نیمه شبی بود که با صدای پیام کوتاه دوست گرانقدری از خواب جستم:
به هر تار جانم صد آواز هست
دریغا که دستی به مضراب نیست
چو رؤیا به حسرت گذاشتم که شب
فرو خفت و با کس سر خواب نیست!
آن چنان شیدای این دو بیت شدم که بلافاصله از بستر برخاسته، در شبکه جهانی اطلاعرسانی به جستجوی آن پرداختم! آری، میتوانستم حدس بزنم! سبک و مضمون آن کاملا گویای آن بود که شاهکاری از احمد شاملو را میخوانم.
حس استیصال و اندوه ژرفناکی در این کلمات نهفتهاند که خواب را به کلی از سر گرانم زدوده، به اندیشه در این حس گرفتار آمدم. به راستی چیست آن چه این همه اندوه در جان یک شاعر میآفریند؟!
پس از اندیشه بسیار که همراه با تجربه احساس عمیق یک درد بود، به ناگاه ذهنم به تمایل آرمانخواهانه بشر منتقل شد! هیچ رنجی بیش از این بشر را نساییده و هیچ صیقلی گرانبهاتر از این نبوده که میراث غنی هنر و ادبیات را خلق کند!
تمام رنج ما از مطلقخواهی در ظرف دنیای ناپایدار و متقلب است! نمونه روشن این مطلقخواهیها را میتوان در تجارب فناگرایانه جستجو کرد. هنگامی که در اوج احساس عشق نسبت به محبوب خود تمام جهان و هستی را محو در او میبینی! یا هنگامی که اندیشه یوتوپیایی (آرمانشهر) همه وجود تو را در بر میگیرد و زندگی در غیر از آن برایت ناممکن میشود! و یا هر تجربه دیگری که امر مطلقی را هدف گرفته باشد؛ در حالی که تو در دنیای امور غیر مطلق زندگی میکنی! و این جاست که ناگاه در اوج تخیل مطلق خود را مقید در بست و بندهای فراوان مییابی! و چنین است که صد آواز در هر تار جانت داری و دستانت یارای نواختن حتی یک مضراب را هم ندارند و رؤیاهای شیرین، کابوسهای شامگاهان میشوند و حس عمیق نومیدی را در درونت میآفرینند! کاش به مطلق دست میتوان یافت!
اندیشه مرگ خواسته یا ناخواسته همراه ما در زندگی است. دو گانه مرگ و زندگی آن چنان هم که تصور میکنیم، جدای از هم نیستند. حوادث فراوانی است که ما را به یاد مرگ میافکند. از حوادث سادهای چون مرگ خویشاوندان و دوستان و اطرافیان تا رنج دشوار زیستن که آرزوی مرگ را در ما میآفریند!
یادم است باری از دوست عزیزتر از جانی که خود را خواسته به کام مرگ خوشبختانه ناکامی افکنده بود، پرسیدم که چگونه دست از زندگی با این همه فراخی شسته و چگونه خود را به آغوش تنگ مرگ سپردی؟ پاسخ او بر خلاف تصور نه ناشی از نومیدی که برآمده از نوعی نگاه معنوی بود که برایم تازگی و شگفتی داشت: گاه این زندگی فراخ آن چنان بر تو تنگ میشود که خود را نه به مرگ، بلکه به خداوند مرگ و زندگی میسپاری!
این جواب به شدت موحدانه آن چنان سبک و مضمون شطحیات عارفانه را در خود داشت که ناخواسته همچون کلمات مجنونانه بایزید مستم ساخت! هر چند لب به نکوهشش گشودم و به نقد عاقلانه این اندیشه نابخردانه پرداختم!
در این روزنوشتم فقط میخواهم شعر نابی از ابراهیم ناجی را همراه با اجرای فوق توصیف ام کلثوم از نو بسرایم و آن را از نو به فارسی بازخوانی کنم:
الاطلال
یا فؤادی لا تسل أین الهوى کان صرحاً من خیالٍ فهوى
اسقنی واشرب على أطلاله وارو عنی طالما الدمع روى
کیف ذاک الحب أمسى خبراً وحدیثاً من أحادیث الجوى
لست أنساک وقد أغریتنی بفـمٍ عذب المناداة رقیـق
ویـدٍ تمـتد نحـوی کـیـدٍ من خلال الموج مدّت لغریق
وبریقٍ یسبق الساری له أین فی عینیک ذیّـاک البریق
یا حبیباً زرت یوماً أیکه طائر الشوق أغنی المى
لک إبطاء المدل المنعم وتجنی القادر المحتکم
وحنینی لک یکوی أضلعی والثوانى جمرات فی دمی
أعطنی حریتی أطلق یدیا إننی أعطیت ما استبقیت شیئا
آه من قیدک أدمى معصمی لم أبقیه وما أبقى علیّـى
ما احتفاظی بعهود لم تصنها وإلام الأسر والدنیا لدى
أین من عینی حبیب ساحر فیه عز وجلال وحیاء
واثق الخطوة یمشی ملکاً ظالم الحسن شجی الکبریاء
عابق السحر کأنفاس الربا ساهم الطرف کأحلام المساء
أین منی مجلس أنت به فتنة نمت سناء وسنا
وأنا حب وقلب هائم وفراش حائر منک دنا
ومن الشوق رسول بیننا وندیم قدّم الکأس لنا
هل رأى الحب سکارى مثلنا کم بنینا من خیال حولنا
و مشینا فی طریق مقمر تثب الفرحة فیه قبلنا
و ضحکنا ضحک طفلین معا و عدونا فسبقنا ظلنا
و انتبهنا بعدما زال الرحیق و افقنا لیت انا لا نفیق
یقظة طاحت باحلام الکرى و تولى اللیل و اللیل صدیق
و اذا النور نذیر طالع و اذا الفجر مطل کالحریق
و اذا الدنیا کما نعرفها و اذا الاحباب کل فی طریق
أیها الساهر تغفو تذکر العهد وتصحو
وإذا ما التأم جرح جدّ بالتذکار جرح
فتعلّم کیف تنسى وتعلّم کیف تمحو
یاحبیبى کل شىء بقضاه ما بایدینا خلقنا تعساء
ربما تجمعنا اقدارنا ذات یوم ؛ بعد ما عز اللقاء
فإذا أنکر خل خله وتلاقینا لقاء الغرباء
ومضى کل إلى غایته لا تقل شئنا فإن الحظَّ شاء
—————————————————————————————————————————————-
ویرانهها
ای دل مپرس از آن عشق که چه شد؟ کاخی از خیال بود که به ناگاه فرو ریخت!
پس باده بیار و بنوش بر این ویرانهها و بسرای از زبانم تا آن هنگام که اشکم سرازیر است
چگونه آن عشق به حکایتی بدل گشت و سخنی از سخنان اندوهبار و جانافکن قلبم
***
هرگز فراموشت نخواهم ساخت؛ تویی که با آن لبان شیرینت به هنگام ندا فریفتی مرا!
و آن دستانی که به سویم گشوده شد؛ بسان دستی که از میان امواج به یاری غریقی بر میخیزد
و آن درخششی که روندگان به سویش شتابان بودند! آه کجاست آن درخشش چشمانت؟
***
حبیبم باری به دیدار پرنده شوقم بر آمده، درد و رنجم را سراییدم
تو با آن ناز و کرشمه و جفای سخت و توانایت
و من نالههای فراقت، دندههای سینهام را میگدازاند و ثانیهها بسان ذغالهای گداختهای گشتهاند که در خونم جاریاند
***
آزادیام را به من ببخشای! دستانم را برهان! که هر چه داشتم فرانهادم جز این دستان تهی!
آه که از بند تو زخمها بر دستانم است و نمیدانم چرا هنوز این بندها و زخمهایش را بر دستانم نهادهام!
چرا آن پیمانهای وفا نشده را هنوز پاس میدارم و چرا این همه در بندی! و دنیا همه در بند من است
***
خانه چشمانم چه حقیر گشتهاند که آن جادوگر عشق را با آن همه شکوه و بزرگی و شرم در خود ندارند!
او که با گامهای استوارش همچو فرشتگان گام بر میداشت و در آن هنگام، زیبایی از دیدنش شرمسار گشته، رخ بر مینمود
همچو نسیم صبحگاهان بودی به برم و بسان سبکی رؤیاهای شیرین شبانه
***
کجاست آن مجلسی که تو در آن آتش فتنه میافکندی به جانم!
و من همه عشق و قلبی گمگشته به برت و پروانهای سرگردان به سویت
و بین ما پیک شوقی بود و ندیمی که باده مدام میآورد به برمان
***
آیا تا کنون مستان عشقی بسان ما جهان به خود دیده است؟ چه بنیانهای از خیال با هم ساختیم!
و در مسیر مهتاب گام برداشتیم و شادی پیش از ما روان بود و ما در پیاش
و ما چون دو کودک خندهزنان از سایههای خود پیشی میگرفتیم!
***
و چون لذت مستی زایل گشت و حس شوم هشیاری بر ما فایق آمد
بیداری نفرتانگیزی تمام آن رؤیاها را به تاراج باد داد و شب آن یار شبانهام پرده بر افکند
و نور سحرگاهان بسان گدازههای آتشفشان بر باغ دلم گر گرفت
و به ناگاه دنیای روزمره بازگشت و عاشقان هر یک به سویی گراییدند
***
شبها را همه بیدار و در میانش گاه چشمان فرو افتاده و ناگاه به یاد پیمان گذشته پرده پلکان را میدرند
و زخمهای جانم هنوز مرهم ندیدهاند که یاد گذشته، خون تازه از آنها میجوشاند
ای دل بیاموز که فراموش کنی و بیاموز که نقشهای گذشته را محو کنی
***
حبیبم چرخ روزگار بر ما چیره است و ما سر خود بینوا و شوربخت نگشتهایم
چه بسا سرنوشت پس از آن رنج فرساینده فراق، روزی بینمان همراهی آورد
و دیگر هیچ …
۵ نظر |دیشب گزارشی خبری از شهر تبسه در الجزایر، مرا به شدت به اندیشه واداشت و پس از مدتها دوباره مرا به نوشتن واداشت. شاعر عرب نسبتا معروفی به نام «عادل صیاد» در اقدامی بیسابقه، مرگ شعر خود را اعلام کرده و در اقدامی سمبلیک همه دیوانهای شعر منتشر شده و مخطوطات شعری خود را در تابوتی در گورستان خانوادگیشان به خاک سپرد و بر سنگ یادبود آن چنین نگاشت: «هذا ضریح شعر صیاد عادل». همچنین مجموعهای از نویسندگان و ادیبان و خبرنگاران برای شرکت در این مراسم دعوت شده بودند.
وی در بیان انگیزه خود چنین اعلام کرد که پس از سرودن آخرین مجموعه شعری خود با عنوان «انا لست بخیر: من خوب نیستم» احساس مرگ شاعر را در درونم کردم و دیگر هرگز نمیتوانم شعر بگویم. این مجموعه جزء مخطوطات وی بود که منتشر نشده است. شاعر از واقعیت تلخ محیط فرهنگی خود سخن میگوید که دیگر در آن توان تخیل ندارد و سخن از عشق و محبت و فراق و وصال و هر چه مضمون شعری دیگر تکراری و روزمره گشته، رو به افول و خاموشی گراییده است.
این سخن پایانی عادل صیاد تا اندازه زیادی درست است. سبک و شیوه زندگی ما امروزه به شدت واقعگرایانه و به دور از تخیل گشته و شاید به همین جهت باشد که آن شاهکارهای شعری گذشته نیز دیگر در دنیای ما تولید نمیشوند و حتی آن چه تا چند دهه پیش در آثار نیما و سپهری و فرخزاد و شاملو و اخوان ثالث به چشم میخورد، دیگر نمونهای ندارد و جالب است که گاهی به هنگام خواندن شعرهای اینان نیز به شدت احساس فرورفت در گذشته دور میکنیم.
دنیای پیرامونمان به طور سرد و تلخی در چنبره واقعیتهای روزمره قرار گرفته و بعد آرمانگرای وجودمان رو به خاموشی نهاده است. قوه خیال بشری منبع تولید آرمانها در آدمی است که همه هنرها و از جمله شعر از آن میزاید. جهان بدون خیال، جمادی سرد و بیروح است که نه شوق زیستن به آدمی میبخشد و نه امید به فردای روشنتر. انسان در دنیای بدون خیال بسان ماشینی میگردد که در چرخه روزمرگی میآید و مصرف میکند و تولید میکند و میمیرد؛ همانند خط تولید کارخانهها که هر از چند گاهی نیازمند به روزرسانی است که در طی آن دستگاههای قدیم و فرسوده به دور انداخته میشوند و دستگاههای جدید جایشان را میگیرند.
قوه خیال، توان آفرینش و خلقت را به انسان میبخشد و خیال شعری به انسان، توان فنای در هستی را میدهد و نیاز به استمرار در ازلیت و جاودانگی را در آدمی تامین میکند و هنگامی که طرز زندگی ما به نوعی دگرگون شود که دیگر خیال نتواند آفرینش خارج از سبک مالوف کند، این زمان همان موعد مرگ شعر است. از همین رو بیراه نیست که شکلوفسکی و دیگر شکلگرایان روسی، آشناییزدایی را عنصر اصلی سازنده ادبیات و هنر میشمرند. آشنایی نتیجه تکرار و روزمرگی است و آشناییزدایی توان خیال شاعر است که مالوف را نامالوف میسازد و زندگی و هستی را رنگی نو میبخشد و هر چه شاعر از سبک مالوف بگریزد و نظمی نو در اندازد، ابداع و آفرینش او افزونتر میگردد. به راستی چه مدت زمانی است که شعری از این نوع نخوانده و نشنیده باشید؟! و یا حتی موسیقی و آهنگ و ترانهای؟! و یا تابلوی هنری و عکس و تصویری؟! و …
بیش از یک ماه از مرگ دکتر جعفر شهیدی میگذرد. به مجرد شنیدن خبر، این روزنوشت به یادم آمد؛ اما فرصت نوشتن آن پیش نیامد.
نوع نگاه ما به تاریخ و توسعهنیافتگی آن از عوامل عقبماندگی جوامع ما است. تاریخ تا چند دهه پییش در ایران از زمره علوم به شمار نمیرفت و تنها به ثبت وقایع میپرداخت. مورخ نقال بود و کتابهای تاریخ آکنده از شنیدههای معتبر و نامعتبر بود. هیچ گونه تحلیلی در تاریخ جایی نداشت. البته نمونههایی چون ابوریحان بیرونی در کتابهایی چون: «الآثار الباقیة» و «ماللهند» و نیز ابنخلدون در مقدمهاش را باید جزو استثناءهایی شمرد که هرگز به یک جریان تبدیل نشدند. تازه ابنخلدون نیز که در مقدمهاش به مورخان سابق خرده فراوان گرفت و آنان را به نقالی و تقلید و تحلیلگریزی متهم ساخت، خود در نگارش تاریخ مانند گذشتگانش عمل کرد.
پیشرفت و گسترش تاریخ وامدار پیدایش و گسترش مجموعه وسیعی از دانشهای انسانی چون: جامعهشناسی و روانشناسی و زبانشناسی است که فنآوری نقد و تحلیل را در حوزه علوم اجتماعی به طرز شگفتانگیزی ارتقا دادند. تاریخ امروزه به زمینهای حاصلخیز برای مطالعات گوناگون درآمده است و از زوایای مختلف تحلیل میشود. نمونه بارز اوج مطالعات تاریخی را در آثار فوکو میتوان یافت که دانشهای گوناگون جامعهشناسی و زبانشناسی و روانشناسی و فلسفه را در فهم تاریخ و تحلیل آن به کار بست و به موضوعاتی مهم در تاریخ توجه کرد که همچنان در زندگی امروز ما موثر و فعال است. رهیافت فوکو در جهان عرب با اقبال فراوان مواجه شد و مطالعات تاریخی فراوانی به ویژه در شمال آفریقا از این گونه پدید آمد.
در ایران همچنان تاریخ به نقالی مشغول است و از توجه به رهیافتهای جدید جهت توسعه و گسترش خویش فراری است. افزون بر آن تاریخنگاری ما به شدت ایدئولوژیک است و تاریخ را آن گونه که هست نمینگاریم؛ بلکه آن گونه که دوست داریم بوده باشد به نگارش درمیآوریم. رویکرد تاریخنگری ما در اثر ضعف بنیه تحلیلی و ساختار ایدئولوژیک به شدت مشوش است.
ما نمیدانیم گذشته چه بوده و چگونه شکل گرفته و چگونه به اینجا رسیدهایم و طبیعی است که ندانیم کجا هستیم و به کجا میرویم و چگونه باید برویم و چگونه باید گام حرکت کنیم. تاریخ دانش خودشناسی جامعه است که توانایی تفسیر خویشتن جمعی خود و دگرخویشتن را در انسان ارتقا و تصحیح میکند و احساس پیوند و هویت را بازسازی و تکامل میبخشد.
جعفر شهیدی در کنار معدود محققان دیگری چون: عبدالحسین زرینکوب و ذبیحالله صفا، نسل دومی از تاریخپژوهان ایرانی بعد از احمد کسروی، عباس اقبال آشتیانی، محمد قزوینی و دیگران به شمار میآید که تاریخنگاری را متحول ساخته و مطالعات تاریخی را با شتاب فراوان گسترش و توسعه دادند. انتظار میرفت که این حرکت به جریانی نیرومندتر در نسل سوم منتهی شوند که افسوس چنان نشد و بلکه گویا افولی در این جریان دیده میشود و تاریخ همچنان ابزاری برای سرگرمی است که با آن بازی میکنیم و خود را به بازی میگیریم.
عنوان این روزنوشت نام قطعه شعری از «سزاری پاویزی Cesare Pavese» شاعر معروف ایتالیایی است که «جُمانة حَدّاد» شاعر و ادیب معروف لبنانی آن را عنوان آخرین کتاب خود نهاده است: «سیجیء الموت و تکون له عیناک». درباره این کتاب نمیتوان بیش از این سخن گفت؛ تنها باید آن را خواند و فقط خواند. اما میتوانم با همه شاعرانی که در این کتاب از آنها یاد شده، همنوا شوم و بگویم: آری! مرگ میآید و چشمان من از آن او خواهد بود. این روز نه تنها دیر نیست که بسیار زودتر از آن که میپندارم به سراغم خواهد آمد. روزی از خود گذر خواهم کرد و مکان و زمان را سپری خواهم کرد و هر آن چه را که خودم را با آن شناختهام، وانهاده خواهم رفت.
آری! به همین زودیها خواهم رفت و چه قدر احساس رفتن دلنشین است. به رفتن بیاندیشید و نه تنها انتظار مرگ را بکشید، بلکه مرگ را آن قدر یاد کنید که او انتظارتان را بکشد. چه آن که نیچه گفت: «ای مرگ! در انتظار باش، این همان آموزه زرتشت است. شما را به مرگ خویش اندرز میدهم، آن مرگ اختیاری که به سویم میآید، چرا که من خود خواهان اویم»
شبهای بسیار به آسمان خیره شدهام و گذر شهابهای سوزان را در پهنه آسمان سیاه شب تماشا کردهام. چه شتابان میآید و میرود. باور کن آمدن و رفتن من و تو حتا کوتاهتر از این شهاب است. روشن میشوم، به حرکت درمیآیم و چه زود مرگ مرا لمس خواهد کرد.
مرگ چیست؟ شاید شاعران بیش از هر گروه دیگری از مردم به موضوع مرگ اندیشیده و با آن زندگی کردهاند. مرگ را باید از زبان آنان روایت کرد. پس سخن کوتاه میکنم و این روزنوشتم را که بسیار طولانی تهیه دیده بودم کوتاه کرده و هر آن چه را از این پس نوشتهام پاک میکنم و تنها به نقل سرودهای از احمد شاملو درباره مرگ بسنده میکنم:
باید استاد و فرود آمد
بر آستان ِ دری که کوبه ندارد
چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار ِ توست
و اگر بی گاه
به در کوفتنت پاسخی نمیآید
کوتاه است در
پس آن بِه که فروتن باشی
آیینهای نیک پرداخته تواند بود
آن جا
تا آراسته گی را
پیش از در آمدن
در خود نظری کنی
هرچند غلغله آن سویِ در زاده توهّمِ توست نه انبوهیِ مهمانان
که آن جا
تو را
کسی به انتظار نیست!
سالیانی بود که چنین برفی ندیده بودم. برف سنگین و پیاپی پس از سالیانی دراز خیابانها و خانهها و همه شهر را پوشانید. از کودکی برف را بسیار دوست داشتم؛ زیرا با آمدنش مدارس بسته میشد و بازیهای بچهگانه فزونی و تنوع مییافت. لیکن سالیان زیادی از من گذشته و دیگر نه تعطیلی کار و مدرسه برایم لذتبخش است و نه بازیهای کودکانه و نمیدانم آن روزها بهتر بود یا این روزها که هر حادثهای هر چند طبیعی چون بارش برف مرا به اندیشه وامیدارد و احساساتی آشنا و ناآشنا در من میآفریند.
۱٫ برف پس از سرمایی سخت از آسمان میبارد و ناگاه صبح که از خواب برمیخیزی پیرامونت را سفید و درخشان میبینی. دیگر از سختی و سنگدلی آسفالتهای شهر و نماهای زمخت خانهها و درختان آلوده به دود خبری نیست. تنوع رنگهای مات و تار به رنگی یک دست و زیبا میگراید و شاید این تنها جایی باشد که یکدستی و یکگونگی زیبا و دلنشین است. همه چیز را تمیز و زیبا و درخشان احساس میکنی. آیا ممکن است چنین برفی در درونمان ببارد و ناگاه همه گرهها و دستاندازهای درون یکدست و یکرنگ گردند؟! همیشه چنین آرزویی داشتهام ولی باور نمیکنم که روزی این آرزویم رخ دهد. اگر هم رخ دهد، دیری نمیپاید که چون برف بیرون آب گشته و زشتیها باری دیگر نمایان میشوند. فریدون مشیری در شعری کوتاه این احساس مرا به زیبایی بازگو کرده است:
برف شبانه
بی صدا شب تا سحر
یاران خود را خواند و گرد آورد
جا به جا
در راه ها
بر شاخه ها
بر بام گسترد
صبحگاهان
شهر سرتا پا سیاه از تیرگی های گنهکاران
ناگهان چون نوعروسی در پرندین پوشش پک سپید تازه
سر بر کرد
شهر اینک دست نیروهای نورانی است
در پس این چهره تابنده
اما
باطنی تاریک دودآلود ظلمانی است
گر بخواهد خویشتن را زین پلیدی هم بپیراید
همتی بی حرف همچون برف می باید
۲٫ برف پیش از آن که ببارد سرما را به نشانه آمدنش میفرستد و خود نیز نهایت سردی است و چون به پایان رسد سرمایش را در کریستالهای یخ بر جای میگذارد. برف چه قدر به مرگ شباهت دارد! و من مرگ را دوست دارم و برف یادآور مرگ است و برای همین برف را بینهایت دوست دارم. سفیدی برف یادآور موهای سفید پیری و سرمای آن یادآور اندام سرد مردگان و آرامش آن یادآور دنیای مردگان است. برف نقطه تلاقی مرگ و زندگی است. یادم میآید در کودکی باغچهای در حیاط خانهمان بود و آن روزها برف فراوانی در زمستان میآمد و چون انبوه برف حیاط خانهمان را میپوشاند بوته گل یخ در باغچه میشکفت و تو میتوانستی تضاد زیبای مرگ و زندگی را ببینی. برف با خود مرگ گیاهان را به ارمغان آورده است و گل یخ میشکفد تا زندگی را در دل مرگ بیافریند. اکنون که شعر «گل یخ» از رهی معیری را میخوانم، خاطرات کودکیام و آن بوته گل یخ که سالها از مرگش میگذرد به یادم میآید. آه که چه قدر هوای دیدن آن بوته را دارم:
گل یخ
به دیماه کز گشت گردان سپهر
سحاب افکند پرده بر روی مهر
ز دم سردی ابر سنجاب پوش
ردای قصب کوه گیرد به دوش
جهان پوشد از برف سیمین حریر
کشد پرده سیمگون آبگیر
شود دامن باغ از گل تهی
چمن ماند از زلف سنبل تهی
با آن فتنه انگیز طوفان مرگ
که نه غنچه ماند به گلبن نه برگ
گلی روشنی بخش بستان شود
چراغ دل بوستانیان شود
صبا را کند مست گیسوی خویش
جهان را بر انگیزد از بوی خویش
گل یخ بخوانندش و ای شگفت
کزو باغ افسرده گرمی گرفت
ز گلها از آن سر بر افراخته است
که با باغ بی برک و بر ساخته است
تو نیز ای گل آتشین چهر من
که انگیختی آتش مهر من
ز پیری چو افسرد جان در تنم
تهی از گل و لاله شد گلشنم
سیه کاری اختر سیه فام
سیه موی من کرد چون سیم خار
سهی سروم از بار غم گشت پست
مرا برف پیری به سرنشست
به دلجویم در کنار آمدی
ز مستان غم را بهار آمدی
گل بخ گر آورد بستان بهدست
مرا آتشین لاله ای چون تو هست
ز گلچهرگان سر بر افراختی
که با جان افسرده ای ساختی
۳٫ همه با آمدن برف به درون میخزند و در گوشهای آرام میگیرند و دیگر از آن همه شلوغی خبری نیست. برف یادآور تنهایی انسان است. شاید انسان تنها آفریدهای است که تنهایی را درک میکند؛ از همان آغاز نوزادی از احساس تنهایی ناله سر میدهد و چون نگاه به پیرامونش میافکند در پی پناهگاهی برای رهایی از این تنهایی برمیآید و از این گاه به پس گام به گام از پناهگاهی به پناهگاهی دیگر گذر میکند؛ از آغوش مادر به حمایت پدر و نیروی بدن و توانایی دانش و ثروت و بالین گرم همسر و سرانجام آرامش را تنها در خانه سرد گور مییابد؛ آن جا که دیگر خود تنهای تنها است. فروغ فرخزاد در شعری از این احساس تعبیر میکند:
اندوه تنهایی
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی … ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشکید
شعر ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب درد آلود
جان من بیدار شد بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه میگشتم به دنبالش
وای بر من نقش خواب بود
ای خدا … بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟
دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب من !
ای دریغا در جنوب ! افسرد
بعد از او دیگر چی میجویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم ؟
اشک سردی تا بیافشانم
گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
۴٫ سرمای برف یادآور پایان فصل گرما است. گرچه پاییز بین زمستان و تابستان قرار دارد؛ اما آن گاه که برف میبارد تازه به یاد گرمای تابستان میافتیم و دلمان هوایش را میکند. این اوج سرما است که گرما را به یادمان میآورد. همین گونه سرمای برف یادآور عشق است. تجربهای عاشقانه را سراغ ندارم که گرمایش تا ابد ماندگار باشد. هر چه در ادبیات و تاریخ کاویدهام سرنوشت عشق را یا فراق و یا فراموشی دیدهام. پس سرانجام عشق جز مرگ یا دوری نیست و این هر دو سرد و دردآور، به سردی برف و رنج یخزدگی. بشنوید سیمین بهبهانی در این باره چه میگوید:
برف گران
آن دیده که با مهر به سویم نگران بود
دیدم که نهانی نظرش با دگران بود
آن اختر تابنده – که پنداشتمش عشق-
تا سوی من آمد چو شهابی گذران بود
بشکست مرا پشت ز سردی که به من کرد
من شاخه ی گل بودم و او برف گران بود
با آب روان، برگ ِ گل ِ ریخته می رفت
خوش، آن که چنین در سفرش هم سفران بود
نرگس ز چه با غنچه در آمیخت؟ که مشکل
با کور دلان صحبت صاحب نظران بود
رقصید و به همراه صبا طره برافشاند
گفتی که چو ما بید زآشفته سران بود
در کوه نشستیم که با لاله نشینیم
با داغْ دلان الفت خونین جگران بود
سیمین دگر امروز ندارد خبر از خویش
با آنکه خود آرام ِ دل بیخبران بود!
رنج را آدمی از نخستین لحظه آفرینش درک میکند و این نخستین چیزی است که با تمام وجود آن را احساس و تجربه میکند و پس از آن است که خوردن و آشامیدن و دیدن و شنیدن را میآموزد و تازه پس از مدتی از تجربه زندگی عادت میکند که رنج را کم کم به فراموشی سپرده و شادی را بیاموزد و تجربه کند. آیا تا کنون نوزادی را دیدهاید که با شادی و خنده پا به این جهان گذارد؟ هرگز، همه ما با گریهای دردناک و رنجآور که از شدت احساس درد و رنج ما پرده برمیدارد به این جهان پا گذاشتیم و از این پس نیز کودکانمان همین گونه به دنیا خواهند آمد. آیا این دلیلی کافی برای رنج زیستن نیست؟
در آیهای از قرآن میخوانیم: «لقد خلقنا الانسان فی کبد». آری! آدمی در دایره رنج آفریده شده است و آفرینش و رنج همزاد یکدیگرند. تعبیر «فی» در این آیه به احاطه درد و رنج بر آفرینش انسان دلالت دارد و گویای جداییناپذیری زندگی و رنج است. بکارگیری شیوههای مختلف تاکید (قسم و لام تاکید و قد) در این آیه نشانگر باورناپذیری آن نزد عموم مردم است. آدمیان عادت کردهاند که از زندگی لذت ببرند و تصور آن که زندگی در بطن درد و رنج شکل میگیرد برایشان دشوار و گاه ناممکن است. اگر حوصله کردید به گفتههای مفسران ذیل این آیه مراجعهای گذرا کنید که در بین آنها به تعابیر زیبایی در این موضوع برمیخورید. آنانی که با دقت در این آیه نظر کردهاند به این واقعیت دست یافتهاند که هیچ آفریدهای بسان آدمی درد و رنج نمیکشد و زندگی آدمی از بدو آفرینش تا واپسین هنگامه مرگ سراسر درد و رنج است (برای نمونه نک: مجمع البیان و تفسیر المیزان، ذیل آیه ۴ سوره بلد/۹۰)
اندکی وضعیت قرارگیری نوزاد در رحم مادرش را تصور کنید و تنها برای چند لحظه خود را در آن لحظات به یاد آورید. نه ماه تمام درون یک قفس تنگ و تاریک و سپس ترس و دلهرهای را که هنگام خروج از این قفس تجربه کردیم و پس از آن درد گرسنگی و تشنگی و سوزش پا و رویش دندان و دل پیچههایی که برای اولین بار با آنها مواجه میشویم و رنجهای گوناگون دیگری که چون امکان گفتن آنها را به مادر نداریم ناچاریم تنهای تنها آنها را تحمل کنیم و چه بسیار پیش آمده که نوزادی از ژرفای جان گریه میکند و مادر حتا نمیتواند بفهمد که دلیل این گریه چیست. اما درد بزرگتر از روزی آغاز میشود که به تدریج نیروی تعقل در ما رشد میکند و دیگر میتوانیم مفاهیمی مانند مالکیت و محبت و حسد و دشمنی و قهر و … را درک کنیم. از این روز به بعد است که زندگی ما آتشی سوزان از احساس فقدانها و درد نداشتنها و بار مشقت تکالیف و مسئولیتهای گوناگون میگردد. و آدمی هر چه بزرگتر میشود بر دامنه و عمق رنج او افزوده میشود. آری زندگی سراسر رنج و درد است.
زندگی سراسر رنج است و سراسر تلاش برای رهایی از آن. این همه کاری که در زندگی انجام میدهیم، تلاش برای دستیابی به لذتهای بیشتر و جدیدتر، عشق به قدرت و ثروت و .. همه واکنشهایی به احساس رنج درونی ما است که این گونه نمودار میشود. دین، هنر و عرفان نیز پناهگاههای گوناگون بشر در زمان احساس رنج زیستن است. آیا تا کنون هیچ تجربه دینی یا عرفانی را سراغ دارید که مسبوق و یا همراه با احساس درد و رنج زیستن نباشد و هیچ نقاش یا شاعر و یا آهنگسازی را میشناسید که بدون هیچ احساس دردی اثر هنری آفریده باشد؟
حال اگر عمق درد و رنج زندگی را درک کردیم، آیا باز این همه تلاش خواهیم کرد که دشمنیها روا داریم و نیرنگها به کار بندیم و دروغها سوار کنیم و .. نمیخواهم اندرز گفته باشم که اندکی کنکاش در تلنبار خاطرات ذهنی ما از تجربه تلخ و رنجبار زندگی برای اندرز ما آدمیان بسنده است.
این ترم برای برای نخستین بار درس تاریخ اجتماعی شیعه را تدریس میکنم و این فرصت را یافتم که بسیاری از دغدغههای مطالعاتی و پژوهشی خودم را با دانشجویانم در جریان بگذارم. دانشجویان نسبتا فعال و علاقهمند و تیزبینی در این کلاس حاضر میشوند و مرا به شوق وامیدارند که بیشتر در این زمینه که از دیرباز به آن علاقهمند بودم مطالعه و اندیشه کنم.
مورخان معمولا به حوادث شاخص سیاسی در جامعه پرداخته و آنها را برای ما گزارش کردهاند. منابع تاریخی آکنده از اطلاعاتی درباره جنگها و صلحها و کشتارها و مرگ پادشاهان و .. است؛ اما خیلی کمتر به زندگی عمومی مردم و آدب و رسوم و شعایر و فولکلور آنها پرداختهاند. گویا این موضوعات از نظر آنها غیر مهم تلقی شده است. در حالی که حوادث سیاسی شاخص معمولا زودگذرند و امروز از سلسلههای خلافت و پادشاهی گذشته که در منابع تاریخی از آنها بسیار درازگویی شده، هیچ خبر و اثری نیست؛ اما شیوه زندگی مردم و باورهای عامه و آداب و رسوم به این سادگی و سرعت متحول نشده و منقرض نمیشوند و نسل اندر نسل ادامه یافته از حالی به حال دیگر بدل میوند و کارکرد اجتماعی و روانی خود را در بین افراد جامعه حفظ میکنند.
این بیتوجهی به موضوعات تاریخ اجتماعی در بین پژوهشگران معاصر نیز تا حدودی به چشم میخورد. میشل فوکو از نخستین افرادی است که به تحلیل پدیدههای تاریخ اجتماعی بشر توجه نشان داده و به موضوعاتی چون تاریخ «تنبیه و مجازات» و «تاریخ جنون» پرداخته است. خواندن این دو کتاب فوکو برای هر دانشجو و پژوهشگر رشته تاریخ الزامی است. چرا که فوکو در این دو کتاب بسان یک باستانشناس به جان متون تاریخی افتاده و آنها را زیر و رو میکند و از بین سطور آنها اطلاعات نانوشته را استخراج میکند و از منظر نظریه گفتمان به تحلیل میگذارد. فوکو به دانشجو و پژوهشگر تاری میآموزاند که چگونه اطلاعات نانوشته را به دادههایی معتبر برای پژوهش بدل سازد و چگونه به جای نقل خام بتواند آنها را در قالب الگوهای تحلیلی هرمنوتیک و اسطورهشناسی و جامعهشناسی و روانشناسی و … قرار دهد. او نشان میدهد که پژوهشگر تاریخ نقال نیست و در نتیجه بینیاز از ابزار و ادوات شناختی و روشی علوم اجتماعی نوین نیست.
تاریخ اجتماعی مسلمانان و شیعیان نیز موضوعات مختلفی را در خود دارد که کمتر درباره آنها مطالعه و پژوهش شده است. به نمونههایی از این موضوعات اشاره میکنم: پوشاک جوامع مختلف اسلامی و سیر تغییرات و تحولات آنها؛ زبان و گویشهای ملتهای مسلمان؛ جشنها و سوگواریها؛ رفتارهای جنسی درقالب ازدواج دایم و موقت و تعدد زوجات و همجنسگرایی و ..؛ ساختار خانواده و انواع آن؛ اشعار و موسیقی و رقص؛ تاریخ آموزش؛ خرافات عامه؛ روایتهای عامیانه؛ معماری شهری و …
جالب آن است که در متون کهن ما نیز احیانا به اطلاعات نسبتا قابل توجهی در این زمینهها برمیخوریم که کمتر به انها توجه شده است و البته بیشتر آنها نیز به عنوان کتابهای تاریخی تلقی نمیشوند. مشکل آن جا است که تاریخپژوهان بیشتر با متونی که نام تاریخ را بر خود دارند و یا مستقیما به گزارش حوادث تاریخی شاخص میپردازند سروکار دارند.
در یک دستهبندی کلی میتوان منابع تاریخ اجتماعی مسلمانان را در چند دسته معرفی کرد:
۱٫ سفرنامهها: نوشتن سفرنامه از دیرباز در بین اقوام مختلف اسلامی رواج داشته است. در خلال این سفرنامهها به اطلاعات ارزشمند و منحصر به فردی درباره زندگی اجتمعی مردم برمیخوریم که معمولا از طریق مشاهده مستقیم گردآوری و تدوین شدهاند. سفرنامه ناصرخسرو، ابنبطوطه، مختصر الرحله قاضی ابن عربی، ملئ العیبة ابن رشید مراکشی از مهمترین نمونههای این نوع سفرنامهها است. سفرنامههای اروپاییان به کشورهای اسلامی نیز نمونههای دیگری از این نوع منابع در سدههای اخیر هستند که از منظر یک ناظر بیرونی نگاشته شدهاند. سفرنامه دیولافوا، آبراهام جکسون و .. ازاین نمونه سفرنامهها هستند.
۲٫ جغرافیای تاریخی: منابعی چون احسن التقاسیم مقدسی، معجم البلدان یاقوت حموی، صورة الارض خوارزمی از مهمترین نمونههای این دسته از منابع هستند. در این منابع افزون بر اطلاعات جغرافیای طبیعی مانند شرایط کویری یا کوهستانی مناطق به اطلاعات مفیدی از تقسیمات شهری و شیوه زندگی مردم برمیخوریم.
۳٫ تواریخ شهرها: متون تاریخی فراوانی به شهرهای خاصی اختصاص یافتهاند که به نوعی در زمان خود شهرهایی مهم و تاثیرگذار در فرایند تحولات اجتماعی بودهاند. تاریخ نیشابور حاکم نیشابوری، تاریخ مدینة دمشق ابنعساکر، تاریخ بغداد خطیب بغدادی، اخبار مکه فاکهی، طبقات المحدثین الواردین باصبهان ابن حبان، التدوین فی اخبار قزوین رافعی، فضائل بلخ ابوزید بلخی، تاریخ طبرستان ابن اسفندیار از مهمترین این منابع هستند.
۴٫ فرق و ملل و نحل: این منابع در کنار گزارش باورها و معتقدات ادیان و مذاهب مختلف زمان خود از شیوه ززندگی آداب و رسوم و شعایر آنان نیز احیانا خبر میدهند. نکته مهم درباره این منابع آن است که نویسندگانشان معمولا نگاهی فرقهگرایانه به فرقههای مخالف داشته و اصل بیطرفی را در نقل باورها و رفتارهای آنان به طور کامل حفظ نکردهاند. با این حال امکان نقد اطلاعات ارایه شده در این منابع و در نتیجه پالایش آنها وجود دارد.
۵٫ موضوعات خاص: برخی از منابع تاریخی به یک موضوع خاصی پرداختهاند. نمونه شاخص این نوع کتابها الاغانی ابوالفرج اصفهانی است که به طور ویژه درباره اشعار، آوازها، ترانهها، آهنگها و موسیقی در بین جوامع مسلمان میپردازد. کتاب «بعض مثالب النواصب در نقض بعض فضائح الروافض» عبدالجلیل قزوینی رازی نیز نمونه دیگری است که اطلاعات مفصل و ارزشمندی از زندگی اجتماعی شیعیان در دوره سلجوقی ارایه میدهد. نوشتههای کوتاه فراوانی نیز در بین نوشتههای ادبایی چون جاحظ برمیخوریم که به موضوعات بکری چون کنیزکان آوازهخوان «القیان»، بخیلان «البخلاء» پرداختهاند.
۶٫ شرح حال نویسیها و خودنوشتها: کتابهای شرح حال پزشکان، حکیمان، فقیهان و .. به شیوه زندگی این صنفها پرداخته و اطلاعات خوبی در این زمینهها ارایه میدهند. این منابع معمولا با عنوان طبقات شناخته میشوند و نمونههای فراوانی از آنها در دسترس است. خودنوشتها نیز گرچه چندان در تاریخ اسلام رایج نبودهاند؛ اما نمونههای موجود از اهمیت فوق العادهای در این زمینه برخوردارند. جالبترین نمونه کتاب سیاحت شرق آقانجفی قوچانی است که به تفصیل از شرایط اجتماعی زمان خود سخن گفته است.
پژوهش در زمینه تاریخ اجتماعی مسلمانان در دهههای اخیر رونق بیشتری یافته است. شاید مهمترین نویسنده در این موضوعات جامعهشناس شهیر عراقی «علی الوردی» است که به موضوعات جالب توجهی در جامعه عراق توجه کرده است. فهرست اهم آثار وی را در روزنوشت «جامعهشناسی بیاباننشینان و شهرنشینان» ببینید. ابراهیم حیدری جامعهشناس دیگر عراقی نیز در کتاب «تراژدی کربلاء: نظرة سوسیولوجیة الی الخطاب الشیعی» به موضوع سوگواریها در جامعه عراقی پرداخته است. مشخصات کتابشناختی ترجمه فارسی آن را در اینجا ببینید. با این حال در سالهای اخیر شاهد افول دوباره این نوع مطالعات هستیم و کمتر به اثر قابل توجهی در یکی دو دهه اخیر برمیخوریم.
دیروز مسیحیان در سرتاسر جهان سالروز ولادت عیسی مسیح را جشن گرفتند. شاید هیچ کس نباشد که نداند عیسی مسیح پیامبر مسلمانان نیز هست و آنان او را در عرض پیامبر اسلام در زمره پیامبران اولوالعزم میشمارند. اما کمتر از خود پرسیدهایم که چرا مسلمانان نسبت به جشن میلاد مسیح تا این اندازه بیتفاوت هستند؛ گویی که این شخصیت صرفا به یک دیانت رقیب تعلق داشته و سرگذشت و حوادث زندگی و پیامهای آسمانیاش ارتباطی به اسلام و مسلمانان ندارد و مسلمانان خود را مخاطب وی نمیشمرند.
قرآن با تجلیل فراوان از این پیامبر خدا یاد کرده و در آیات متعددی به شرح روایت تولد و سرگذشت زندگیاش و عروج او پرداخته و برخی از پیامهای آسمانی او را نقل کرده است. ایمان به او در زمره ایمان به خدا و پیامبران بزرگی چون ابراهیم و موسی شرط لازم مسلمانی شمرده شده است (بقره: ۲/۱۳۶؛ آلعمران: ۳/۸۴). نام او ۳۴ بار در قرآن بکار رفته است. یادکرد قرآن از این پیامبر خدا کاملا منحصر به فرد است و با سرگذشت هیچ یک از دیگر پیامبران الهی در قرآن همسان نیست. هیچ گونه خطایی از نوع ترک اولی که درباره بسیاری دیگر از پیامبران الهی در قرآن گزارش شده، درباره این پیامبر نقل نشده است.
او مژده خداوند و کلمه و روح الهی نامیده شده (آل عمران: ۳/۴۵؛ نساء: ۳/۱۷۱) و مبارک خوانده شده (مریم: ۳/۳۱) در سه آیه از تایید و حمایت وی از سوی روح القدس یاد شده است (بقره: ۲/۸۷ و ۲۵۳؛ مائده: ۵/۱۱۰). عیسی در دنیا و آخرت، صاحبنام و از مقربان توصیف شده (آلعمران: ۳/۴۵) از مادر او نیز با تجلیل فراوان یاد شده و صدیقه نامیده شده (مائده: ۵/۷۵) و تنها زنی از زمره مادران پیامبران است که خود مستقلا و نیز از جهت رابطه مادریاش نسبت به عیسی مورد توجه قرآن قرار گرفته و سورهای به نامش مزین شده است.
آن چه تا کنون بیان شد، برای بسیاری از خوانندگان بدیهی و روشن است. اما دلیل بیتوجهی مسلمانان به این شخصیت و پیامهایش با وجود جایگاه منحصر به فردی که در قرآن دارد، روشن نیست. واقعا چرا عیسی مسیح و سالروز تولدش و پیامهای آسمانیاش در بین ما مسلمانان تا این اندازه مهجور است؟ آیا تا کنون شده است مسلمانی در کنار مطالعه قرآن کتاب آسمانی خود کمی هم انجیل بخواند؟ معمولا در پاسخ به این پرسش بلافاصله گفته میشود که انجیل تحریف شده و حاوی پیامهای خداوند نیست. آیا واقعا این چنین است؟ بگذارید نگاهی به آیان قرآن افکنده و نظر کتاب آسمانی مسلمانان را درباره انجیل بدانیم.
در هیچ آیهای از آیات قرآن از تحریف کلی تورات و انجیل یاد نشده و بلکه به عکس در آیات فراوانی پیامهای قرآن همان پیام کتابهای مقدس یهودیان و مسیحیان شمرده شده است. اساسا قرآن یکی از دلایل حقانیت خود را آن میشمرد که پیامهای قرآن هماهنگ با پیامهای کتابهای مقدسی است که در اختیار یهودیان و مسیحیان عصر پیامبر بوده است (به آیاتی رجوع کنید که تعبیر مصدقا لما معکم یا مصدقا لما بین یدیه در آنها بکار رفته است) و روشن است که تغییر و تحریفی در انجیل پس از دوره پیامبر اسلام صورت نگرفته است. آیا میتوان پذیرفت که قرآن مستند تایید و سند اثبات حقانیت خود را به کلی تحریفشده بشمارد و یا آن که مسئله تحریف را باید صرفا ناظر به موارد اختلاف قرآن با آنها شمرد که اتفاقا چندان زیاد هم نیستند.
بنابراین گاهی هم بد نیست که برخی از اسفار عهد عتیق و اناجیل عهد جدید را بخوانیم و از پیامهای آسمانی موجود در آنها بهره بریم. برگزاری جشن میلاد مسیح در جوامع اسلامی نه تنها ناپسند نیست؛ بلکه به عنوان یکی از روزهای بزرگ اسلامی است که احیای آن از شعایر الهی به شمار میآید و یاد و پیامهای این مرد بزرگ را در بین ما زنده میکند.
افزون بر اینها همه قرآن دیگر پیروان ادیان توحیدی را به همگرایی با مسلمانان بر مبنای نقاط اشتراک موجود تشویق و ترغیب میکند (آلعمران: ۳/۶۴). این دعوت خطاب به ما مسلمانان نیز هست و ما نیز باید در پی یافتن و گسترش محور همگرایی خود با سایر ادیان توحیدی بر مبنای نقاط اشتراک موجود برآییم. چه عاملی موثرتر و مهمتر از برگزاری جشن میلاد مسیح میتواند همگرایی مسیحیان و مسلمانان را تقویت و گسترش دهد. به ویژه آن که بحران معنوی جهان معاصر هر دو دیانت اسلام و مسیحیت را یک جا تهدید میکند و این دو دین آسمانی خطرات نسبتا یکسانی را فراروی خود دارند.
اگر دیروز فرصت کرده و پیام پاپ در جشن میلاد مسیح را گوش کرده باشید، بیدرنگ با عموم محورهای مطرح شده توسط وی موافق خواهید بود. او خطر رو به افزایش دینگریزی در جهان سکولار را گوشزد نموده و به بحرانهای معنوی انسان معاصر اشاره کرده و به استفاده بهینه از طبیعت به عنوان منبع خدادی حیات بشر تاکید ویژه نمود. آیا واقعا این خطرات، ما مسلمانان را تهدید نمیکند و آیا موضوعاتی چون گسترش صلح و دوستی بین بشر و گسترش معنویت و کرامت انسان و مقابله با خشونت و خونریزی و انحرافات اخلاقی موضوعات کماهمیتی برای مسلمانان و یا مسیحیان هستند؟ و آیا این محورها انگیزه کافی برای فعالیت و تلاش مشترک را پدید نمیآورند؟
هفته گذشته در شب آخر کنفرانس آموزش عالی در عراق جشنی به افتخار مهمانان کنفرانس برگزار شد. هنرمندان چندی در این جشن برنامههای جذابی ارایه کردند. در خلال این جشن به نکات تاملبرانگیز فراوانی برخوردم که هر یک اندیشههایی را به خاطرم آورد.
در آغاز جشن برخی از همکارانم خداحافظی کردند و به هتل برگشتند. وقتی از یکی از آنها خواستم در جشن شرکت کند، پاسخ جالبی به من داد. او گفت: این چه کاری است! چرا خود را به زحمت بیاندازم و با لباس رسمی در این جا بنشینم و تکلفات متداول در چنین برنامههایی را تحمل کنم! به هتل میروم و در اتاقم با لباس راحتی بر تخت نرم آن جا لم میدهم و به تماشای کنسرت موسیقی یا هر برنامه هنری دیگری در کانالهای متنوع تلویزیون مینشینم. من نیز اصرار نکردم و با دوستم خداحافظی کرده، خود به درون سالن رفتم.
نخستین برنامه جشن یک کنسرت موسیقی کردی بود که بسیار عالی برگزار شد. همه در حین برگزاری کنسرت مشغول حرف زدن و میوه خوردن بودند. ناگاه چشمم به پروفسور مارگرت بلوندن در گوشهای از سالن برخورد. او یک خانم انگلیسی مسن نزدیک به هشتاد ساله است که ریاست یکی از جلسات کنفرانس را به عهده داشت. او با دقت تمام به کنسرت موسیقی گوش میداد و چشم از صحنه برنمیداشت. برنامه نخست به پایان رسید و هنرمندان از روی سن پایین آمدند و از بین نگاههای بیتفاوت حاضران به بیرون سالن حرکت کردند. چون به نزدیکی پروفسور بلوندن رسیدند اتفاق جالبی رخ داد. وی تمام قد به احترام آنان برخاست و با اشاره و حرکات دست از هنرنماییشان تشکر و سپاسگزاری کرد. ناگاه سه حادثه یک جا به ذهنم آمدند و بین آنها مقایسه کردم: دوستی که دیدن و شنیدن موسیقی را در تلویزیون بر حضور در برنامه زنده ترجیح میداد و همکاران دانشگاهی دیگری که بیتفاوت در چنین مجلسی به حرف زدن و خوردن مشغول بودند و این پرفسور پیر که پس از این همه عمر چنین به هنر احترام میگذارد و آن را بخشی از زندگی خود میشمارد.
نمیخواهم دست به تعمیمی عامیانه بزنم و بگویم همه ما فلان و همه آنها فلان و غیره. بدیهی است که نگاه افراد به هنر در بین جوامع و افراد مختلف گوناگون و متفاوت است. اما در این نیز تردیدی نیست که پیشینه آموزشی و پرورش فرهنگی افراد در جوامع مختلف در نوع نگاهشان نسبت به هنر تاثیرگذار است. هنر در زندگی غربی به شکل جداییناپذیری با سازمان اجتماعی آموزش و پرورش در هم آمیخته شده است. کودکان از نونهالی و پیش از دبستان به آموزش موسیقی و نقاشی و مجسمهسازی و هنرهای دیگر میپردازند و شاید به ندرت بتوان جوانی را در این جوامع یافت که توانایی نواختن یکی دو ساز موسیقی را نداشته باشد.
هنر در تار و پود زندگی انسان غربی بافته شده است. کلیساها ساختمانی کاملا هنری دارند و به گونههای مختلفی از هنرها پوشانده شدهاند. نظام آموزش و پرورش نگاهی جدی به هنر افکنده و تعلیم رشتههای مختلفی از آن را برای عموم مردم لازم میشمرد. شرکت در کنسرتهای موسیقی و سینما و .. جزو نیازمندیهای روزانه انسان غربی است. هنر نقش بی بدیلی در فرهنگسازی در این جوامع دارد و هنر با فلسفه و دانشهای انسانی دیگر آمیخته شده و مطالعات فراوانی را از ابعاد مختلفی به خود اختصاص میدهد. از این روی هنر جزئی مهم در زندگی انسان غربی به شمار رفته و زندگی اجتماعی بدون آن غیر قابل تصور است.
این در حالی است که هنر در جامعهای مانند ایران معمولا کالایی لوکس تلقی میشود. آموزش برخی هنرها به کلی نامطلوب شمرده شده و حتا آموزش هنرهای سنتی مانند: خطاطی و نقاشی نیز به عنوان برنامه فوقالعاده در مدارس برگزار میشود و نگاهی جدی به آن صورت نمیگیرد. ما تقریبا هیچ آموزش جدیای در زمینه هنر در مدارس به دست نمیآوریم و این افراد خود هستند که بنا به سلایق و انگیزههای شخصی ممکن است در سنین بالاتر که گاه بسیار دیر هم هست به آموزشگاههای خصوصی مراجعه کرده و در زمینهای هنری تعلیم ببینند. گویا ما نیاز چندانی به هنر نداریم و ابزارهای سودمندتر و کاراتری در آموزش جامعه و فرهنگسازی و تبلیغ دین و .. داریم! شاید زندگی این گونه بهتر باشد شاید!
کنفرانس در روز سهشنبه با سخنرانی نسبتا طولانی و مفصل مسعود بارزانی آغاز شد. بعد از ظهر سهشنبه جلسات کنفرانس در چهار تالار مستقل شروع به کار کردند. جلسات کنفرانس در مجموعه تالارهای ماموستا سعد برگزار میشد. حاضران مقالات خود را به یکی از سه زبان عربی، انگلیسی و کردی ارایه میکردند. کارگاههای نسبتا مفیدی نیز در ضمن کنفرانس ارایه شد که همگی به زبان انگلیسی بودند. موضوعات بسیار متنوعی در کنفرانس ارایه شد و مجموعه مقالات آن در چهار جلد رحلی قطور منتشر شد. این موضوعات شامل محورهای متنوع زیر بود: بهینهسازی آموزش عالی، انتقال فنآوری از طریق آموزش عالی، پیوند بین آموزش عالی و سازمانهای دیگر جامعه، راهکارها و استانداردهای آموزش عالی خصوصی، آموزش مجازی از طریق شبکه جهانی اطلاعرسانی، استقلال آموزش عالی از نظام قدرت، رضایت شغلی اساتید دانشگاهها، بررسی و مقایسه حضور زنان در آموزش عالی در عراق و چند کشور دیگر، بکارگیری فنآوریهای نوین در آموزش و پژوهش و ….
علوم انسانی تنها محوری بود که نبود آن در ضمن برنامههای کنفرانس به طور محسوسی به چشم میخورد و از نواقص قابل ملاحظه این کنفرانس به شمار میرفت. این شاخه از دانش بشری به شناخت و تحلیل انسان و جامعه بشری در بخشهای مختلف زندگیاش میپردازد. توجه به این دانشها و تلاش برای ارتقای سطح آنها از مهمترین ضرورتها برای جوامع توسعهنیافته و در حال توسعه است. علوم انسانی از جهت استانداردهای آموزش و پژوهش تفاوتهای بنیادینی با دیگر شاخههای دانش دارد. اصول پژوهش در علوم انسانی و بررسی استانداردهای مطالعات میدانی و پیوند بین این پژوهشها با مراکز تصمیمگیری و .. از موضوعات مهمی بود که میتوانست در این کنفرانس مطرح شود.
استفاده از نتایج این کنفرانس و نیز برگزاری چنین کنفرانسی در ایران با توجه به نهضت علمی پدید آمده در سالهای اخیر و تلاش برای تولید علم و افزایش حضور علمی کشور در مجامع علمی جهانی ضرورت بسیار دارد.
هفته جاری همایشی بینالمللی با عنوان «آموزش عالی در عراق» در اربیل کردستان عراق برگزار میشود. فردا صبح عازم اربیل هستم و مقالهای با عنوان «تجدید الدراسات الاسلامیه: الرؤیة – المقاربة – المنهج» را در همایش ارایه خواهم داد که از این لینک قابل دریافت است.
در این مقاله از بحران معرفتشناختی و روششناختی مطالعات اسلامی در کشورهایی مانند عراق و ایران سخن گفتهام. مطالعات اسلامی در این کشورها تاثیر بسیار کمی از تحولات معرفتشناختی سدههای اخیر پذیرفته است. رویکرد غالب در این رشتهها رویکرد تبلیغی و نه پژوهشی است. نگاه به دین و موضوعات دینی از منظر نگاه به یک پدیده بیرونی قابل مطالعه نیست. بلکه از درون دین و به مثابه جزیی از آن به موضوعات دینی نظر شده و از درون به فهم جزمی و نقدناپذیر از آن پرداخته میشود.
نگاه به دین نگاه مسئلهمحور نیست تا برای پاسخگویی به آن مسئهها نیاز به تدوین رهیافتهایی باشد. اساسا پرسشی فرض میشود تا در صدد پاسخگویی به آن برآیند. بلکه دانشجو صرفا خود را در برابر مجموعهای از موضوعات مشخص و ثابت مییابد که باید آنها را بیاموزد و بعدها نیز خود آنها را برای دانشجویان خود تکرار کند. اگر هم پرسشی مطرح میشود از پیش پاسخ آن تعیین شده و جایی برای نقد و بازبینی جدی وجود ندارد.
روشها و ابزارهای گوناگون که در دانشهای نزدیک به مطالعات دینی پدید آمده و قابل استفاده در این نوع مطالعات نیز هستند، با استقبال چندانی در آموزش مطالعات دینی مواجه نمیشوند. نویسندگان در این رشتهها معمولا بدون استفاده از روش مشخصی دست به نوشتن میزنند و نتیجه آن میشود که پژوهش در این زمینهها تابع قانون بقای ماده و انرژی میگردد که تحقیق نه به وجود میآید و نه از بین میرود بلکه از شکلی به شکل دیگر تغییر شکل میدهد.
بحران موجود در مطالعات اسلامی یکی از دلایل اصلی عقبماندگی علمی و فرهنگی و اجتماعی کشورهایمان است و از دلایل اصلی توسعه نیافتگی ما به شمار میرود. توسعهیافتگی صرفا به ورود فنآوریهای صنعتی و تغییر رویساخت جامعه نیست؛ بلکه نیازمند پیدایش انسان جدیدی است که زیرساختهای معرفتی و ذهنی او با انسان قدیم متفاوت است.
آغاز هفته بعد به محض بازگشت از سفر، گزارشی از اهم وقایع علمی این همایش را در روزنوشتی به اطلاع خواهم رساند.
هر روز بارها در برابر آیینه میایستم و خود را تماشا میکنم. این چهره را کاملا به خاطر دارم و با آن خو گرفتهام و ممکن نیست آن را فراموش کنم و حتا در خواب هم خود را در همین چهره میبینم. آیا من همین چهره هستم که میبینم؟ چهره من پیش از این متفاوت بود و پس از این نیز تفاوت خواهد کرد و حتا هم اکنون نیز با یک جراحی پلاستیک تا اندازهای قابل تغییر است که برای آشنایانم ناشناس جلوه میکنم. شکل جسمانی انسان همواره در حال تغییر است. من از نوزادی تا کنون بارها دگرگون شده و باز در حال تغییرم. افزون بر آن که برخی حیوانات مانند برخی گونههای میمونها نیز شبیه من هستند. بنابراین من خود را در شکل و شمایل و قیافهام نمییابم. پس من کیستم و یا بهتر بگویم من چیستم؟
سادهترین پاسخی که میتوان به این پرسش داد آن است که «من انسان هستم». اما پرسش پیشین مشکلتر از بار قبل نمایان میشود که انسان کیست و یا چیست؟
من تو او دیگران همه انسان هستند. ما همه خود را انسان مینامیم؛ اما گاه آن قدر از هم تفاوت و فاصله داریم که امکان کاربرد نام انسان بر همه این افراد دشوار مینماید. ما حتا از انسان بودن هم تصور متفاوتی داریم. همه خود را انسان مینامیم؛ اما گاه تعریفمان از انسان بودن آن قدر از همدیگر دور و متفاوت است که دیگر به سختی میتوان وجه مشترکی بین آنها یافت. گویا نام انسان صرفا عنوانی انتزاعی است که از برخی ویژگیهای در ظاهر مشابه گرفته شده و با بی دقتی تمام بر تعدادی افراد اطلاق میشود.
راستش را بخواهید در درستی جمله چند سطر پیش (من تو او دیگران همه انسان هستند) باید تردید کرد. نه! من تو او و همه تلقی یکسانی از انسان بودن نداریم و بنابراین هر یک از ما ممکن است در نگاه دیگری انسان تلقی نشود. آیا با این همه میتوان تعریفی از انسان ارایه کرد؟
هر تعریفی بر تمایزاتی استوار است. وقتی میخواهم انسان را تعریف کنم، به غیر انسان توجه میکنم و سعی میکنم نقطه مقابل آن را شناسایی کنم تا به تعریف انسان برسم. انسان باید چیزی غیر از فرشته، حیوان، گیاه و .. باشد. همچنین عناصر انسان بودن باید ثبات و استمرار داشته باشند و نمیتوان ویژگیهایی موقتی را در آدمی سازنده انسانیت او شمرد.
ارسطو بر مبنای همین منطق و در قالب دستگاه جنس و فصل به تعریف انسان پرداخت. انسان از منظر او «حیوان ناطق» است. حقیقت نطق چیست؟ سخن گفتن، اندیشیدن یا .. برخی نیز بر مبنای همین رهیافت پیشنهادات دیگری ارایه کردهاند: حیوان خندان یا شاعر و یا راستقامت و … آیا واقعا انسان این است؟ و آیا سخن و اندیشه و دیگر ویژگیهای ما یکسان و یک شکل هستند؟ و آیا پرسش از انسان بودن درباره هر یک از این ویژگیها دوباره تکرار نمیشود؟ بگذارید با هم چند مورد از ویژگیهای مشترک انسانی را آزمایش کنیم.
خرد یکی از وجوه مشترک آدمی شمرده میشود. ما موجوداتی خردمند هستیم. خرد چیست؟ فیلسوفان تا کنون گونههای فراوانی از خرد را شناسایی کردهاند: خرد نظری و عملی، خرد جزوی و کلی، خرد معاش و معاد، خرد پوزیتیویستی و .. انسان از آغاز تاریخ تا کنون گونههای بینهایتی از خردورزی را تجربه کرده است و هم اکنون نیز تعداد فراوانی خرد وجود دارد. نظریه گفتمان فوکو به درستی از تفاوتهای بنیادین آدمیان در طرز تفکر پرده برمیدارد. حتا دیوانگان نیز گونهای طرز تفکر مخصوص به خود دارند و تنها تفاوتشان با دگردیوانگان آن است که طرز تفکرشان برای آنان نامفهوم گشته است. آنان نیز انسان هستند و ما خود را – با وجود تفاوت بنیادین در طرز تفکر – با آنها مشترک مییابیم و بر همه نام انسان مینهیم. افزون بر آن که بسیاری از گونههای حیوانی مانند میمونها و دلفینها نیز از بهرهای هوشی برخوردارند که از هر دو جهت تعلیمی و ژنتیکی قابل ارتقا است و امروزه دانشمندان مهندسی ژنتیک تلاش فراوانی مبذول میدارند که هوش این گونههای حیوانی را افزایش داده و برخی درجات خردورزی انسان را در آنها پدید آورند. بنابراین نمیتوانم خرد را که گونههای مختلف دارد و نمودهای گوناگونی در زندگی تک تک ما دارد و چه بسا درجاتی از آن در حیوانات نیز قابل تحقق است، معیار و ملاک انسان بودن بشمارم.
دانش نیز یکی از وجوه انسانیت است. ما انسانها از ذهنی نیرومند برخورداریم که به یاری آن میتوانیم به تصورات ذهنی خود نظم بخشیم و دانش بنا نهیم. ذهن نیرومند من نیز که تصورات ذهنی مرا میسازد و این تصورات زندگی مرا ارتقا میدهد، نمیتواند عامل انسانیت من باشد. زیرا ممکن است تمام تصورات ذهنی من و دانشهای من در اثر ضربهای کوچک به مغزم به باد رود و من همه را فراموش کنم. آیا در آن صورت دیگر انسان نیستم و میتوان پذیرفت که انسان بودن بر پایهای چنین سست استوار باشد. افزون بر آن که ذهن نیرومند من گاه آن چنان شرور میشود که مرا به توحش وامیدارد. قاتلان و مجرمان بزرگ هماره نابغهترین افراد بشر بودند. پس دانستن نیز عامل انسانیت من نیست. پس انسانیت چیست و کجاست؟
زندگی اجتماعی یکی دیگر از عناصر مشترک بین ما است. انسان موجودی مدنی است. آیا میتوان آن را عنصر سازنده انسانیت من شمرد؟ بعید میدانم! زیرا بسیاری از حیوانات دیگر نیز مانند پنگوئنها زندگی اجتماعی دارند. فرهنگ نیز که از ابعاد حیات انسانی به شمار میرود، آن چنان سیال و لغزنده و متحول و متغیر است که نمیتوان حد مشترکی برای آن نهاد و نام آن را انسان بودن نامید.
بگذارید راستش را بگویم. من هنوز پاسخی برای این پرسش ندارم. من نمیدانم کیستم و چیستم و این پاسخ را منطقیترین پاسخ میپندارم. چندی پیش دو کتاب را با فاصله زمانی اندکی خواندم. کتابی از داریوش شایگان با عنوان «افسون زندگی جدید: هویت چهل تکه و تفکر سیار» و خاطرات ادوارد سعید با عنوان «Out of Place» که ترجمه عربی آن دقیقا با همین عنوان (خارج المکان) و ترجمه فارسی آن با عنوان «بی در کجا» منتشر شده است. شایگان از ترکیب عناصر فرهنگی مختلف در ساخت انسان مدرن سخن میگوید و نتایج جهانیسازی فرهنگی را نشان میدهد و تحلیل میکند. ادوارد سعید نیز در خاطرات خود بر احساس بیمکانی و فقدان تابعیت انسانی عرب مسیحی فلسطینی آمریکایی تکیه میکند. این دو کتاب احساسی مشترک در من آفرید. همه احساس خودآگاهی خودم را برای مدتی از دست دادم. این پرسش که از زمان بسیار دوری در ذهنم جریان داشت با بیشترین نیرو بر من فشار آورد که من کیستم و چیستم؟
مروری به گذشته خودم کردم و دانستم که در هر دورهای تعریفی از خود داشتم و گاه فاصله بین این تعریفها آن چنان فراوان بود که نمیتوانم همه آنها را اشاره به حقیقتی واحد بشمارم. من موجودی در جریان هستم که هر نقطهای از آن را در نظر بگیرم بر نقطه دیگر صدق نمیکند. هر نقطهای را در نظر بگیرم در واقع این موجود را از حرکت بازنگه داشتهام؛ در حالی که او همچنان در حال حرکت است و تا من بتوانم آن نقطه را به درستی بشناسم او به نقطه دیگری منتقل شده است. از همین روی ملاصدرا اندیشه «تراکب صور نوعیه» را مطرح ساخت و نشان داد که چگونه آدمی در طول زندگی خود فصلهای مختلفی را در خود محقق میسازد و چگونه هویت او هماره در حال ترکیب و تکامل است.
تجربه نداشتن تعریفی از خود بسیار دشوار و رنجآور است و احساس خلأ و فقدان هویت را در من میآفریند. برای همین علاقهمندم به هر شکل ممکن تعریفی از خود ارایه دهم؛ گر چه از نگاه فلسفی در درستی آن تردید داشته باشم.
شاید بتوان انسان بودن را در وجود انسانی جستجو کرد و شاید بتوان وجود انسانی را عبارت از مجموعه تنیده و پیچیدهای از احساسات متعالی دانست که آنها را در هیچ یک از غیر انسانها نمییابیم. هیچ آفریدهای نمیتواند مانند انسان زیبایی را احساس کند یا غم و اندوه را تجربه کند و یا دوستی و عشق را و … هیچ موجود دیگری نمیتواند گریه کند و اشک بریزد، حتا خدا هم گریه نمیکند. احساس شوق را و فراق را و جنون عاشقی و جادوی شعر را تنها در خودم مییابم. آری من انسان هستم. این تنها من هستم که اشک میریزم و میخندم و دوست میدارم و مالامال شوق میشوم و دوری را احساس میکنم و زیبایی را و شعر را آری این تنها من هستم. این تنها انسان است که به جستجوی معنای زندگی برمیخیزد و این معنا را در دنیای عاطفه و احساس خود درک میکند و نه در جهان ذهن و تصوراتش.
میدانم بسیاری از اشکالاتی که بر پاسخهای قبلی وارد ساختم بر این پاسخ نیز ممکن است وارد آید. اما اگر از بین پاسخهای غلط بخواهم یک پاسخ را برگزینم بی تردید پاسخ آخر را برخواهم گزید.
من انسان هستم. من میخواهم انسان باشم و روز به روز انسانتر شوم؛ پس هر چه میبینم و میشنوم و میخوانم و سخن میگویم تنها برای آن است که بر مهارتهای انسانیام بیش از گذشته بیافزایم. هر گاه احساس کنم دوست داشتن دیروز و امروزم یکسان است از خودم دلزده میشوم و هر گاه اشکهایم یکنواخت بر گونههایم بغلتند و یا در مردم چشمم بخشکند از خودم بیزار میشوم. من هر روز باید گونهای بهتر از دیروز بگریم و احساس شوق کنم و دوست بدارم و زیباییهای نوی را کشف کنم. آری من تلاش میکنم انسان باشم.
تا کنون چقدر به موضوع مرگ به طور جدی اندیشیهاید؟ آیا این گونه نیست که معمولا تنها هنگام حضور در گورستان و یا مجلس ختم و امثال آن است که ناخواسته به یاد مرگ میافتیم و در اثر آن افسرده حال شده و سعی میکنیم در اسرع وقت از آن حالت رهایی یابیم و فرار کنیم؟
روند روزمره زندگی، مجالی برای اندیشه در مرگ نمینهد و یا آن که ما ترجیح میدهیم برای فرار از این اندیشه هولناک و تلخ بیشتر خود را اسیر چرخه روزمرگی کنیم. مرگ خواسته یا ناخواسته سرانجام زندگی همه ما است. من تو او همه روزی رخت خواهیم بست. این حقیقت چه تلخ و چه شیرین رخ خواهد داد. مرگ حلقهای از زندگی من است؛ هر چند آخرین حلقه تلقی شود. پس چرا به همه دورهها و حلقههای زندگی میاندیشم و هراس دوره پیری و بازنشستگی و … همیشه در خاطر من است و برای آن برنامهریزی میکنم و تدبیرهای مختلف چون بیمه و حسابهای مختلف بانکی و انواع سرمایهگذاریها و .. را برای حل مشکلات دورههای مختلف زندگی به کار میگیرم و اما این آخرین حلقه را به فراموشی میسپارم و یا سعی میکنم آن را نادیده بگیرم.
دوگانه مرگ و زندگی در خط سیر آدمی همراه و همزاد او است. من لحظه به لحظه در حال تجربه مرگ هستم. هر لحظه از زندگی من مسبوق به مرگ لحظه گذشته است که دیگر هرگز بازنمیگردد. شاید بگویید که تفاوتی اساسی بین این مرگ و آن مرگ وجود دارد. گذر زمان درست است که گذشته را مدفون میسازد؛ اما به هر روی من هنوز من هستم و حال را تجربه میکنم و در آن میزیم؛ اما در مرگ پایانی دیگر حالی برای من وجود ندارد و آن من دیگر در کار نیست. اندکی تامل کافی است که بدانیم این پندار چندان درست نیست. تا کنون هیچ شده که بین منی که امروز از آن سخن میگویید با منی که در چند سال پیش بودید مقایسه کنید. تحول و تغییر بشر در طول زمان گاه آن چنان زیاد است که نسبت مشترک چندانی بین گذشته و حال نمینهد. من آن منی که بیست سال پیش – هنگامی که نوجوانی سیزده ساله بودم – میشناختم و از او خاطرههایی دور در ذهن دارم، دیگر هیچ اثری از او در خود نمیبینم. او به کلی مرده است و من او را در پس تلنباری از خاطرهها دفن کردهام و حتا سنگ قبری هم برای یادمان او بر پا نکردهام. نه زیاد دور نروم؛ من ده سال پیش را نیز امروز نمیبینم. او نیز مرده است. من امروز نیز روزی خواهد مرد. من لحظه به لحظه در حال تجربه مرگ هستم ولی روزمرگی مانع از درک حقیقت مرگ در بطن زندگی است. مرگ و زندگی نقطه مقابل هم نیستند؛ بلکه شروع و پایان یکدیگرند. زندگی مرگ و مرگ زندگی را در پی دارد.
من از آینده خود هیچ نمیدانم. ده سال بعد نه یک سال بعد نه یک ماه بعد نه یک ساعت بعد و سرانجام نه من حتا یک لحظه بعد خود را نمیدانم و نمیشناسم. پس زندگی نیز به همان اندازه مرگ هولناک و ترسناک است. پس چرا از زندگی نمیترسیم و همیشه عادت کردهایم از مرگ بهراسیم و آن را نابجا بسان اهریمن و دیوی هولناک بپنداریم. واقعیت ان است که ما حتا درباره ابهام آینده زندگی نیز نمیاندیشیم. زیرا آن نیز بسان مرگ، هراس در دلمان میافکند.
چرخه تهوعآور روزمرگی بسان چرخ آسیابی است که من خود را با چشمان بسته به دور آن بستهام و میچرخم و میچرخم؛ فارغ از آن که در هر گام بر جای گام گذشته خود پا میگذارم و در این بین تنها چیزی که به آن نمیاندیشم آن است که این چشمان گشوده و این ریسمان گسسته شود و من از این چرخه فارغ شوم. آری این چرخه روزمرگی است که به مرا به انجام کارهایی در زندگی عادت داده و از اندیشه در امور دیگر به دور نگه داشته است. عادت کردهام هر صبح از خواب برخیزم تا غذا بخورم و غذا بخورم تا بتوانم کار کنم و کار کنم تا ثروتمند باشم و ثروتمند باشم تا خوب بخورم و بخوابم. آیا واقعا این چرخه همانند همان چرخه آسیاب نیست.
چرا تا کنون از این چرخه دلزده و خسته نشده و به اندیشه تحول و دگرگونی آن نیافتادهایم. اگر روزی خواستید تحولی در این چرخه دراندازید، تنها راه اندیشه در مرگ است. این اندیشه از این منظر نه شما را افسرده حال خواهد کرد و نه از آن دلزده خواهید شد و نه در جستجوی راه فرار برخواهید آمد؛ بلکه طعم جدیدی به زندگی شما بخشیده و به شما یاری خواهد رساند که آن چرخه تکراری و ملالآور را کمی دگرگون سازید. آن گاه احساس خواهید کرد که شیرینی زندگی تنها در سایه احساس مرگ درک میکنید. آری مرگ طعم شیرین زندگی است. کمی آن را تجربه کنید که دیگر از آن دست نخواهید کشید.