نگارش و تدوین تاریخ از نخستین اهتمامات مسلمانان در تاریخ اسلام است. سابقه تاریخنگاری در اسلام همزاد نخستین تدوینها در سده نخست است. تدوین متون تاریخی حتا بر تدوین متون دانشهای دیگری چون فقه و تفسیر نیز پیشی گرفته است.
حوادث بحرانزای دوره نبوی و دوره خلفای راشدین و نیز دورههای پس از آن انگیزه کافی را برای مدونان فراهم آورده بود که گزارشی از این حوادث فراهم آورده و آنها را به ثبت رسانند. متون تاریخیای که از این دوره به دست ما رسیده و یا گزارشی از آنها در اختیار داریم، همگی متونی کوتاه و مختصر هستند که به حوادث شاخص و حساس و تاثیرگذار اختصاص دارند.
نامگذاری تاریخ بر این نوع تدوین، در سدههای بعد پدید آمده است. این نوشتهها در سدههای نخست با نام اخبار شناخته میشدند و به گردآورندگان و مدونان آنها اهل اخبار و یا اخباریین گفته میشد. از این روی در عنوان بسیاری از این متون به واژه اخبار برمیخوریم. مثلا: اخبار الماضین، اخبار تمیم، نسب خندف و اخبارها و …
مدونان نخستین به ثبت وقایع جنگها و درگیریها و کشتارها و به طور کلی حوادث مربوط به سازمان قدرت در جامعه توجه داشتند. جنگهای پیامبر و فتوحات خلفای نخستین و بیعتهای تاثیرگذار مانند: واقعه شوری و قتلهای تاثیرگذار مانند مقتل عثمان یا علی بن ابیطالب و یا امام حسین بیشترین حوادثی هستند که در متون تاریخی سدههای نخست مورد توجه قرار گرفتهاند.
در نگاهی گذرا به فن اول از مقاله سوم فهرست ابن ندیم به نمونههای نسبتا فراوانی از تالیفات قرن نخست و دوم درباره شرح حال یک شخصیت یا واقعه برمیخوریم. معمولا شخصیتهای جنجالی و حوادث شاخص قبل و مصادف و بعد از اسلام مورد توجه نویسندگان این دوره بوده است. برای نمونه: «کتاب الملوک و اخبار الماضین» عبید بن شریه (د ق۱)، «کتاب سیرة معاویه و بنی امیه» عوانة بن حکم کلبی (د ۱۴۷) از این قبیل است. به ویژه حوادث قتل شخصیتهای مشهور مانند عثمان، علی بن ابی طالب، حجر بن عدی و .. مورد توجه این نویسندگان قرار گرفته تا جایی که شاهد پیدایش یک گونه جدید در تاریخنویسی آن دوره با عنوان «مقتلنویسی» هستیم. تعداد مقتلها در بین متون تاریخی دو سده اول بسیار زیاد است.
نگارش سیره پیامبر نیز نسبتا از اهتمامات اولیه مسلمانان بوده است. سیره ابن اسحاق (د ۱۵۱) از نخستین نمونههایی است که به دست ما رسیده است. با این حال یادکرد از تالیفاتی درباره زندگی پیامبر مربوط به قرن نخست مانند: کتاب «المغازی» عروة بن زبیر (د ۹۴) و نیز وجود قرائنی در کتاب ابن اسحاق نشانگر آن است که پیشینه سیرهنویسی به قبل از وی رسیده و احتمالا افرادی از قرن نخست به تالیف در این زمینه مشغول بودهاند. در کتابهای سیره این دوره نیز حوادث مربوط به سازمان قدرت مورد توجه ویژه قرار گرفته و بیشترین گزارشها به غزوات و سرایا و صلحها و پیماننامهها و بیعتها و … اختصاص یافته است.
تاثیرگذاری گفتمان قدرت بر مدونان حوادث تاریخی موجب شده که ابعاد مختلف فرهنگی و مردمشناختی و اجتماعی زندگی اقوام مسلمان در سدههای نخست مورد غفلت قرار گرفته و کمتر به ثبت رسد. این خلأ اطلاعاتی موجب شده که تصورات ما از جامعه اسلامی در آن دوره کاملا کانالیزه و صرفا از زاویه دید درگیریهای سیاسی باشد. این در حالی است که تاریخ سدههای نخست نیز مانند بسیاری دیگر از برهههای تاریخ اسلام آکنده از حوادث و جریانهای فرهنگی و آدب و رسوم و .. است که فهم و مطالعه آنها تاثیرات فراوانی در فهم ما از قرآن و روایات و دانشای برآمده از آنها مانند فقه دارد. برای نمونه مطالعه شیوه پوشش زنان در سده نخست میتواند در فهم ما از مسئله حجاب و چگونگی آن و حکم فقهی آن تاثیرگذار باشد.
آمیزش تاریخ و حدیث نیز موجب شده که تاریخنگاری صبغهای کاملا دینی به خود گرفته و به خدمت اهداف کلامی و فرقهای و مذهبی قرار گیرد تا جایی که در سدههای بعد شاهد آن هستیم که مهمترین متون تاریخی را محدثانی شهیری چون: طبری و ابن کثیر و ابن اثیر تدوین کردهاند.
در عین حال در بین متون تدوین شده در سده اول تا سوم به تعداد قابل توجهی از نگارشها برمیخوریم که به موضوعاتی خارج از چارچوب سازمان قدرت توجه نشان داده و گزارشی از شیوه زندگی مردم عرب قبل و بعد از اسلام و فرهنگ آنان و نیز انساب قبایل و شخصیتهای عرب و .. ارایه کرده اند. به برخی از موضوعات مورد توجه این نوع متون اشارهای میکنم تا میزان اهمیت آنها روشن شود. شرح حال بتهای معروف عرب، گردآوری مثلهای معروف عرب، شرح حال شاعران و اخبار ترانهسرایان و مغنیان و ندیمان و کنیزکان آوازه خوان معروف، حکایت قضاوتهای کاهنان بزرگ عرب، شرح حال اسبهای معروف عرب، فهرست نام و مشخصات رودخانهها و کوهها و دشتهای معروف سرزمینهای عربی، توصیف بازارهای مشهور عرب در جاهلیت و اسلام، نسبشناسی شخصیتهای معروف، اخبار مادران خلفا و سلاطین و پادشاهان، شرح حال کهنسالان عرب و روسپیهای معروف عرب و همجنسبازان عرب، ازدواجهای مهم و حادثهساز در تاریخ عرب، شیوه زندگی سلاطین و اهل دربار، هجوهای شاعرن، داستان عاشقان و معشوقههای معروف عرب، شرح حال ضرب سکه و انواع آن و …..
این موضوعات تنها عنوان برخی از متون فراوانی است که در این دوره به نگارش درآمدهاند و متاسفانه تعداد بیشتر آنها در سدههای بعد تحت تاثیر گفتمان قدرت از بین رفتهاند. این متون معمولا کارکردی کلامی و مذهبی نداشتند و آنها را اشخاصی غیر از محدثان و عالمان دین در آن دوره گردآورده و تدوین کردهاند. از این روی به طور طبیعی انگیزه کافی برای حفظ و ثبت آنها وجود نداشته است.
امروزه تلاش برای جستجوی این متون و بازسازی آنها بر اساس گزارشهای کم و بیشی که از آنها در متون متاخر وجود دارد برای ارتقای سطح مطالعات تاریخ اسلام و تکمیل تصورات ما از دورههای نخستین اسلامی ضرورتی انکارناپذیر دارد. افزون بر آن که رویکرد مطالعات تاریخ اسلام به این موضوعات و متون میتواند بیش از پیش به خدماترسانی تاریخ به دانشهای اسلامی به ویژه فقه و تفسیر یاری رساند. کارل بروکلمان و فؤاد سزگین در کتابشناسیهای خود تا اندازهای بر این نوع متون پرتو افکنده و سرنخهایی از آنها در اختیارمان گذاشتهاند؛ اما این تنها آغاز راه است و تلاشهای جدیتری برای تکمیل آنها و حرکت به سوی جستجو و بازسازی این متون باید به شکل جدیتری دنبال شود. یادآور میشوم که سرنخهای نه چندان کمی از این متون در اختیار ما هست و حتا برخی از آنها مانند تعدادی از آثار جاحظ در دسترس هستند و نیز گزارشهای نه چندان کمی از محتوای این متون در برخی آثار متاخر مانند الاغانی ابوالفرج اصفهانی در اختیار داریم. آن چه کمتر به چشم میخورد اهتمام و توجه پژوهندگان تاریخ اسلام به زمینههای غیر کلامی تاریخ اسلام و تلاش برای تاریخنگاری در حوزههای غیر رسمی تاریخ اسلام است.
تابستان گذشته فرصت نشد خانوادهام را به مسافرت ببرم. از این روی تصمیم گرفتم آنان را برای شبهای قدر به مشهد ببرم و در برگشت نیز از راه جاده شمال سری به جنگل گلستان و دریای خزر بزنیم. از چند روز قبل آمادگی سفر کسب کرده و برای پسرم نیز چند روز مرخصی از مدرسه گرفتم و روز هجدهم ماه رمضان با ذوق و شوق فراوان به راه افتادیم تا سفری زیارتی و سیاحتی را پشت سر گذرانیم. چند ساعت نخست به خیر و خوشی گذشت تا آن به نزدیکیهای سمنان رسیدیم و از آن جا به بعد داستان سفر مشهدمان دیگرگون شد.
ضرورت اطلاعرسانی در امر بهداشت
نزدیکیهای سمنان برای خواندن نماز مغرب و عشاء در یک فضای سبز توقف کردیم و پسر و دخترم مشغول بازی با تاب و سرسره شدند. پس از نیم ساعت توقف به راه افتادیم؛ اما به محض حرکت دخترم به اسهال و استفراغ بسیار سختی گرفتار شد. با سرعت زیاد خود را به دامغان رساندیم و دخترم را به بیمارستان بردم. دکتر کشیک بیمارستان بدون هیچ معاینهای دستور بستری دخترم را داد و جالب آن که نام داروها را از گوشی همراه خود جستجو میکرد و در نسخه مینوشت. داروها تنها یک سرم مغذی بود و یک آمپول ضد استفراغ. از ماندن در چنین بیمارستانی نومید شده و تصمیم گرفتم دخترم را مرخص کنم و با سرعت تمام خود را به مشهد برسانیم تا آن جا مورد معاینه و مداوای بهتری قرار گیرد. سرانجام فردای آن روز با سختی فراوان به مشهد رسیده و بلافاصله دخترم را که چون جسدی بیجان بر دستانم افتاده بود به پزشک متخصص رساندم و او نیز بلافاصله دستور بستری در بیمارستانی را داد. وقتی که دلیل بیماری را از پزشک جویا شدم، در پاسخ به من گفت که از مدتی پیش یک اپیدمی عفونت روده در مناطقی از استان سمنان و خراسان شایع شده که از طریق هوا قابل تسری است و دختر شما به این عفونت دچار شده است. به هر حال دخترم در بیمارستان بستری شد و مادرش به همراه او در بیمارستان بود و من و پسرم که ناگزیر بودیم هر یکی دو ساعت یک بار به آنها سر بزنیم و دارو و مواد لازم را برای آنها تهیه کنیم ناچار نتوانستیم به هتلی که از پیش رزرو کرده بودیم منتقل شویم و در کنار بیمارستان درون ماشین اتراق کردیم؛ به این امید که حداکثر تا فردا بهبودی حاصل شده و یکی دو شب آخر را با هم به هتل منتقل شویم؛ اما آثار بهبودی تا فردای آن روز در دخترم هویدا نشد و پزشک متخصص نیز که تنها یک بار در روز به بیمارانش سر میزد و دیگر پزشک متخصصی در بخش حضور نداشت، نظر به ماندن وی برای چند روز دیگر در بیمارستان داد. در این بین تلاش کردم اتاقی ویژه در بیمارستان به دست آورم تا همه در کنار دخترک باشیم؛ به ویژه آن که وی بیش از اندازه به من وابسته است و امکان ورود مردان به بخش کودکان نیز وجود نداشت. اما متاسفانه بیمارستان چنین امکاناتی را در اختیار نداشت. به هر روی دو سه روزی به همین منوال گذشت و ما نومید از بهبودی و نگران مدرسهها و سختیهای شهر غربت به فکر چاره دیگر افتادیم. بلافاصله برای همسر و فرزندانم بلیط هواپیما گرفته و نیمه شب بیست و دوم ماه رمضان آنان را راهی تهران کردم تا از آن جا نیز با یک ماشین دربست به سرعت به قم برگردند و در صورت لزوم دخترم در شهر خودمان بستری شود. کاش اطلاعرسانی کامل و جامعی در امر بهداشت وجود داشت و من پیش از سفر از وجود شیوع این بیماری در مناطق بین راه خبر داشتم و از راه دیگری به مشهد میرفتم و کاش بیمارستانهای ما مجهز به امکانات استاندارد رایج در دنیای پیشرفته امروز بودند و کاش پزشک متخصص به شکل تمام وقت در بخشهای بیمارستانها حضور داشت تا از اشتباهات احتمالی پرهیز شود و روند درمان و معالجه بیماران تسریع و ارتقا یابد.
زیارت وداع: آمیزهای از شوق و فقدان
من نیز برای وداع به حرم امام رضا رفته و بدون مبالغه یکی از بهترین زیارتهای دوره عمرم را تجربه کردم. به محض آن که پایم را در صحن گذاشتم به ناگاه همه زیارتهای گذشته عمرم جلوی چشمم پدیدار شد. در کودکی به همراه پدر و مادرم و در نوجوانی در مدرسه پریزاد در جوار مرقد و به همراه همسرم برای ماه عسل و … برای اولین بار احساس کردم که هیچ یک از آنها مانند دیگری نبوده و در هر بار من غیر از آن من قبلی و بعدی و کسی را که زیارت میکردم نیز کس دیگری غیر از قبلی و بعدی بوده است. همه این زیارتها به ناگاه همانند یک سناریو از جلوی چشمم میگذشت و اپیزودهایی مستقل از یکدیگر و در عین حال در ضمن یک روایت منسجم را تشکیل میدادند. با تمام وجودم میگریستم و هیچ برای گفتن نداشتم. نمیدانستم چه باید بگویم و چه باید بکنم و کجا هستم و چرا به این جا آمدهام و با چه کسی سخن میگویم. فقط گریستم و گریستم و با همان حال بی آن که سخنی بر زبان آورم و حاجتی بخواهم از حرم بیرون آمدم. سپس با سرعت تمام به راه افتادم تا در اسرع وقت خود را به خانوادهام برسانم. آمیزه شوق و فقدان را تا نزدیکیهای سبزوار که آفتاب رو به طلوع بود در خود احساس میکردم.
برگههای جریمه در سبد کالای خانوار ایرانی
از سبزوار به بعد با روشن شدن هوا به تدریج گشتهای پلیس راه و دوربینهای سیار کنترل سرعت و گشتهای نامحسوس شروع به قعالیت کردند و من نیز مانند بیشتر ماشینهای جلو و پشت سر من دو سه باری گرفتار این گشتها شدم و در مجموع سی و یک هزار تومان معادل تقریبی یک بلیط هواپیما جریمه شدم. از این که پلیس به خوبی به وظیفه خود عمل میکرد ناراضی نبودم؛ اما ملاحظاتی به نظرم رسید. نخست آن که چرا هزینه جادهها و ماشینهای غیر استاندارد را فقط شهروندان باید بپردازند. آیا واقعا اگر جادههای اصلی ما مانند بسیاری از کشورهای پیشرفته جهان همگی چند بانده و به اصطلاح آزادراه بودند و ماشینهای داخلی نیز ایمن و مجهز به همه امکانات ضروری مانند ترمز ایبیاس و کیسه هوا و .. بودند باز حداکثر سرعت برای یک خودروی شخصی ۹۰ کیلومتر باید باشد. آیا معقول است در سرزمین پهناوری مانند ایران چنین سرعتی حداکثر سرعت در نظر گرفته شود؛ حداکثری که به ندرت قابل تحقق است؛ زیرا لازمهاش آن است که حدود یک شبانه روز را از مشهد تا قم در جادهها سپری کنیم. دوم آن که کاش هزینه جریمههای گرفته شده به خصوص امر توسعه و بهبود جادههای کشور اختصاص مییافت تا حداقل از این جهت خرسند باشیم که اگر هزینهای را به عنوان جریمه از ما گرفتهاند این هزینه به بهبود مسافرتهای بعدی ما خواهد انجامید. سوم آن که آیا تا کنون محاسبهای صورت گرفته شده که میزان پراکندگی جریمهها در بین خانوادههای ایرانی را مشخص کند. نتیجه چنین محاسبهای میتواند مشخص کند که آیا صرفا صنف و طبقه خاصی از مردم به تخلفات رانندگی عادت کردهاند و باید از طریق جریمه یا راههای دیگر اصلاح شوند و یا مشکلات اساسی دیگری وجود دارد که منجر به گرفتاری بیشتر خانوادههای ایرانی به این نوع تخلفات شده است و برای حل مشکل این تخلفات باید بر حل آن مشکلات اساسی تمرکز کرد.
شاید هیچ عارف و شاعری را نیابید که درباره دوست داشتن سخن گفته باشد و از درد ناشی از آن شکوه نکرده باشد. آری دوست داشتن دردناک است، دردناک و سخت و تلخ. تا زمانی که این احساس را در خود فعال نکردهای زندگی در مسیر طبیعی خود در جریان است و چون دوست داشتن را تجربه کنی به ناگاه احساس میکنی زندگی گذشتهات به کلی تباه بوده و تازه به معنای زندگی دست یافتهای و لیکن این در تجربه نخست است که چون کمی از آن گذر کنی چهره دیگری از دوست داشتن فرارویت گشوده میشود. دوست داشتن چون میوه درخت ممنوعه است که خوردن آن در نگاه نخست شیرین و جذاب است و اما به محض آن که مزه شیرین و بینظیر آن را در دهان خود مزه مزه کنی در دام تناقضی ناگشوده هبوط میکنی. هر چه بیشتر دوست میداری این احساس در تو بیشتر تقویت میشود و دیگر دوستداشتنهای گذشته تو را سیر نمیکند. دوستی بسان آب شور دریاست که اگر جرعهای از آن بنوشی دیگر سیراب نخواهی شد تا آن که از نوشیدن آن جان از کف دهی.
آن چه را که دوست داری بر دو گونه است: یا توان سیراب ساختن ظرفیت پایانناپذیر احساس دوست داشتن تو را دارد که در این صورت باید اختیار از خود وانهاده، گام به گام در پی او روانه شوی و خود نمیدانی که تو را به کجا خواهد کشید و یا این توان را ندارد و چون به منتهای آن رسی حال احساسی نیرومند برای دوست د اشتن داری ولی کسی که آن را دوست بداری از دست دادهای. این هر دو حالت دردآور و دشوار هستند. از این روی همه آنانی که درباره دوست داشتن از هر نوع آن چه آسمانی و چه زمینی سخن گفتهاند، از درد آن ناله سر داده و از دشواریهای آن شکوه کردهاند. در نخستین ابیات دیوان حافظ وی از مشکلهای واقع در مسیر عشق سخن میگوید:
الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
بایزید بسطامی، مشکل عاشقی را به زیبایی در جملاتی کوتاه توصیف کرده است. او شوق عاشقی را به نی مانند میکند که در دیار عاشقان روییده و در آن سرزمین تختی برای درد فراق نهاده شده و شمشیر هولناک جدایی از نیام برون آمده و بر بالای سرها افراشته شده و در این بین شاخه یگانه نرگس بر خاک امید روییده و آن شمشیر در هر لحظه هزارن سر از بدنها میرباید. این حال هم چنان پس از گذر هفت هزار سال ادامه دارد و هنوز آن شاخه نرگس، تازه و نو است وهیچ دست امیدی به آن نرسیده است. متن عربی این عبارت را هم برای خوانندگان عربیدان میآورم: «الشوق قصبة مملکة المحبین فیها عرش عذاب الفراق منصوب و سیف هول الهجران مسلول و غصن نرجس الوحدة علی کف الامل موضوع و فی کل آن یطیح السیف بالف من الرقاب. قالوا: ان سبعة آلاف من السنین قد مضت و لکن النرجس لا یزال غضا طریا لم یصل الیه کف ای امل بعد»
جالب آن است که شاعران عشق زمینی نیز از درد و رنج دوست داشتن نالیدهاند. نزار قبانی شاعر معروف معاصر عرب که اشعارش در عشق به زن، یگانه و بینظیر است، در تعدادی از سرودههایش از درد و رنج دوست داشتن شکوه میکند. در یکی از این سرودهها از محبوب خود میخواهد که او را از این درد وارهاند: اگر پیامبری مرا از این جادو وارهان. دوستی تو بسان کفر است، پس مرا از این کفر تطهیر کن. اگر نیرومند هستی مرا از این اقیانوس نجات ده که من شنا کردن در آن را یاد ندارم. موج آبی چشمان تو مرا به ژرفای این اقیانوس میکشاند و من ناآزموده در محبت و بدون قایقام. اگر نزد تو گرامی هستم، دستم را بگیر که من در زیر آب نفس میکشم. من غرق میشوم غرق میشوم غرق میشوم. و باز متن عربی برای خوانندگان عربیدان: « إن کنت نبیاً…خلصنی.. من هذا السحر من هذا الکفر. حبک کالکفر..فطهرنی.. من هذا الکفر. إن کنت قویاً…أخرجنی.. من هذا الیمْ… فأنا لا أعرف فن العومْ. الموج الأزرق فی عینیک..یجرجرنی نحو الأعمق. وأنا ما عندی تجربةٌٌ فی الحب..ولا عندی زورقْ. إن کنت أعز علیک…فخذ بیدی. إنی أتنفس تحت الماء.. إنی أغرقْ.. أغرقْ.. أغرقْ.»
آری انسان بودن دشوار است و تقویت ادراک و احساسات انسانی بر درد و رنج زیستن میافزاید. پس شاید بهتر آن باشد که این احساس ژرف انسانی را اصلا تجربه نکنیم، شاید شاید!
بسیار پیش آمده که ما خود را با دیگری مقایسه کرده و بر مبنای نتایجی که از آن میگیریم، انتظارات خود از زندگی را تعریف میکنیم و تصمیمهای مهم زندگی خود را میگیریم. گاه این مقایسه تا جایی پیش میرود که زندگی یک فرد به نسخه بدل زندگی دیگران بدل میشود. حتما تا کنون کودکی را دیدهاید که عروسکی را به دست دارد و تمام اتفاقاتی که برایش رخ میدهد را برای عروسک انجام میدهد؛ خود به او شیر میدهد و یا از مادر میخواهد که به او شیر دهد و یا دست و صورتش را میشوید و او را میخواباند و کهنهاش را عوض میکند و او را برای همان خطاهایی که خود معمولا مرتکب میشود دعوا میکند. انسان از کودکی در جستجوی همزادی است که خود را در او ببیند و در بزرگی نیز این نیاز را رمانها و فیلمهای سینمایی و .. برای او ایفا میکنند و این چنین است که بشر در طول عمرش همزادپنداریهای بسیاری را تجربه میکند.
راستی چرا این چنین است؟ این مقایسه بر اساس چه پیشفرضهای فلسفی استوار است؟ آیا کسی هر چند شبیه و نزدیک من میتواند من باشد؟ آیا جز من، من دیگری هم در جهان است؟ چرا من همیشه به دنبال من دیگری هستم؟ و در نهایت این من دیگر چه سود یا زیانی به من میرساند؟
این موضوع از مهمترین مسائل بشر است که در فلسفه و روانشناسی فراوان دربارهاش بحث میکنند و سعی میشود به آن پرسشها پاسخ داده شود. آن چه در این روزنوشت به آن توجه کردهام تنها چند نکته کوتاه در این باره است. چند روز پیش وقتی یکی از مقالات سابقم با عنوان «بررسی دیدگاه فلسفه اسلامی درباره تماثل در هستی» را برای انتشار ویرایش نهایی میکردم، این موضوع در ذهنم رویید و نکاتی چند به ذهنم رسید.
۱/ فیلسوفان در تعریف وجود آن را متشخص و متعین و جزیی و واحد معرفی میکنند و هر گونه تکراری و تماثلی در وجود را نفی میکنند. این به این معنا است که من فقط و فقط من هستم و تو نیز فقط و فقط تو هستی. ممکن نیست هیچ من دیگری نه در گذشته و نه در آینده پدید آید. این یعنی هر یک از ما یک نسخه منحصر به فرد هست که دیگری ندارد. عارفان نیز این قاعده را میپذیرند و بر آن چنین میافزایند که خداوند هر لحظه در حال آفرینش نوی است. خدا نمیتواند آن چه را آفرید دوباره بیافریند؛ بلکه هر بار آفریدهای جدید از زیر دست او بیرون میآید. بنابراین هر یک از ما یک پدیده بینظیر و خارق العاده است. در همه جهان و کیهان و .. تنها یک علی معموری وجود دارد و همتایی برای آن هرگز یافت نمیشود. حال که چنین است تلاش بیهوده برای مقایسه خود با دیگران و تقلید از آنها و پیروی از آنها را وانهیم و تلاش کنیم هر یک از ما فقط خودمان باشد؛ چنان چه در حقیقت نیز چنین است. مقایسه و تقلید از بزرگترین آفتهایی است که مانع شناخت حقیقی خود و بروز تواناییهای منحصر به فرد خود است. هر یک از ما ویژگیهای روحی، تواناییها، احساسات و وجود منحصر به فردی دارد؛ پس آن را بشناسیم و بارور کنیم و نسخه منحصر به فرد هستی را عرضه کنیم.
۲/ چند روز پیش دانشجوی عزیزی که نزدیک به چهارسال با او درس داشتم و پایاننامهاش را هم با من گذرانده بود برای خداحافظی پیش من آمد. خداحافظی با او برایم سخت بود. دانشجویی کوشا و پرتلاش و کنجکاو که گاهی بیش از ۱۵ ساعت در روز مطالعه میکرد و با علاقهای نهایتناپذیر در جستجو و کاوش و کنکاش بود. آخرین سخنی که به نظرم رسید به او بگویم اینها بود: از خطرناکترین چیز در زندگی بسیار بترس و آن نیست جز روزمرگی. تو متفاوت هستی و از تو تنها یک دانه در جهان وجود دارد. پس تفاوتهای خود را بشناس و آنها را بزرگ و شاخص کن. هرگز آرزو نکن که زندگیات مانند همه باشد و یا حتا مانند بهترینها باشد. تو زندگی متفاوت و ویژه خودت را داری که اگر دنبالش کنی خود بهترین خواهی بود. روزمرگی خطرناکترین بیماری زندگی ما انسانهاست که دچار شدن به آن زندگی را بیمعنا میسازد و لذت بودن و زیستن را نفی میکند.
۳/ یک لحظه خود را در این جهان بزرگ تصور کنید که هیچ همتایی برایتان نیست. پندار وحشتناک و دهشتناکی است. واقعا من تنهای تنها هستم. این همه تصور همزبانی و همدردی و … تنها توهماتی در پندار ما است که برای فرار از رنج و درد تنهایی به آن پناه میبریم. من در این جهان بزرگ تنهای تنها هستم. این تنهایی مرا میترساند. احساس عمیق غربت را در من میآفریند. از آن رنج میکشم و به محض تصور بغض گلویم میشکند. آری من تنهای تنها هستم. چندی پیش فیلم «خانه سیاه است» فروغ فرخزاد را میدیدم. فروغ در ضمن آن متنی را میخواند که این احساس تنهایی را به خوبی توصیف میکند:
بیایید به آواز کسی که در بیابان بی راه
میخواند گوش دهید
آواز کسی که که آه میکشد
و دستهای خود را دراز کرده میگوید
وای بر من …
زیرا که جان من به سبب جراحاتم
در من بیهوش شده است
و تو ای فراموش شده روزها که خویشتن را به قرمز ملبس میسازی
و به زیورهای زر میآرایی
و چشمان خود را به سرمه جلا میدهی
به یاد آور که خود را عبث زیبایی دادهای
به سبب آوازی در بیابان بی راه
و یارانت که تو را خار شمردهاند
بدون نظر |عوامزدگی یک آفت است؛ به ویژه اگر در قلمرو یک دانش پدیدار شود. دانش مقولهای نخبهگرا است و رهیافت و روش و حتا ادبیات خاص خود را دارد؛ اما اگر آن را به دست عامه نهی و اقتضاءات اپیستمولوژیک آن را به رسمیت نشناسی، آن را گرفتار عوامزدگی کردهای و پای جریان پوپولیستی را درون آن گشودهای. این جا است که دانش، مسخ شده و تغییر هویت میدهد.
رشتههای علمی در حوزههای مطالعات دینی بیشترین آسیب را از عوامزدگی میبرند. زیرا شور و حماسه دینی افراد آنها را وامیدارد که بدون گذر از مقدمات علمی لازم به اظهار نظر و تالیف و گفتگو درباره دین و موضوعات دینی بپردازند. فراوان به افرادی برمیخوریم که به راحتی به خود اجازه میدهند درباره قرآن و اسلام و تشیع و .. اظهار نظر کرده و به تفسیر برخی آیات و روایات و .. میپردازند. گویا مطالعه متون مقدس و موضوعات دینی نیاز به هیچ تخصصی ندارد و هر کس ممکن است به راحتی در این قلمرو دستاندازی کند. چگونه است که شناخت ماده و انرژی و حرکت و زمان و .. به دانشی ویژه و مطالعات فراوان و روش مشخص نیازمند است؛ اما مطالعات دینی از این قبیل نیست.
عوامزدگی در مطالعات دینی از آفتهای پرآسیبی است که بسیاری از مشکلات اجتماعی و فرهنگی جامعه ما و بسیاری دیگر از جوامع اسلامی از آن ناشی میشود. به ویژه آن که جامعه ایرانی جامعهای دینی است و شیوه فهم و تلقی مردم از دین ناگزیر بر شیوه زندگی و ارتباطات اجتماعی و به طور کلی ساختار زندگی جمعی ما آثار مستقیم میگذارد. دین در این جامعه یک خصوصیت فردی نیست که طرز تلقی افراد از آن صرفا تاثیرات فردی داشته باشد و آثار اجتماعی آن غیر مستقیم و ثانوی باشند.
عوامزدگی در مطالعات قرآنی سابقهای بس دراز دارد و به نیمه نخست سده اول بازمیگردد. جریان قصاص سابقه تاریخی عوامزدگی در تفسیر قرآن به شمار میروند. عرب از پیش از اسلام به قصه علاقه وافر داشته و قصه از صناعتهای رایج بین عرب قبل از اسلام به شمار میرفت. در چنین فضایی قرآن نیز برای پیشبرد اهداف هدایتی خود فراوان از قصهگویی استفاده کرده است. واژه قصه و همخانوادههای آن بیش از بیست بار در قرآن آمده و آیات قرآن نیز به ندرت از نوعی حکایت و قصهگویی تهیاند؛ تا آن جا که برخی مفسران قرآن را مجموعهای از داستانهای پیاپی معرفی نمودهاند. قصههای مذکور عمدتا به تاریخ بنیاسرائیل یا اقوام ساکن در شبه جزیره و پیرامون آن مربوط میشد.
نیاز عرب به قصه پس از اسلام نیز ادامه یافته و به تدریج صنفی از مبلغان دینی پدید آمدند که معمولا در مساجد پیش یا پس از نماز به قصهگویی میپرداختند. بدنه داستانهای آنان را معمولا قصص قرآن تشکیل میداد و برای تکمیل بخشهای ناگفته قصه از کتاب مقدس و میراث یهودی و مسیحی استفاده میکردند. هدف اصلی آنها جذابیت قصه و در ضمن استفادههای واعظانه از آنها بوده است. برای همین آنان به جنبه تاریخی داستانها و بررسی درستی یا نادرستی آنها توجهی نداشتند. بسیاری از این داستانها که بعدها در منابع تفسیری و روایی ما در سطح وسیعی منعکس شدند، تاثیرات منفی فراوانی در زندگی فردی و اجتماعی مردم داشتهاند و حتا پشتوانه بسیاری از عقاید و باورهای عامیانه دینی به این دوره بازگشته، متاثر از میراث دینی قصاص است.
قصاص و واعظان در دورههای بعد به عرصه تالیف نیز پا گذاشته و میراث تفسیری انبوهی از خود بر جای گذاشتهاند. مهمترین این آثار را در مقاله «تفسیر واعظانه» در دایرة المعارف قرآن کریم معرفی و برررسی کردهام. این شیوه تفسیری در دوره معاصر نیز ادامه یافته که نیاز و اقبال عامه به این نوع تفسیر را نشان میدهد. افزون بر آن وجود مجموعه وسیعی از نشریات و رسانهها و پایگاههای اینترنتی عمومی زمینه گسترش عوامزدگی در فهم قرآن را فراهم و تقویت میکنند. بر همه اینها بیافزایید قوانین متسامحانه آموزش عالی و دانشگاهها در تدوین و طراحی رشته علوم قرآنی و روند آموزشی آن.
این جریان رو به فزونی خطری بزرگ در مسیر نگرش علمی به قرآن است. از این روی بر دانشمندان مطالعات قرآنی ضروری مینماید که به اصلاح و پالایش ساختار آموزشی این رشته همت گماشته و به طور جدی به اصلاح طرز تلقی مردم از این رشته علمی اندیشیده و بنیه علمی آن را تقویت کنند. وجود قوانینی مانند امکان ورود حافظان قرآن به این رشته بدون توجه به سابقه علمی و مطالعاتی آنها و نیز بیتوجهی به ضرورت آشنایی دانشجویان مطالعات قرآنی به زبانهای اروپایی و حتا زبانهای باستانی چون عبری و سریانی و نیز پیشرفتهای نوین در مطالعه متون مقدس و … از آفتهای مهم این مطالعات به شمار میرود که ناشی از نگرش عامیانه به این رشته علمی است.
تا به حال به رابطه این دو (زن و هنر) اندیشیدهاید؟ نمیدانم تا کنون برایتان اتفاق افتاده که زنی را بسیار دوست داشته باشید و یا زنی را که دوست داشتید را به نوعی از دست داده باشید؟ به ناگاه خود را در آن لحظه یک شاعر یا نقاش یا خطاط یا داستاننویس و .. مییابید و احساس میکنید که هنر بدون تکلف از وجودتان سرازیر میشود. برای شعر گفتن نیاز به جور کردن وزن و قافیه ندارید و برای نوشتن نیازمند به ساخت و پرداخت صناعتهای ادبی نیستید و برای نقاشی فکر و طرح نمی خواهید و برای قصهگفتن به پلان نیاز ندارید و …
بگذارید مثال دیگری بیاورم که برای افراد بیشتری قابل تجربه است. حتما تا کنون شعرهای زیادی خواندهاید و نقاشیهای بسیاری دیدهاید و موسیقیهای فراوانی گوش دادهاید و قصه و داستانهای زیادی خواندهاید و .. آیا تا کنون به میزان حضور عنصر زن در این هنرها اندیشیدهاید؟ آیا تا به حال فکر کردهاید که اگر این عنصر را از هنر حذف کنیم، دیگر چیزی به نام هنر شکل خواهد گرفت و آیا مفهوم زیبایی برای انسان ظرفیت تمثل و تجسم را خواهد داشت؟
هنر بدون زن هیچ است. زن مصدر و منبع الهام هنر است. حتا شاعران متشرع و متدین به هنگام توصیف احساسات و مشاهدات عرفانی خود ناگزیرند از وجود زن استعاره بگیرند. نگاهی اجمالی به اشعار عالمان و فقیهانی چون فیض کاشانی، کمپانی و امام خمینی بهترین شاهد بر این مدعا است. وجود حقیقی یا خیالی زن، مایه اصلی هنر است. هنر بدون زن هیچ است.
شاعر از وجود زن الهام میگیرد و زیباترین تشبیهات و استعارات و کنایات خود را میسازد و نقاش به ندرت میتواند موضوعی برای نقاشی خود در نظر بگیرد که زن در آن نقشی نداشته باشد و حتا یک طراح در ترسیم طرحهای خود و ایجاد انحناهای لازم از بدن زن الهام میگیرد. در هر داستانی معمولا وجود یک زن به داستان جذابیت و گیرایی میبخشد. همین قاعده را در سینما و دیگر هنرها و حتا در هنرهای انتزاعیتر مانند معماری و موسیقی نیز میتوان پیاده کرد. در آینده در این باره بیشتر خواهم نوشت و بیشتر توضیح خواهم داد.
زیبایی یعنی درک یک ساخت از انحناهایی که تناسبی با هم دارند. زیبایی بدون انحنا مفهوم ندارد و در هر هنری به نوعی انحنا برمیخوریم. انحنای خطوط در نقاشی و طراحی و انحنای صدا در موسیقی و انحنای سیر حوادث در داستان و انحنای وزن و قافیه در شعر و انحنای دیوارها و پنجرهها و .. در معماری و به همین ترتیب هیچ هنری را بدون وجود مجموعهای از انحناهای متناسب نمییابید.
هنرمند انحناهای هنرش را از زن الهام میگیرد. بدن و صدا و حرکات و تصورات و احساسات زن همگی از پیچیدهترین انحناهای هارمونیک در جهان هستی هستند. زن خود یک پدیده هنری است. ما در طول زندگی با مجموعهای از آثار هنری فوقالعاده و شاهکار در تماس هستیم و خود نمیدانیم.
زن برای هنرمند یک منبع پایانناپذیر از زیبایی و احساس است. هنرمند همواره در حال اکتشاف زن است. شاید فمینیستها بر من خرده گیرند که این یک طرز تلقی مردانه است. تو از منظر یک مرد به هنر مینگری. درست است من یک مرد هستم؛ اما هنر زنانه نیز سرشار از حضور زن است. زن هنرمند نیز احساس زیبایی خود را از جنس زن الهام میگیرد. کسانی که این خرده را بر من میگیرند، لطفا یک بار دیگر چند صفحهای از سرودهها و نوشتههای پروین اعتصامی، فروغ فرخزاد، نازک الملائکه، غادة السمان و یا آثار هر هنرمند زن دیگری بخوانند. جنس انوثیت منبع الهام و تولید هنر است و لذا حتا زن نیز برای تولید هنر ناگزیر است خود را در آینه ببیند.
آیا تا کنون به زنان پیرامون خود از این منظر نگریستهاید؟ مادر، خواهر، همسر، دختر و … و یا آن که همواره نگاهی سودجویانه به آنها داشتهایم؟ یک خدمتکار خانه یا یک دستگاه برای ارضای غریزه جنسی و یا … بیایید از این پس همگی هنرمندانه به زن بنگریم و این دریای بیکران زیبایی و احساس را از این منظر بکاویم. بیهوده نیست که از پیامبر اسلام نقل شده که در این دنیا بیش از همه زنان را دوست دارم. برای مطالعه بیشتر درباره دیدگاه و شیوه رفتار پیامبر نسبت به زن به نوشتهای از علی شریعتی با عنوان «زن در چشم و دل محمد» مراجعه کنید.
همه زیباییهای هستی را وامدار زن هستیم و هنر را از او داریم. اشک را و خنده را و اندوه را و شادی را و … و برای همه اینها از او سپاسگذار باشیم.
بخشهای وسیعی از خاورمیانه بیابان است. خاورمیانه از مهمترین مناطق بیاباننشین جهان به شمار میرود. این مردم در ساخت و روابط اجتماعی با مردم شهرنشین کاملا متفاوت هستند. تحول فرهنگ بیابان به مجرد سفر به شهر و اقامت در آن صورت نمیگیرد؛ بلکه یک پروسه تمدنی است که مدت زمان زیادی را میطلبد.
چند روز پیش سالگرد درگذشت جامعهشناس شهیر عراقی علی الوردی بود. او بیش از هر جامعهشناس دیگری درباره جامعه بدوی و اقتضاءات آن بحث و مطالعه کرده است. وی در سال ۱۹۱۳ در کاظمین به دنیا آمد. فوق لیسانس و دکتری خود را از دانشگاه تگزاس آمریکا گرفت. پایاننامه دکتری او درباره اندیشههای اجتماعی ابنخلدون بود. وی از پیشگامان دانش جامعهشناسی در عراق و بلکه جهان عرب به شمار میرود و تا سال ۱۹۷۰ در گروه جامعهشناسی دانشگاه بغداد فعالیت کرد. آثار فراوانی اعم از ۱۸ کتاب و بیش از صد مقاله علمی از او منتشر شده است. وی در ۱۳ ژوئیه ۱۹۹۵ از دنیا رفت.
دغدغه اصلی وردی دموکراسی در جامعه عراقی بوده است. وی به مطالعه ساختار اجتماعی این جامعه پرداخته و عوامل عدم موفقیت دموکراسی در این جامعه را کاویده است. از نظر وی جامعه عراقی از نوعی تضاد شخصیت اجتماعی رنج میبرد. این جامعه از یک سو دارای سابقه تمدنی بزرگی است و میراث تمدنی بابل و آشور و کلده و سومر را در پشت سر دارد و ویژگیهای سرزمینی آن مانند وجود دو رود بزرگ و زمینهای حاصلخیز فراوان، برای پیدایش تمدن مناسب است و اما از سوی دیگر در مرز بیابان قرار دارد و همواره مورد تعرض بیاباننشینان بوده است. هجوم بیاباننشینان به این سرزمین از موانع مهم استقرار تمدنی این جامعه به شمار میرود. بیاباننشینان نه تنها شتر و خیمه و پوشاک خود را با خود به این سرزمین آوردند و بلکه فرهنگ و اخلاق خود را نیز با خود به این سرزمین بردند. بیاباننشینان اهل صنعت و تجارت نیستند و به غارت و جنگ تمایل بیشتری دارند. آنان کمتاب و عجول هستند. عادت به استبداد دارند و تنها برای سخن زور اعتبار قائل هستند و ارزشی به مشورت نمیدهند و دموکراسی را برنمیتابند. از این روی استقرار در جامعه عراقی تنها در دورههای حضور یک دیکتاتور محقق شده است. از زمان حجاج بن یوسف ثقفی تا دوره صدام. این ویژگیها به پیدایش تمدن نمیانجامد. جامعه عراقی از این تضاد شخصیتی رنج میبرد و هر گاه شخصیت اول او وی را به سوی ایجاد تمدنی مستقر میکشاند، شخصیت دوم او وی را بازداشته و موانعی فرارویش مینهد. نزاع بین بداوت و تمدن از دیرباز در عراق بوده ست. نمونه آن را در دورههایی از تاریخ ایران نیز میبینیم. دورههایی که تمدن ایرانی در نزاع با اقوام بیاباننشین آسیای میانه قرار داشته و هر از چند سالی قبیلهای جدید با عصبیتی نو به فلات ایران یورش برده و کتابخانهها را سوزانده و قتلعامها کرده و بناهای فراوان تخریب کرده و قدرت را دست خود و قبیلهاش گرفته است.
استبداد روح این مردمان را مسخ کرده است. قدرتی به نام افکار عمومی در چنین جامعهای وجود ندارد تا عامل مهار آن باشد. این مردمان تنها از زمامداران قدرتمند فرمان میگیرند و چون آنان قدرت خود از کف دادند دیگر هیچ چیز جلودارشان نیست و آشوب و قتل و غارت و … همه جا را میگیرد. آنان زود به خشم میآیند و واکنش نشان میدهند و فقط منطق زور را میشناسد. احساساتی هستند و از فرهنگ احترام به مخالف و فرهنگ دموکراسی به دورند. این جامعه خواهان دموکراسی است اما آن را به زور و دیکتاتوری تحمیل میکند و این پارادوکس این جامعه است. دموکراسی با زور شکل نمیگیرد؛ بلکه فرایندی تاریخی است که به تدریج توسط افراد یک جامعه پذیرفته میشود. در چنین جامعهای مفهوم وطن و احساس شهروندی شکل نگرفته است. شاید اگر دوره پادشاهی عراق ادامه مییافت و به تدریج فرایند مشروطه و سپس جمهوریت را تجربه میکرد، وضعیت عراق به مراتب بهتر از اکنون بود. لیکن قدرت عشایر در عراق، رژیم پادشاهی را ناگزیر ساخت که ارتشی قدرتمند فراهم آورد و این ارتش خود سرانجام عامل فروپاشی پادشاهی و تقویت دیکتاتوری در جامعه عراقی شد.
دغدغه اصلی وردی، دموکراسی است. او مخالف سرسخت ایدئولوژی بود. در دوره ای که تب و تاب ایدئولوژی در خاورمیانه به ویژه عراق بیداد می کرد؛ او به هیچ یک از آنها وابسته نبود و تفکری لیبرال را دنبال می کرد. او ایدئولوژی خواهی در عراق را به روش ابن خلدونی در ارتباط با عصبیت فرهنگ قبیله تحلیل می کرد. هر تغییر حکومتی در محیطهای بیابانی در ارتباط با عصبیت قبایل است. هر عصبیت جدیدی که ظهور کند، رژیمی جدید را در پی دارد. ایدئولوژی در عصر جدید جایگزین مناسبی برای عصبیت قبیله ای بوده است. در عراق نیز ایدئولوژی مارکسیستی و سپس ناسیونالیست پان عربیست در دو شاخه ناصری و بعثی هر یک پس از دیگری عصبیتی جدید برای جامعه عراقی به ارمغان آورده بودند و برای همین تغییر رژیم های متعدد در عراق به پیدایش و تقویت دموکراسی نیانجامید و بلکه زمینه های آن را نیز از میان برداشت. دموکراسی با عصبیت ایدئولوژی در تضاد است.
علی الوردی سعی داشت نظریه ای جامع در تحلیل جامعهشناختی جامعه عراقی تاسیس کند. او تحولات مهم عراق معاصر را مطالعه کرده است، از هجوم وهابیت و جریانهای سلفی به اماکن مذهبی و رشد و گسترش بابیت و بهائیت در عراق و پدیده تشیع و تسنن و … او در پی شناخت ریشههای تضاد و چالش در جامعه عراق معاصر است و خواهان استخراج قواعدی جامعه شناختی از آنها. او به ویژگی تنوع بومی عراق توجه نشان داده و از لزوم همزیستی آنها در قالب مفهوم شهروندی یاد میکند.
وردی به نقد سازمان روحانیت در جامعه عراق نیز پرداخته است. از نظر او این سازمان در هر دو شاخه شیعی و سنی آن تاثیرات فراوانی در نپیوستن جامعه عراقی به مدرنیته داشته است. او بر ضد منطق ارسطویی و جهانبینی خطابه و منبر روحانیت شوریده، آن را از عوامل عقبماندگی جامعه عراقی شمرده است. کتاب «وعاظ السلاطین» وی که در سالن ۱۹۵۴ منتشر شد به موضوع سازمان روحانیت اختصاص یافته و بازتاب گستردهای در حوزههای علمیه عراق داشت و نقدهای چندی بر آن نوشته شد. وردی به مطالعه جامعهشناختی تاریخ علوم اسلامی نیز علاقهمند است. او سعی میکند دلیل اجتماعی علاقه مسلمانان به منطق ارسطویی را تبیین کند و نشان دهد که چگونه منطق خود را بر علوم نقلی مانند نحو نیز چیره ساخت و همچنین تلاش میکند که اختلافات مکاتب نحوی کوفه و بصره را از این منظر تفسیر کند و نیز ارتباط ظهور دانشها با بومهای خاصی چون کوفه و بصره را تحلیل کند.
علی الوردی شخصیتی مهم است و اندیشههای جامعهشناختی او ژرف و تاثیرگذار است. گر چه موضوع مورد مطالعه او در بیشتر آثارش نمونه جامعه عراقی بوده است؛ اما شباهتهای جامعه ایرانی در برخی زمینهها با جامعه عراقی موجب میشود که خواندن آثارش برای ایرانیان نیز توصیه شود. در پایان فهرستی از اهم آثارش را آوردهام.
ماجرای سنگسار چند روز پیش ناخودآگاه مرا به یاد نوشته معروفی از جبران خلیل جبران نویسنده معروف عرب انداخت. داستان «صراخ القبور» که شرح حال سه متهم است که یکی به جرم درگیری با ماموران پادشاه به اعدام محکوم می شود و دیگری زنی متهم به زنا است که سنگسار می شود و سومی پیرمردی که ناگزیر دست به دزدی از صومعه ای زده است. جبران در این نوشته بر همه قوانین قضایی شوریده است و سلطه آدمی بر انسان هم نوعش را به چالش می کشد. مجازات های غیر متعارفی مانند: گردن زدن و سنگسار که در زمانش در کشورهای زیادی از جهان رایج بوده، او را علیه همه قوانین قضایی و شرایعی شورانده است که چنین مجازات هایی را در نظر می گیرند و از آن فراتر سلطه انسان بر انسان را زیر سوال می برد. در این نوشته او گرایش آنارشیستی به چشم می خورد.
بیشتر …
دیروز سخنگوی قوه قضاییه، خبر اجرای حکم سنگسار را در تاکستان تایید کرد. گویا تلاشهای فراوانی که در سالیان متمادی برای حذف چنین احکامی در ایران صرف شده، همگی با نظر یک قاضی جزء به ناگاه بر باد رفت. مدت زمان زیادی است که تعداد بسیاری از فقیهان شیعه با اجرای این نوع احکام در زمان کنونی ابراز مخالفت کردهاند و در گذشته نیز بسیاری از فقیهان با اجرای این احکام در عصر غیبت به کلی مخالف بودهاند. این نظر از آن چنان شهرتی در فقه شیعه برخوردار است که مرحوم سید احمد خوانساری از فقهای برجسته شیعه در کتاب جامع المدارک ج۵ ص۴۱۱ نظر مشهور در فقه شیعه را عدم جواز اجرای چنین احکامی در عصر غیبت دانسته و حتا ادعای اجماع دراینباره را نیز گزارش میکند. رئیس محترم قوه قضاییه و حتا رئیس محترم سابق نیز هر دو با اجرای احکام غیر متعارف ماننند سنگسار و گردنزدن به شدت مخالف بوده و تلاشهای بسیاری در حذف آنها داشتهاند. اینها همه صرف نظر از تلاشهای فراوان گروههای حقوق بشر است که بیان آنها داستانی دیگر میطلبد. با این همه چگونه است که چنین حکمی علی رغم ممانعت صریح رئیس محترم قوه قضاییه و دستور به تعلیق آن توسط یک قاضی جزء اجرا میشود. آیا واقعا استقلال قاضی از سیستم قضایی تا این اندازه آن هم در خصوص چنین احکام حساسی قابل پذیرش است؟! افزون بر این که اجرای چنین احکامی بازتابهای جهانی داشته و به امنیت ملی کشور مربوط است. این نوع اقدامات خودسرانه بیش از هر چیز به اسلام شیعی و تمدن ایرانی لطمه وارد میکند.
تمدن ایرانی در دوره اسلامی چهرهای نسبتا متفاوت از اسلام در مقایسه با برخی جوامع بدوی مسلمان ارایه کرده و زیباییهای این دین را به ظهور رسانده است. در نگاهی گذرا به تاریخ، این واقعیت به روشنی دیده میشود که بسیاری از نقاط درخشان تمدن اسلامی به ایرانیان متعلق است و اسلامشناسان غیرمسلمان نیز به وجود تفاوتهایی بین اسلام شیعی که در ایران بیش از هر جای دیگری گسترش یافته و شکوفا شده و اسلام سلفی در برخی جوامع بدوی توجه یافتهاند. در دوره پس از انقلاب و به ویژه پس از سرکارآمدن رژیمهایی چون طالبان، همواره بر این امر تاکید شده که اسلام شیعی ایران را نباید با امثال طالبان مقایسه کرد و تفاوتهای ماهوی فراوانی بین این و آن وجود دارد که سخنی درست است. حال چه میشود که برخی در پی نوعی تغییر جهت به سوی قرائتهای سلفی از اسلام افتاده و همه نقاط برجسته فقه شیعی و تمدن ایرانی را به یکباره نادیده گرفته و چنین چهره دهشتناکی از اسلام ارایه میکنند.
آیا هنگام آن نرسیده که با نگاهی ژرفتر به اسلام و با بهرهگیری از خصوصیات مذهب شیعی از قبیل گشودهبودن باب اجتهاد به بررسی دوباره چنین احکامی بپردازیم. آیا در آغاز هزاره سوم از تاریخ بشر و با این همه پیشرفتها در حوزه علوم انسانی هنگام آن نیست که از یافتههای این حوزه دانشی در زندگی اجتماعی خود بهرهای اندک بگیریم. امروزه مجازاتها در نظامهای حقوقی پیشرفته بر خلاف جوامع کهن نه بر اساس حس انتقام و آزار بدنی که تنها برای اصلاح و بهسازی زندگی اجتماعی تنظیم و اجرا میشوند. امروزه در دانشهای چندی چون: جامعهشناسی و روانشناسی جرم به بررسی این مسئله میپردازند که چگونه میتوان از میزان جرم در جامعه کاست و ضریب بازدارندگی را در بین مردم تقویت کرد و در عین حال از آزارهای بدنی پرهیز داشت.
هزاران اندوه و تاسف که زیباییهای انسانی دین و مذهب آن هم مذهبی چون تشیع با آن میراث هنگفت تاریخی و برخورداری از شخصیتهایی در اوج اخلاق انسانی چنین تغییر چهره دهد و جماعتی گردهم آمده و انسانی را هر چه کرده باشد در زمین اسیر ساخته و با سنگ آن قدر بر سرش بکوبند تا بمیرد … گریه امانم نمیدهد و دیگر نمیتوانم ادامه دهم.
چند شب پیش در اتاق کارم نشسته بودم و مشغول مطالعه بودم و هدفون در گوشم و بیخبر از پیرامونم به موسیقی ملایمی گوش سپرده بودم و از زیباییهای دنیا لذت میبردم. ناگاه همسرم سراسیمه به اتاقم آمد. از ترس به سرعت گوشی را برداشته و علت را از او جویا شدم. شتابزده گفت: بدو بدو بیا دارند زنی را در خیابان کتک میزنند. به سرعت خودم را به پنجره رساندم؛ اما ماجرا به پایان رسیده بود و فقط تماشاچیان هنوز آن جا بودند و با شور و حرارت برای هم تعریف میکردند و تحلیل میکردند. همسرم که خود از پشت پنجره تماشاچی حادثه بود و همه واقعه را مستقیما مشاهده کرده بود، آن را چنین نقل کرد:
خانوادهای متشکل از یک مرد و سه زن در گوشه پیادهرو کنار ماشینشان نشسته بودند و مشغول صحبت و گفتگو بودند. ناگهان در بین صحبت، مرد از جا برخاست و یک چوبدستی از ماشین درآورد و با همکاری دو زن دیگر به جان زن سوم افتاد و به ضرب و شتم او پرداخت. چند موتورسوار جمع شدند و خواستند مانع او شوند که به سویشان حملهور شد و فریاد زد که زنم است میخواهم او را کتک بزنم به شما چه ربطی دارد؟! همسایههای ما در آپارتمان به پلیس ۱۱۰ زنگ زدند؛ اما پیش از آن که بیایند، آن مرد با کمک دو زن دیگر زن تیرهبخت سوم را به زور وارد ماشین کرده و از آن جا رفتند.
آن شب این حادثه به شدت مرا متاثر کرد و از آن شب تا کنون ذهن مرا به خود مشغول کرده است. از همه سختتر و رنجآورتر جمله حق به جانب آن مرد که این زنم است و میخواهم او را کتک بزنم و به شما چه ربطی دارد؟!
راستی او چنین حقی دارد؟ یا اجازه دهید دقیقتر بپرسم: او از کجا و چگونه تصور کرده که چنین حقی دارد؟ خاستگاه و منشأ این تصور او در کجاست؟ قدرت بازوی او و برتری جسمانیاش نسبت به زن یا جامعه مردسالار ما و یا دین و شرع اسلام به او این حق را داده است؟ جواب درست کدام است؟ طبق معمول نمیخواهم به پرسشهایی که طرح میکنم پاسخ دهم و تنها قصد دارم به چند نکته مهم در این زمینه اشاره کنم.
۱/ تصور برتری مرد نسبت به زن در فرهنگ و زبان ما رسوخ کرده اس و ریشه در عقاید و باورهای بسیار کهنی دارد که امروز باید با تمام توان به پالایش و اصلاح آن همت گماشت. میگوییم جوانمرد و قول مردانه و مردافکن و از سوی دیگر خاله زنک بازی و بیوفایی زنان و ناقص العقل و .. اینها نمونههای اندکی از تعبیرات رایج زبان فارسی است که زن و مرد هر روز بارها آنها را بکار میبرند. آیا واقعا اصلاح و تغییر این تعبیرات نیز نمیتواند جزو وظایف فرهنگستان زبان و ادب فارسی باشد. آیا خطر این تعبیرات از واژگان بیگانه بیشتر نیست؟ تعبیراتی که موجب بروز و تقویت رفتارهای نابهنجاری در جامعه میشود و ارتباط بین دو جنس را ناعادلانه تنظیم میکند. شاید تصور کنیم که اینها صرف چند واژه و تعبیر ساده هستند که هیچ نقشی در زندگی واقعی ما ندارند. اما همان گونه که کارشناسان جامعهشناسی زبان گفتهاند بین زبان و زندگی اجتماعی ما ارتباطی ژف و پیچیده وجود دارد و اساسا زبان نمودی از زندگی اجتماعی ما انسانها است. بنابراین نمیتوان بین قلمرو زبان و رفتارهای اجتماهی گسستی مطلق برقرار کرد و نباید تصور کرد که آن چه میگوییم ارتباطی به آن چه میکنیم ندارد.
۲/ در آیه ۳۴ سوره نساء به مردان اجازه داده شده که زنان نافرمان خود را در صورت امتناع از پذیرش اندرز و بیاثر بودن قهر و کنارهگیری، کتک بزنند: «واللاتی تخافون نشوزهن فعظوهن و اهجروهن واضربوهن». حتما تا کنون به این آیه برخورد کردهاید و احتمالا درباره آن آیه اندیشیدهاید و شاید توجیهاتی در این باره شنیده یا خوانده باشید. آیا واقعا خداوند مهربان دین اسلام به ما مردان این حق را داده که زنان این جنس لطیف را کتک بزنیم؟! امروز خوشبختانه هیچ کس جرئت نمیکند به صراحت به این پرسش پاسخ مثبت دهد؛ اما آیا واقعا پاسخی صریح و درخور این پرسش داده شده است؟ برخی میگویند که این حق در موقعیتهای خاصی است که ممکن است زنان عمل خلاف عفت مرتکب شده و آبرو و حیثیت خانواده را به خطر اندازند. آیا مردان دست به چنین کارهایی نمیزنند؛ پس چرا زنان حق کتک زدن مردان را در این شرایط ندارند و آیا با وجود دستگاه قضایی و حاکمیت قانون دیگر مجالی برای این گونه رفتارها وجود دارد؟ عدهای دیگر از شدت تعبیر «ضرب» کاسته و معتقدند که مرد میتواند زن خود را به گونهای تنبیه کند که بدنش سرخ یا کبود نشود و خوب این شیوه زدن هم درد ندارد؛ پس ایرادی هم بر آن وارد نیست. آیا واقعا آن چه در تنبیه بدنی برای انسان دردآورتر و رنجبارتر است، درد ناشی از آن است و یا اهانتی که از این طریق به او میشود؟ چرا باید مرد این حق را داشته باشد که همسرش را مورد اهانت قرار دهد و حیثیت و احترام او را لگدمال کند؟
حقیقت آن است که ما هنوز جرئت و شهامت کافی برای برخورد علمی و مناسب با این آموزهها را نداریم و بیش از اندازه مرعوب فهم و تفسیر گذشتگان از متن مقدس هستیم. این ترس و هراس نه تنها در خصوص قرآن که در برابر حدیث و فقه نیز که آکنده از گزارههایی این چنینی است وجود دارد. آیا وقت آن نرسیده که صریح و بی پرده و خالی از توجیه و تبیینهای اقناعی به اندیشه ارایه راه حلهایی اساسی برای این آموزهها برآییم. مرحوم آیت الله معرفت در کتاب «شبهات و رود» در تلاشی ستودنی، راه حلی علمی و مقبول برای این ایه ارایه کردهاند. ایشان با شجاعت تمام و با صراحت از نسخ این آیه یاد میکنند و معتقدند که این آیه متناسب با فضای جامعه عرب قبل از اسلام و در مسیر اصلاح تدریجی آن نازل شده بود و آن هم پس از مدت کوتاهی توسط پیامبر نسخ شد؛ نسخ قرآن به سنت که عموم شیعه و سنی آن را قبول دارند. در واقع این آیه توانست حق مطلق مردان در تنبیه زنان را در جامعه عرب قبل از اسلام مهار و محدود کند و سپس در مرحله بعدی پیامبر همین حق محدود را هم لغو کرد. رحمت خدا بر روح آزاد معرفت و کاش این آزادگی و جرئت و شهامت در برخورد ژرف با آموزههایی این چنینی فراگیر بود.
۳/ دوستی اروپانشین برایم تعریف میکرد که نظام حقوقی غرب در حمایت از افراد ستمدیده، اولویتهایی را تعریف کرده است. قانون و رژیم حقوقی غرب بر مبنای این سلسله اولویتها عمل میکند: کودکان، زنان، حیوانات، مردان. شاید این سخن برای ما کمی خندهدار به نظر رسد؛ همان گونه که من هم وقتی برای اولین بار آن را شنیدم کمی خندیدم. اما واقعیت ان است که این ترتیب اولویتها بر پایه منطق و عقلانیتی قابل دفاع و در راستای تحقق هر چه بیشتر عدالت پیده شده است. موقعیت و برتری ویژه مردان از جهت جسمانی و اجتماعی و اقتصادی و .. نوعی نابرابری بین آنان و زنان و کودکان پدید آورده است و همین وضعیت بین انسان و حیوان نیز وجود دارد. بنابراین کاملا طبیعی و عادلانه است که قانون به حمایت از حیوانات در برابر انسانها و کودکان در برابر بزرگسالان و زنان در برابر مردان برخیزد. در غرب معمولا بخشهای ویژهای در دستگاه پلیس و نیز دستگاه قضایی برای رسیدگی به جرایم علیه زنان و کودکان اختصاص داده شده و نسبت به آزار و اذیت آنان پیگیریهای فراوانی در مدارس و اماکن حضور کودکان و زنان انجام میشود. معمولا یک کودک و یا زن به راحتی و با یک تماس میتواند تحت حمایت قانون قرار گیرد و از تکرار آزار و اذیت از سوی طرف مقابلش پیشگیری کند. آیا وجود چنین دستگاهی در ایران ضروری نیست. در صفحات حوادث روزنامهها فراوان به موارد کودکآزاری و زنآزاری برمیخوریم تا آن جا که دیگر برای ما امری عادی و طبیعی جلوه میکند. آیا این ناشی از آن نیست که هیچ سپر حمایتی برای زنان و کودکان در جامعه ما وجود ندارد. واقعا چه کسی میتواند مانع من شود اگر بخواهم زن یا پسر ده ساله و یا دختر دو سالهام را کتک بزنم؟ تقریبا هیچ کس، به ویژه اگر کمی زرنگ باشم و بتوانم طوری کتک بزنم که اثری بر جای نگذارد و امکان اثبات از طریق پزشک قانونی وجود نداشته باشد. تازه یک زن خانهنشین و یا کودک چند ساله از کجا میداند و میفهمد که باید به پزشک قانونی مراجعه کند و شکایت کند و … و در مراحل طولانی این فرایند باید به که پناه برد و چه کسی از او حمایت میکند.
امروز شعری را از فریدون مشیری با همین عنوان میخواندم. فوق العاده زیبا بود.
چرا از مرگ میترسید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید
مپندارید بوم ناامیدی باز
به بام خاطر من میکند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
مگر می این چراغ بزم جان مستی نمیآرد
مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمیکارد
مگر این میپرستیها و مستیها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست
مگر دنبال آرامش نمیگردید
چرا از مرگ میترسید
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمیبخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمیبیند
چرا از مرگ میترسید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید
بهشت جاودان آن جاست
جهان آن جا و جان آن جاست
گران خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آن جاست
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بی رنگ فراموشی است
تنه فریادی نه آهنگی نه آوایی
نه دیروزی نه امروزی نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید
که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند
درین غوغا فرومانند و غوغاها برانگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا از مرگ می ترسید
واقعا چرا از مرگ میترسیم. مگر مرگ چیست؟ زندگی چیست؟ روزها و شبها با سرعتی وصفناشدنی میگذرند و ما بیهوده در پندار جاودانگی! این از خودخواهی و نادانی آدمی است که آرزو میکند همیشه باشد و نبودن خود را فاجعهای بزرگ میشمارد؛ تا آن جا که برای چند روزی عمر بیشتر به هر کاری دست میزند. آیا تا کنون به این اندیشیدهاید که این همه زحمت و تلاش برای بقا و نزاع و کشمکش بر سر آن از برای چیست؟ زندگی همان چرخ سراسر درد و رنجی است که برای اندکی رهایی از یوغ آن به هزار و یک غار فراموشی پناه میبریم. چه زیبا گفته است فریدون مشیری! مستی شراب، خماری افیون، سرگرمی و تفریحهای روزمره و حتا خواب شبانه همگی تلاشهایی برای رهای از درد زیستن است. پس چرا باز این همه اصرار بر ماندن و هراس از رفتن داریم. جز این نیست که خودخواهی و خودپرستی ما و شیفتگی بیش از اندازه به خود عامل اصلی این هراس است. من خود را مرکز جهان هستی میانگارم و چنان شیفته وجود ناچیز خود هستم که گویا اگر نباشم تمام هستی فرومیپاشد. کافی است فقط برای یک لحظه تنها یک لحظه، خود را درون این جهان بزرگ با هزاران کهکشان پهناورش در نظر بگیرید! من بسیار کوچک هستم. اگر نقشهای با بزرگترین مقیاسها از کیهان ترسیم شود، من حتا نقطهای کوچک نیز در آن نخواهم بودم. من هیچ هیچ هستم و تنها در پندار خود از خود موجودی عظیم و بزرگ ترسیم کردهام و آن را در برابر خود نهاده، میپرستم. آری، من خودپرستم.
گاه هنگامی که جمجمهها و استخوانهای فرسوده انسانهای هزاران سال پیش را در برنامههای تلویزیون میبینم، به یاد میآورم که آنها نیز روزی در این جهان میزیستند و خود را آن چنان مهم میشمردند که به پاس و حرمت آن به جنگها و کشتارها و هزاران کار بزرگ و کوچک دیگر دست میزدند و سرانجام تنها استخوانهایی فرسوده از آنها بر جای مانده که بازیچه باستانشناسان و تماشاگه بازدیدکنندگان از موزهها شده است. شاید جمجمه من نیز روزی در دست باستانشناسی افتد و آن را پشت ویترین موزهای قرار دهد و شاید حتا همین هم از من بر جای نماند.
ریشه همه دردهای زندگی در چیرگی حضور خود بر ذهن و روان آدمی است. مفهوم خود در من احساس مرکزیت و هویت میآفریند و مرا محور همه چیز میگرداند. از همین روی است که دکارت هنگامی که خواست جهان را بشناسد از خود آغاز کرد: من شک میکنم پس هستم. این جمله از خود شروع میشود و به خود منتهی میشود. همه ما در همه رفتارهای ذهنی و عینی این گونهایم. از منظر خودی خود به جهان مینگریم و در این نگاه در پی شناخت دوباره خود هستیم. شروع از خود و پایان به خود است. همه اجزای وجود ما در طول زندگی بارها و بارها تغییر میکند و این تنها خود است که همیشه میماند. من برای همه دورههای عمر از کودکی تا به امروز و تا پایان عمر از مفهوم خود استفاده میکنم. وه! که سلطه و استبداد این مفهوم تا چه اندازه است. چیرگی مفهوم خود بینهایت رنج آور است و برای همین هیچ موجود دیگری به اندازه آدمی رنج و اندوه را احساس نمیکند؛ زیرا هیچ موجود دیگری به اندازه آدمی خودمحور نیست. شاید از همین روی است که همه نظامهای عرفانی در پی رسیدن انسان به فنا هستند. فنا چیست؟ جز این که من دیگر خود را متمایز و منحاز و جدای از غیر خود نشناسم و با همه هستی احساس وحدت کنم.
زندگی را چون قطاری در نظر بگیرید که ایستگاههای آن به همرا خود قطار در حال حرکت است و تو در جایی ایستادهای و این حرکت مدام را نظاره میکنی. تو مدام در حال رفتن و تغییر و دگرگونی هستی و هیچ لحظهای از تو لحظه سابق نیست و حتا ایستگاههای این حرکت نیز در حال حرکتند. همه چیز در حال حرکت است و هیچ ثباتی در کار نیست. اما تو بیهوده در گوشهای خود را ثابت و بدون تغییر و حرکت پنداشتهای و گستاخانه و کودنانه از خودی خود یاد میکنی و من ِ خود را در بوق و کرنا کردهای که من چنین و من چنان و .. تنها اندکی تامل کافی است تا ببینی آن چه را که من مینامی و بیهوده مبهوت و شیفته آن هستی در واقع هیچ است هیچ!
قطار می رود
تو میروی
تمام ایستگاه میرود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستادهام
و همچنان به نردههای ایستگاه رفته تکیه دادهام…