تاریخ به مثابه یک دانش: به یاد جعفر شهیدی

بیش از یک ماه از مرگ دکتر جعفر شهیدی می‌گذرد. به مجرد شنیدن خبر، این روزنوشت به یادم آمد؛ اما فرصت نوشتن آن پیش نیامد.
نوع نگاه ما به تاریخ و توسعه‌نیافتگی آن از عوامل عقب‌ماندگی جوامع ما است. تاریخ تا چند دهه پییش در ایران از زمره علوم به شمار نمی‌رفت و تنها به ثبت وقایع می‌پرداخت. مورخ نقال بود و کتاب‌های تاریخ آکنده از شنیده‌های معتبر و نامعتبر بود. هیچ گونه تحلیلی در تاریخ جایی نداشت. البته نمونه‌هایی چون ابوریحان بیرونی در کتاب‌هایی چون: «الآثار الباقیة» و «ماللهند» و نیز ابن‌خلدون در مقدمه‌اش را باید جزو استثناءهایی شمرد که هرگز به یک جریان تبدیل نشدند. تازه ابن‌خلدون نیز که در مقدمه‌اش به مورخان سابق خرده فراوان گرفت و آنان را به نقالی و تقلید و تحلیل‌گریزی متهم ساخت، خود در نگارش تاریخ مانند گذشتگانش عمل کرد.

بدون نظر |

مرگ می‌آید و چشمان تو از آن او خواهد بود

عنوان این روزنوشت نام قطعه شعری از «سزاری پاویزی Cesare Pavese» شاعر معروف ایتالیایی است که «جُمانة حَدّاد» شاعر و ادیب معروف لبنانی آن را عنوان آخرین کتاب خود نهاده است: «سیجیء الموت و تکون له عیناک». درباره این کتاب نمی‌توان بیش از این سخن گفت؛ تنها باید آن را خواند و فقط خواند. اما می‌توانم با همه شاعرانی که در این کتاب از آنها یاد شده، همنوا شوم و بگویم: آری! مرگ می‌آید و چشمان من از آن او خواهد بود. این روز نه تنها دیر نیست که بسیار زودتر از آن که می‌پندارم به سراغم خواهد آمد. روزی از خود گذر خواهم کرد و مکان و زمان را سپری خواهم کرد و هر آن چه را که خودم را با آن شناخته‌ام، وانهاده خواهم رفت.
آری! به همین زودی‌ها خواهم رفت و چه قدر احساس رفتن دلنشین است. به رفتن بیاندیشید و نه تنها انتظار مرگ را بکشید، بلکه مرگ را آن قدر یاد کنید که او انتظارتان را بکشد. چه آن که نیچه گفت: «ای مرگ! در انتظار باش، این همان آموزه زرتشت است. شما را به مرگ خویش اندرز می‌دهم، آن مرگ اختیاری که به سویم می‌آید، چرا که من خود خواهان اویم»
شبهای بسیار به آسمان خیره شده‌ام و گذر شهاب‌های سوزان را در پهنه آسمان سیاه شب تماشا کرده‌ام. چه شتابان می‌آید و می‌رود. باور کن آمدن و رفتن من و تو حتا کوتاه‌تر از این شهاب است. روشن می‌شوم، به حرکت درمی‌آیم و چه زود مرگ مرا لمس خواهد کرد.
مرگ چیست؟ شاید شاعران بیش از هر گروه دیگری از مردم به موضوع مرگ اندیشیده و با آن زندگی کرده‌اند. مرگ را باید از زبان آنان روایت کرد. پس سخن کوتاه می‌کنم و این روزنوشتم را که بسیار طولانی تهیه دیده بودم کوتاه کرده و هر آن چه را از این پس نوشته‌ام پاک می‌کنم و تنها به نقل سروده‌ای از احمد شاملو درباره مرگ بسنده می‌کنم:

باید استاد و فرود آمد
بر آستان ِ دری که کوبه ندارد
چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار ِ توست
و اگر بی گاه
به در کوفتنت پاسخی نمی‌آید
کوتاه است در
پس آن بِه که فروتن باشی

آیینه‌ای نیک پرداخته تواند بود
آن جا
تا آراسته گی را
پیش از در آمدن
در خود نظری کنی
هرچند غلغله‌ آن سویِ در زاده توهّمِ توست نه انبوهیِ مهمانان
که آن جا
تو را
کسی به انتظار نیست!

۲ نظر |

مسیح پیامبر مسلمانان نیز هست!

دیروز مسیحیان در سرتاسر جهان سالروز ولادت عیسی مسیح را جشن گرفتند. شاید هیچ کس نباشد که نداند عیسی مسیح پیامبر مسلمانان نیز هست و آنان او را در عرض پیامبر اسلام در زمره پیامبران اولوالعزم می‌شمارند. اما کمتر از خود پرسیده‌ایم که چرا مسلمانان نسبت به جشن میلاد مسیح تا این اندازه بی‌تفاوت هستند؛ گویی که این شخصیت صرفا به یک دیانت رقیب تعلق داشته و سرگذشت و حوادث زندگی و پیام‌های آسمانی‌اش ارتباطی به اسلام و مسلمانان ندارد و مسلمانان خود را مخاطب وی نمی‌شمرند.
قرآن با تجلیل فراوان از این پیامبر خدا یاد کرده و در آیات متعددی به شرح روایت تولد و سرگذشت زندگی‌اش و عروج او پرداخته و برخی از پیام‌های آسمانی او را نقل کرده است. ایمان به او در زمره ایمان به خدا و پیامبران بزرگی چون ابراهیم و موسی شرط لازم مسلمانی شمرده شده است (بقره: ۲/۱۳۶؛ آل‌عمران: ۳/۸۴). نام او ۳۴ بار در قرآن بکار رفته است. یادکرد قرآن از این پیامبر خدا کاملا منحصر به فرد است و با سرگذشت هیچ یک از دیگر پیامبران الهی در قرآن همسان نیست. هیچ گونه خطایی از نوع ترک اولی که درباره بسیاری دیگر از پیامبران الهی در قرآن گزارش شده، درباره این پیامبر نقل نشده است.
او مژده خداوند و کلمه و روح الهی نامیده شده (آل عمران: ۳/۴۵؛ نساء: ۳/۱۷۱) و مبارک خوانده شده (مریم: ۳/۳۱) در سه آیه از تایید و حمایت وی از سوی روح القدس یاد شده است (بقره: ۲/۸۷ و ۲۵۳؛ مائده: ۵/۱۱۰). عیسی در دنیا و آخرت، صاحب‌نام و از مقربان توصیف شده (آل‌عمران: ۳/۴۵) از مادر او نیز با تجلیل فراوان یاد شده و صدیقه نامیده شده (مائده: ۵/۷۵) و تنها زنی از زمره مادران پیامبران است که خود مستقلا و نیز از جهت رابطه مادری‌اش نسبت به عیسی مورد توجه قرآن قرار گرفته و سوره‌ای به نامش مزین شده است.
آن چه تا کنون بیان شد، برای بسیاری از خوانندگان بدیهی و روشن است. اما دلیل بی‌توجهی مسلمانان به این شخصیت و پیام‌هایش با وجود جایگاه منحصر به فردی که در قرآن دارد، روشن نیست. واقعا چرا عیسی مسیح و سالروز تولدش و پیام‌های آسمانی‌اش در بین ما مسلمانان تا این اندازه مهجور است؟ آیا تا کنون شده است مسلمانی در کنار مطالعه قرآن کتاب آسمانی خود کمی هم انجیل بخواند؟ معمولا در پاسخ به این پرسش بلافاصله گفته می‌شود که انجیل تحریف شده و حاوی پیام‌های خداوند نیست. آیا واقعا این چنین است؟ بگذارید نگاهی به آیان قرآن افکنده و نظر کتاب آسمانی مسلمانان را درباره انجیل بدانیم.
در هیچ آیه‌ای از آیات قرآن از تحریف کلی تورات و انجیل یاد نشده و بلکه به عکس در آیات فراوانی پیام‌های قرآن همان پیام کتاب‌های مقدس یهودیان و مسیحیان شمرده شده است. اساسا قرآن یکی از دلایل حقانیت خود را آن می‌شمرد که پیام‌های قرآن هماهنگ با پیام‌های کتاب‌های مقدسی است که در اختیار یهودیان و مسیحیان عصر پیامبر بوده است (به آیاتی رجوع کنید که تعبیر مصدقا لما معکم یا مصدقا لما بین یدیه در آنها بکار رفته است) و روشن است که تغییر و تحریفی در انجیل پس از دوره پیامبر اسلام صورت نگرفته است. آیا می‌توان پذیرفت که قرآن مستند تایید و سند اثبات حقانیت خود را به کلی تحریف‌شده بشمارد و یا آن که مسئله تحریف را باید صرفا ناظر به موارد اختلاف قرآن با آنها شمرد که اتفاقا چندان زیاد هم نیستند.
بنابراین گاهی هم بد نیست که برخی از اسفار عهد عتیق و اناجیل عهد جدید را بخوانیم و از پیام‌های آسمانی موجود در آنها بهره بریم. برگزاری جشن میلاد مسیح در جوامع اسلامی نه تنها ناپسند نیست؛ بلکه به عنوان یکی از روزهای بزرگ اسلامی است که احیای آن از شعایر الهی به شمار می‌آید و یاد و پیام‌های این مرد بزرگ را در بین ما زنده می‌کند.
افزون بر این‌‌ها همه قرآن دیگر پیروان ادیان توحیدی را به همگرایی با مسلمانان بر مبنای نقاط اشتراک موجود تشویق و ترغیب می‌کند (آل‌عمران: ۳/۶۴). این دعوت خطاب به ما مسلمانان نیز هست و ما نیز باید در پی یافتن و گسترش محور همگرایی خود با سایر ادیان توحیدی بر مبنای نقاط اشتراک موجود برآییم. چه عاملی موثرتر و مهمتر از برگزاری جشن میلاد مسیح می‌تواند همگرایی مسیحیان و مسلمانان را تقویت و گسترش دهد. به ویژه آن که بحران معنوی جهان معاصر هر دو دیانت اسلام و مسیحیت را یک جا تهدید می‌کند و این دو دین آسمانی خطرات نسبتا یکسانی را فراروی خود دارند.
اگر دیروز فرصت کرده و پیام پاپ در جشن میلاد مسیح را گوش کرده باشید، بی‌درنگ با عموم محورهای مطرح شده توسط وی موافق خواهید بود. او خطر رو به افزایش دین‌گریزی در جهان سکولار را گوشزد نموده و به بحران‌های معنوی انسان معاصر اشاره کرده و به استفاده بهینه از طبیعت به عنوان منبع خدادی حیات بشر تاکید ویژه نمود. آیا واقعا این خطرات، ما مسلمانان را تهدید نمی‌کند و آیا موضوعاتی چون گسترش صلح و دوستی بین بشر و گسترش معنویت و کرامت انسان و مقابله با خشونت و خونریزی و انحرافات اخلاقی موضوعات کم‌اهمیتی برای مسلمانان و یا مسیحیان هستند؟ و آیا این محورها انگیزه کافی برای فعالیت و تلاش مشترک را پدید نمی‌آورند؟

۴ نظر |

هنر به مثابه یک کالای لوکس!

هفته گذشته در شب آخر کنفرانس آموزش عالی در عراق جشنی به افتخار مهمانان کنفرانس برگزار شد. هنرمندان چندی در این جشن برنامه‌های جذابی ارایه کردند. در خلال این جشن به نکات تامل‌برانگیز فراوانی برخوردم که هر یک اندیشه‌هایی را به خاطرم آورد.
در آغاز جشن برخی از همکارانم خداحافظی کردند و به هتل برگشتند. وقتی از یکی از آنها خواستم در جشن شرکت کند، پاسخ جالبی به من داد. او گفت: این چه کاری است! چرا خود را به زحمت بیاندازم و با لباس رسمی در این جا بنشینم و تکلفات متداول در چنین برنامه‌هایی را تحمل کنم! به هتل می‌روم و در اتاقم با لباس راحتی بر تخت نرم آن جا لم می‌دهم و به تماشای کنسرت موسیقی یا هر برنامه هنری دیگری در کانال‌های متنوع تلویزیون می‌نشینم. من نیز اصرار نکردم و با دوستم خداحافظی کرده، خود به درون سالن رفتم.
نخستین برنامه جشن یک کنسرت موسیقی کردی بود که بسیار عالی برگزار شد. همه در حین برگزاری کنسرت مشغول حرف زدن و میوه خوردن بودند. ناگاه چشمم به پروفسور مارگرت بلوندن در گوشه‌ای از سالن برخورد. او یک خانم انگلیسی مسن نزدیک به هشتاد ساله است که ریاست یکی از جلسات کنفرانس را به عهده داشت. او با دقت تمام به کنسرت موسیقی گوش می‌داد و چشم از صحنه برنمی‌داشت. برنامه نخست به پایان رسید و هنرمندان از روی سن پایین آمدند و از بین نگاه‌های بی‌تفاوت حاضران به بیرون سالن حرکت کردند. چون به نزدیکی پروفسور بلوندن رسیدند اتفاق جالبی رخ داد. وی تمام قد به احترام آنان برخاست و با اشاره و حرکات دست از هنرنماییشان تشکر و سپاسگزاری کرد. ناگاه سه حادثه یک جا به ذهنم آمدند و بین آنها مقایسه کردم: دوستی که دیدن و شنیدن موسیقی را در تلویزیون بر حضور در برنامه زنده ترجیح می‌داد و همکاران دانشگاهی دیگری که بی‌تفاوت در چنین مجلسی به حرف زدن و خوردن مشغول بودند و این پرفسور پیر که پس از این همه عمر چنین به هنر احترام می‌گذارد و آن را بخشی از زندگی خود می‌شمارد.
نمی‌خواهم دست به تعمیمی عامیانه بزنم و بگویم همه ما فلان و همه آنها فلان و غیره. بدیهی است که نگاه افراد به هنر در بین جوامع و افراد مختلف گوناگون و متفاوت است. اما در این نیز تردیدی نیست که پیشینه آموزشی و پرورش فرهنگی افراد در جوامع مختلف در نوع نگاهشان نسبت به هنر تاثیرگذار است. هنر در زندگی غربی به شکل جدایی‌ناپذیری با سازمان اجتماعی آموزش و پرورش در هم آمیخته شده است. کودکان از نونهالی و پیش از دبستان به آموزش موسیقی و نقاشی و مجسمه‌سازی و هنرهای دیگر می‌پردازند و شاید به ندرت بتوان جوانی را در این جوامع یافت که توانایی نواختن یکی دو ساز موسیقی را نداشته باشد.
هنر در تار و پود زندگی انسان غربی بافته شده است. کلیساها ساختمانی کاملا هنری دارند و به گونه‌های مختلفی از هنرها پوشانده شده‌اند. نظام آموزش و پرورش نگاهی جدی به هنر افکنده و تعلیم رشته‌های مختلفی از آن را برای عموم مردم لازم می‌شمرد. شرکت در کنسرت‌های موسیقی و سینما و .. جزو نیازمندی‌های روزانه انسان غربی است. هنر نقش بی بدیلی در فرهنگ‌سازی در این جوامع دارد و هنر با فلسفه و دانش‌های انسانی دیگر آمیخته شده و مطالعات فراوانی را از ابعاد مختلفی به خود اختصاص می‌دهد. از این روی هنر جزئی مهم در زندگی انسان غربی به شمار رفته و زندگی اجتماعی بدون آن غیر قابل تصور است.
این در حالی است که هنر در جامعه‌ای مانند ایران معمولا کالایی لوکس تلقی می‌شود. آموزش برخی هنرها به کلی نامطلوب شمرده شده و حتا آموزش هنرهای سنتی مانند: خطاطی و نقاشی نیز به عنوان برنامه فوق‌العاده در مدارس برگزار می‌شود و نگاهی جدی به آن صورت نمی‌گیرد. ما تقریبا هیچ آموزش جدی‌ای در زمینه هنر در مدارس به دست نمی‌آوریم و این افراد خود هستند که بنا به سلایق و انگیزه‌های شخصی ممکن است در سنین بالاتر که گاه بسیار دیر هم هست به آموزشگاه‌های خصوصی مراجعه کرده و در زمینه‌ای هنری تعلیم ببینند. گویا ما نیاز چندانی به هنر نداریم و ابزارهای سودمندتر و کاراتری در آموزش جامعه و فرهنگ‌سازی و تبلیغ دین و .. داریم! شاید زندگی این گونه بهتر باشد شاید!

یک نظر |

گزارشی از کنفرانس بین‌المللی آموزش عالی در عراق

کنفرانس در روز سه‌شنبه با سخنرانی نسبتا طولانی و مفصل مسعود بارزانی آغاز شد. بعد از ظهر سه‌شنبه جلسات کنفرانس در چهار تالار مستقل شروع به کار کردند. جلسات کنفرانس در مجموعه تالارهای ماموستا سعد برگزار می‌شد. حاضران مقالات خود را به یکی از سه زبان عربی، انگلیسی و کردی ارایه می‌کردند. کارگاه‌های نسبتا مفیدی نیز در ضمن کنفرانس ارایه شد که همگی به زبان انگلیسی بودند. موضوعات بسیار متنوعی در کنفرانس ارایه شد و مجموعه مقالات آن در چهار جلد رحلی قطور منتشر شد. این موضوعات شامل محورهای متنوع زیر بود: بهینه‌سازی آموزش عالی، انتقال فن‌آوری از طریق آموزش عالی، پیوند بین آموزش عالی و سازمان‌های دیگر جامعه، راهکارها و استانداردهای آموزش عالی خصوصی، آموزش مجازی از طریق شبکه جهانی اطلاع‌رسانی، استقلال آموزش عالی از نظام قدرت، رضایت شغلی اساتید دانشگاه‌ها، بررسی و مقایسه حضور زنان در آموزش عالی در عراق و چند کشور دیگر، بکارگیری فن‌آوری‌های نوین در آموزش و پژوهش و ….
علوم انسانی تنها محوری بود که نبود آن در ضمن برنامه‌های کنفرانس به طور محسوسی به چشم می‌خورد و از نواقص قابل ملاحظه این کنفرانس به شمار می‌رفت. این شاخه از دانش بشری به شناخت و تحلیل انسان و جامعه بشری در بخش‌های مختلف زندگی‌اش می‌پردازد. توجه به این دانش‌ها و تلاش برای ارتقای سطح آنها از مهمترین ضرورت‌ها برای جوامع توسعه‌نیافته و در حال توسعه است. علوم انسانی از جهت استانداردهای آموزش و پژوهش تفاوت‌های بنیادینی با دیگر شاخه‌های دانش دارد. اصول پژوهش در علوم انسانی و بررسی استانداردهای مطالعات میدانی و پیوند بین این پژوهش‌ها با مراکز تصمیم‌گیری و .. از موضوعات مهمی بود که می‌توانست در این کنفرانس مطرح شود.
استفاده از نتایج این کنفرانس و نیز برگزاری چنین کنفرانسی در ایران با توجه به نهضت علمی پدید آمده در سال‌های اخیر و تلاش برای تولید علم و افزایش حضور علمی کشور در مجامع علمی جهانی ضرورت بسیار دارد.

بدون نظر |

بحران روش‌شناختی مطالعات اسلامی

هفته جاری همایشی بین‌المللی با عنوان «آموزش عالی در عراق» در اربیل کردستان عراق برگزار می‌شود. فردا صبح عازم اربیل هستم و مقاله‌ای با عنوان «تجدید الدراسات الاسلامیه: الرؤیة - المقاربة - المنهج» را در همایش ارایه خواهم داد که از این لینک قابل دریافت است.
در این مقاله از بحران معرفت‌شناختی و روش‌شناختی مطالعات اسلامی در کشورهایی مانند عراق و ایران سخن گفته‌ام. مطالعات اسلامی در این کشورها تاثیر بسیار کمی از تحولات معرفت‌شناختی سده‌های اخیر پذیرفته است. رویکرد غالب در این رشته‌ها رویکرد تبلیغی و نه پژوهشی است. نگاه به دین و موضوعات دینی از منظر نگاه به یک پدیده بیرونی قابل مطالعه نیست. بلکه از درون دین و به مثابه جزیی از آن به موضوعات دینی نظر شده و از درون به فهم جزمی و نقدناپذیر از آن پرداخته می‌شود.
نگاه به دین نگاه مسئله‌محور نیست تا برای پاسخگویی به آن مسئه‌ها نیاز به تدوین رهیافت‌هایی باشد. اساسا پرسشی فرض می‌شود تا در صدد پاسخگویی به آن برآیند. بلکه دانشجو صرفا خود را در برابر مجموعه‌ای از موضوعات مشخص و ثابت می‌یابد که باید آنها را بیاموزد و بعدها نیز خود آنها را برای دانشجویان خود تکرار کند. اگر هم پرسشی مطرح می‌شود از پیش پاسخ آن تعیین شده و جایی برای نقد و بازبینی جدی وجود ندارد.
روش‌ها و ابزارهای گوناگون که در دانش‌های نزدیک به مطالعات دینی پدید آمده و قابل استفاده در این نوع مطالعات نیز هستند، با استقبال چندانی در آموزش مطالعات دینی مواجه نمی‌شوند. نویسندگان در این رشته‌ها معمولا بدون استفاده از روش مشخصی دست به نوشتن می‌زنند و نتیجه آن می‌شود که پژوهش در این زمینه‌ها تابع قانون بقای ماده و انرژی می‌گردد که تحقیق نه به وجود می‌آید و نه از بین می‌رود بلکه از شکلی به شکل دیگر تغییر شکل می‌دهد.
بحران موجود در مطالعات اسلامی یکی از دلایل اصلی عقب‌ماندگی علمی و فرهنگی و اجتماعی کشورهایمان است و از دلایل اصلی توسعه نیافتگی ما به شمار می‌رود. توسعه‌یافتگی صرفا به ورود فن‌آوری‌های صنعتی و تغییر روی‌ساخت جامعه نیست؛ بلکه نیازمند پیدایش انسان جدیدی است که زیرساختهای معرفتی و ذهنی او با انسان قدیم متفاوت است.
آغاز هفته بعد به محض بازگشت از سفر، گزارشی از اهم وقایع علمی این همایش را در روزنوشتی به اطلاع خواهم رساند.

۲ نظر |

من به مثابه یک انسان: من کیستم؟

هر روز بارها در برابر آیینه می‌ایستم و خود را تماشا می‌کنم. این چهره را کاملا به خاطر دارم و با آن خو گرفته‌ام و ممکن نیست آن را فراموش کنم و حتا در خواب هم خود را در همین چهره می‌بینم. آیا من همین چهره هستم که می‌بینم؟ چهره من پیش از این متفاوت بود و پس از این نیز تفاوت خواهد کرد و حتا هم اکنون نیز با یک جراحی پلاستیک تا اندازه‌ای قابل تغییر است که برای آشنایانم ناشناس جلوه می‌کنم. شکل جسمانی انسان همواره در حال تغییر است. من از نوزادی تا کنون بارها دگرگون شده و باز در حال تغییرم. افزون بر آن که برخی حیوانات مانند برخی گونه‌های میمون‌ها نیز شبیه من هستند. بنابراین من خود را در شکل و شمایل و قیافه‌ام نمی‌یابم. پس من کیستم و یا بهتر بگویم من چیستم؟
ساده‌ترین پاسخی که می‌توان به این پرسش داد آن است که «من انسان هستم». اما پرسش پیشین مشکل‌تر از بار قبل نمایان می‌شود که انسان کیست و یا چیست؟
من تو او دیگران همه انسان هستند. ما همه خود را انسان می‌نامیم؛ اما گاه آن قدر از هم تفاوت و فاصله داریم که امکان کاربرد نام انسان بر همه این افراد دشوار می‌نماید. ما حتا از انسان بودن هم تصور متفاوتی داریم. همه خود را انسان می‌نامیم؛ اما گاه تعریفمان از انسان بودن آن قدر از همدیگر دور و متفاوت است که دیگر به سختی می‌توان وجه مشترکی بین آنها یافت. گویا نام انسان صرفا عنوانی انتزاعی است که از برخی ویژگی‌های در ظاهر مشابه گرفته شده و با بی دقتی تمام بر تعدادی افراد اطلاق می‌شود.
راستش را بخواهید در درستی جمله چند سطر پیش (من تو او دیگران همه انسان هستند) باید تردید کرد. نه! من تو او و همه تلقی یکسانی از انسان بودن نداریم و بنابراین هر یک از ما ممکن است در نگاه دیگری انسان تلقی نشود. آیا با این همه می‌توان تعریفی از انسان ارایه کرد؟
هر تعریفی بر تمایزاتی استوار است. وقتی می‌خواهم انسان را تعریف کنم، به غیر انسان توجه می‌کنم و سعی می‌کنم نقطه مقابل آن را شناسایی کنم تا به تعریف انسان برسم. انسان باید چیزی غیر از فرشته، حیوان، گیاه و .. باشد. همچنین عناصر انسان بودن باید ثبات و استمرار داشته باشند و نمی‌توان ویژگی‌هایی موقتی را در آدمی سازنده انسانیت او شمرد.
ارسطو بر مبنای همین منطق و در قالب دستگاه جنس و فصل به تعریف انسان پرداخت. انسان از منظر او «حیوان ناطق» است. حقیقت نطق چیست؟ سخن گفتن، اندیشیدن یا .. برخی نیز بر مبنای همین رهیافت پیشنهادات دیگری ارایه کرده‌اند: حیوان خندان یا شاعر و یا راست‌قامت و … آیا واقعا انسان این است؟ و آیا سخن و اندیشه و دیگر ویژگی‌های ما یکسان و یک شکل هستند؟ و آیا پرسش از انسان بودن درباره هر یک از این ویژگی‌ها دوباره تکرار نمی‌شود؟ بگذارید با هم چند مورد از ویژگی‌های مشترک انسانی را آزمایش کنیم.
خرد یکی از وجوه مشترک آدمی شمرده می‌شود. ما موجوداتی خردمند هستیم. خرد چیست؟ فیلسوفان تا کنون گونه‌های فراوانی از خرد را شناسایی کرده‌اند: خرد نظری و عملی، خرد جزوی و کلی، خرد معاش و معاد، خرد پوزیتیویستی و .. انسان از آغاز تاریخ تا کنون گونه‌های بی‌نهایتی از خردورزی را تجربه کرده است و هم اکنون نیز تعداد فراوانی خرد وجود دارد. نظریه گفتمان فوکو به درستی از تفاوتهای بنیادین آدمیان در طرز تفکر پرده برمی‌دارد. حتا دیوانگان نیز گونه‌ای طرز تفکر مخصوص به خود دارند و تنها تفاوتشان با دگردیوانگان آن است که طرز تفکرشان برای آنان نامفهوم گشته است. آنان نیز انسان هستند و ما خود را - با وجود تفاوت بنیادین در طرز تفکر - با آنها مشترک می‌یابیم و بر همه نام انسان می‌نهیم. افزون بر آن که بسیاری از گونه‌های حیوانی مانند میمون‌ها و دلفین‌ها نیز از بهره‌ای هوشی برخوردارند که از هر دو جهت تعلیمی و ژنتیکی قابل ارتقا است و امروزه دانشمندان مهندسی ژنتیک تلاش فراوانی مبذول می‌دارند که هوش این گونه‌های حیوانی را افزایش داده و برخی درجات خردورزی انسان را در آنها پدید آورند. بنابراین نمی‌توانم خرد را که گونه‌های مختلف دارد و نمودهای گوناگونی در زندگی تک تک ما دارد و چه بسا درجاتی از آن در حیوانات نیز قابل تحقق است، معیار و ملاک انسان بودن بشمارم.
دانش نیز یکی از وجوه انسانیت است. ما انسان‌ها از ذهنی نیرومند برخورداریم که به یاری آن می‌توانیم به تصورات ذهنی خود نظم بخشیم و دانش بنا نهیم. ذهن نیرومند من نیز که تصورات ذهنی مرا می‌سازد و این تصورات زندگی مرا ارتقا می‌دهد، نمی‌تواند عامل انسانیت من باشد. زیرا ممکن است تمام تصورات ذهنی من و دانش‌های من در اثر ضربه‌ای کوچک به مغزم به باد رود و من همه را فراموش کنم. آیا در آن صورت دیگر انسان نیستم و می‌توان پذیرفت که انسان بودن بر پایه‌ای چنین سست استوار باشد. افزون بر آن که ذهن نیرومند من گاه آن چنان شرور می‌شود که مرا به توحش وامی‌دارد. قاتلان و مجرمان بزرگ هماره نابغه‌ترین افراد بشر بودند. پس دانستن نیز عامل انسانیت من نیست. پس انسانیت چیست و کجاست؟
زندگی اجتماعی یکی دیگر از عناصر مشترک بین ما است. انسان موجودی مدنی است. آیا می‌توان آن را عنصر سازنده انسانیت من شمرد؟ بعید می‌دانم! زیرا بسیاری از حیوانات دیگر نیز مانند پنگوئن‌ها زندگی اجتماعی دارند. فرهنگ نیز که از ابعاد حیات انسانی به شمار می‌رود، آن چنان سیال و لغزنده و متحول و متغیر است که نمی‌توان حد مشترکی برای آن نهاد و نام آن را انسان بودن نامید.
بگذارید راستش را بگویم. من هنوز پاسخی برای این پرسش ندارم. من نمی‌دانم کیستم و چیستم و این پاسخ را منطقی‌ترین پاسخ می‌پندارم. چندی پیش دو کتاب را با فاصله زمانی اندکی خواندم. کتابی از داریوش شایگان با عنوان «افسون زندگی جدید: هویت چهل تکه و تفکر سیار» و خاطرات ادوارد سعید با عنوان «Out of Place» که ترجمه عربی آن دقیقا با همین عنوان (خارج المکان) و ترجمه فارسی آن با عنوان «بی در کجا» منتشر شده است. شایگان از ترکیب عناصر فرهنگی مختلف در ساخت انسان مدرن سخن می‌گوید و نتایج جهانی‌سازی فرهنگی را نشان می‌دهد و تحلیل می‌کند. ادوارد سعید نیز در خاطرات خود بر احساس بی‌مکانی و فقدان تابعیت انسانی عرب مسیحی فلسطینی آمریکایی تکیه می‌کند. این دو کتاب احساسی مشترک در من آفرید. همه احساس خودآگاهی خودم را برای مدتی از دست دادم. این پرسش که از زمان بسیار دوری در ذهنم جریان داشت با بیشترین نیرو بر من فشار آورد که من کیستم و چیستم؟
مروری به گذشته خودم کردم و دانستم که در هر دوره‌ای تعریفی از خود داشتم و گاه فاصله بین این تعریف‌ها آن چنان فراوان بود که نمی‌توانم همه آنها را اشاره به حقیقتی واحد بشمارم. من موجودی در جریان هستم که هر نقطه‌ای از آن را در نظر بگیرم بر نقطه دیگر صدق نمی‌کند. هر نقطه‌ای را در نظر بگیرم در واقع این موجود را از حرکت بازنگه داشته‌ام؛ در حالی که او همچنان در حال حرکت است و تا من بتوانم آن نقطه را به درستی بشناسم او به نقطه دیگری منتقل شده است. از همین روی ملاصدرا اندیشه «تراکب صور نوعیه» را مطرح ساخت و نشان داد که چگونه آدمی در طول زندگی خود فصل‌های مختلفی را در خود محقق می‌سازد و چگونه هویت او هماره در حال ترکیب و تکامل است.
تجربه نداشتن تعریفی از خود بسیار دشوار و رنج‌آور است و احساس خلأ و فقدان هویت را در من می‌آفریند. برای همین علاقه‌مندم به هر شکل ممکن تعریفی از خود ارایه دهم؛ گر چه از نگاه فلسفی در درستی آن تردید داشته باشم.
شاید بتوان انسان بودن را در وجود انسانی جستجو کرد و شاید بتوان وجود انسانی را عبارت از مجموعه تنیده و پیچیده‌ای از احساسات متعالی دانست که آنها را در هیچ یک از غیر انسان‌ها نمی‌یابیم. هیچ آفریده‌ای نمی‌تواند مانند انسان زیبایی را احساس کند یا غم و اندوه را تجربه کند و یا دوستی و عشق را و … هیچ موجود دیگری نمی‌تواند گریه کند و اشک بریزد، حتا خدا هم گریه نمی‌کند. احساس شوق را و فراق را و جنون عاشقی و جادوی شعر را تنها در خودم می‌یابم. آری من انسان هستم. این تنها من هستم که اشک می‌ریزم و می‌خندم و دوست می‌دارم و مالامال شوق می‌شوم و دوری را احساس می‌کنم و زیبایی را و شعر را آری این تنها من هستم. این تنها انسان است که به جستجوی معنای زندگی برمی‌خیزد و این معنا را در دنیای عاطفه و احساس خود درک می‌کند و نه در جهان ذهن و تصوراتش.
می‌دانم بسیاری از اشکالاتی که بر پاسخ‌های قبلی وارد ساختم بر این پاسخ نیز ممکن است وارد آید. اما اگر از بین پاسخ‌های غلط بخواهم یک پاسخ را برگزینم بی تردید پاسخ آخر را برخواهم گزید.
من انسان هستم. من می‌خواهم انسان باشم و روز به روز انسان‌تر شوم؛ پس هر چه می‌بینم و می‌شنوم و می‌خوانم و سخن می‌گویم تنها برای آن است که بر مهارت‌های انسانی‌ام بیش از گذشته بیافزایم. هر گاه احساس کنم دوست داشتن دیروز و امروزم یکسان است از خودم دلزده می‌شوم و هر گاه اشک‌هایم یکنواخت بر گونه‌هایم بغلتند و یا در مردم چشمم بخشکند از خودم بیزار می‌شوم. من هر روز باید گونه‌ای بهتر از دیروز بگریم و احساس شوق کنم و دوست بدارم و زیبایی‌های نوی را کشف کنم. آری من تلاش می‌کنم انسان باشم.

۴ نظر |

تحلیل تاریخی مسئله ولایتعهدی امام رضا

برای آن که فهم درستی از حوادث تاریخ اسلام و حتی حوادث معاصر در بسیاری از کشورهای عربی داشته باشیم، باید ابتدا قبیله را خوب بشناسیم و ساختار اجتماعی و سیاسی آن را تحلیل کنیم. انسان عرب در قالب قبیله، هویت تاریخی و اجتماعی خود را درک می‌کرد و قبیله بستر طبیعی به فعلیت رساندن انسانیت او به مثابه موجودی اجتماعی است. نظام قبیله‌ای در جامعه عربی منشا اصلی تحولات تاریخی و اجتماعی است. این نظام در دوره بعد از اسلام نیز استمرار یافته و حتی تا کنون بر خلاف پیش‌بینی‌های برخی جامعه‌شناسان مدرنیته که تصور می‌کردند عصر جدید غزل خداحافظی قبیله را خوانده است، همچنان نفوذ و سلطه آن را در کشورهای عربی به ویژه در منطقه خاورمیانه می‌بیینیم. در واقع تحول از قبیله به مدینه یک تحول تاریخی تمدنی است که در کوتاه مدت و با تحولات سیاسی صرف صورت نمی‌پذیرد.
قبیله به شکل طبیعی چرخه‌هایی از گسترش و انشعاب را پشت سر می‌گذارد. هنگامی که جمعیت قبیله رو به فزونی می‌نهد و تعداد افراد خانواده حاکم افزایش می‌یابند و موقعیت اجتماعی و اقتصادی و … قبیله تغییر می‌یابد، به تدریج نهادهای قدرت متکثر و چندگانه می‌شوند و نزاع‌هایی برای تصاحب قدرت و یا انشقاق و جدایی‌طلبی پدید می‌آید. به طور طبیعی در این حالات باید شاهد تقسیم و انشقاق قبیله باشیم؛ همان‌گونه که بسیاری از قبایل عربی به همین شکل پدید آمده‌اند؛ یعنی یک شاخه به تدریج به قبیله‌ای مستقل تبدیل می‌شود. اما مشکل جایی رخ می‌دهد که قبیله از موقعیت ویژه و قدرت فراتر از یک قبیله برخوردار شود که در این صورت منافع و مراکز قدرت در قبیله آن چنان به هم تنیده می‌شوند که دیگر به سادگی قابل تقسیم و جدایی نیست؛ بنابراین هر گونه تقسیم به از بین رفتن آن موقعیت می‌انجامد. در چنین حالاتی گاه امکان تقسیم قدرت درون قبیله وجود دارد. بنابراین روند تقسیم به شکل طبیعی در قالب نوعی تعامل سیاسی اجتماعی بین مراکز قدرت در قبیله انجام می‌شود که نمونه آن را در حکومت‌های قبیله‌ای معاصر نیز می‌بینیم. اما در مواردی این امکان وجود ندارد و به ناچار مراکز قدرت درون قبیله به رودررویی کشیده می‌شوند و هر یک سعی بر سلطه مطلق و حذف رقیب می‌کند. این مشکل به طور خاص در دوره پس از پیامبر رخ داد. منصبی مانند خلافت قابل تقسیم نبود و به طور طبیعی یک نفر باید سخن آخر را می‌گفت. توجه به این واقعیت را در سقیفه نیز می‌بینیم؛ هنگامی که پیشنهاد تعیین امیری از مهاجران و امیری از انصار می‌شود، مورد توجه جدی قرار نگرفته و چنین پاسخ داده می‌شود که امارت از مهاجران و مشورت از انصار باشد. همین مساله در نزاع قدرت بین امویان و علویان و همچنین نزاعهای داخلی هر یک دیده می‌شود. امویان متشکل از دو شاخه مروانی و سفیانی در اثر اشتراک منافع در جبهه مشترکی قرار داشتند، پس از مدتی اختلافات بین آن دو شاخه، زمینه پیدایش اختلافاتی پنهان و نسبتا آرام و در عین حال اساسی را فراهم آورد که سرانجام مروانیان در قالب تعاملی سیاسی اجتماعی قدرت را از سفیانیان می‌ربایند و به توزیع جدیدی از قدرت دست می‌یابند. در همین خلال شاهد پیدایش کانونهای جدید قدرت در بین قریش هستیم. عباسیان همان رفتار را با علویان در پیش می‌گیرند که مروانیان با سفیانیان کرده بودند. یعنی زمانی که دشمن مشترک و اشتراک منافع به پایان می‌رسد، آن دو در برابر هم بسان یک دشمن قرار می‌گیرند. در واقع ما بنا به تحلیل هگلی شاهد نوعی فرایند دیالکتیک هستیم که همواره تز و آنتی‌تز، سنتزی جدید پدید آورده و دوباره آن سنتز، آنتی‌تز خود را می‌آفریند و سنتزی نو تولید می‌شود. بدون تردید اگر قدرت به علویان می‌رسید، نزاع قدرت در شاخه‌های دیگری چون حسنیان و حسینیان و زیدیان شکل می‌گرفت؛ همان گونه که رگه‌هایی از این نوع نزاعها در منابع تاریخی و حدیثی فراوان به چشم می‌خورد.
بنابراین سیاست ضد علوی عباسیان را باید در همین قالب تاریخی تحلیل نمود. مساله ولایتعهدی نیز در همین قالب قابل فهم است. عباسیان و علویان سابقه همکاری درازمدتی داشته‌اند و هر یک مناطق تحت نفوذ و مراکز قدرت خاص خود را داشت. این مناطق و مراکز به طور طبیعی در دوره اموی در تعامل با هم بودند و لیکن با انتقال مطلق قدرت به عباسیان، این دو همکار به دو رقیب بدل می‌شوند که به سادگی هیچ یک توانایی غلبه بر دیگری را ندارد. از همین روی از اوان سلطه عباسیان شاهد قیامها و درگیریهای بسیاری و حتی بیشتر از دوره اموی هستیم. از طرف دیگر خاندان عباسی نیز خود شاهد نوعی انشقاق و تقسیم بود. دو فرزند هارون، یعنی امین و مامون هر دو از پیش خود را برای خلافت آماده کرده بودند و یارگیریهای لازم را انجام داده بودند. مامون به دلایل متعددی شانس کمتری برای تصاحب قدرت داشت؛ چرا که اولا وصی نخست هارون امین بود و مامون قرار بود پس از مرگ امین به خلافت رسد و از سوی دیگر امین فرزند زبیده همسر بانفوذ و پرقدرت هارون بود و از هر طرف، ریشه‌ عربی خالص داشت. یادآور می‌شوم که تعصبات عربی درون ساختار قبایل بسیار نقش دارد. در مقابل مامون نه تنها از سوی مادر عرب نیست؛ بلکه اساسا کنیز زاده است و تفاوت بین کنیز و آزاد در جامعه عرب بسیار است؛ به گونه‌ای که قبل از اسلام، کنیززادگان الزاما فرزند پدران آزاد خود تلقی نمی‌شدند. از سوی سوم هارون جانشین مامون را نیز انتخاب کرده بود. بنابراین مامون نه شانسی برای تصاحب خلافت و نه شانسی برای ابقای آن در فرزندان خود داشت و صرف نظر از همه اینها شورشها و قیامهای متعدد در قلمرو خلافت عباسی وضعیت سیاسی غیر مستقری فراهم آورده بود. در چنین فضایی مامون تصمیم می‌گیرد با تغییر مهره‌های شطرنج، اتحادیه فروپاشیده علویان و عباسیان را بازسازی نموده و با استعانت از جناح علوی، موقعیت خود را تقویت نموده، افزون بر مهار نارضایتی‌ها آنها را به ابزار قدرتی به نفع خود تبدیل کند و در نتیجه شانس خلافت خود را تقویت نماید و در مقابل، او چیزی نداشت تا بخواهد از دست دهد. همچنین کسی که از سوی مامون به نمایندگی علویان انتخاب شده بود، از سویی بیشترین نفوذ دینی را در بینشان داشت و از سوی دیگر هیچ گونه سابقه نظامی‌گری و شورش را نیز نداشت تا از آن میزان تمرکز و آمادگی برخوردار باشد که بتواند بر علیه شریک خود وارد عمل شده و او را کنار زند. بنابراین بازی‌ای که مامون راه انداخته بود، بازی به اصطلاح برد برد بود. با این حال شیوه برخورد امام با این مسئله از این چالش جدی فرصتی منحصر به فرد برای شیعه پدید آورد و به سود مذهب تشیع و شکوفایی دوباره آن انجامید.

بدون نظر |

چالش های دوره امامت امام رضا

دوره امامت امام رضا ازمهمترین نقطه های عطف تاریخ تشیع به شمار می رود که برای شناخت آن لازم است ابتدا نگاهی به جایگاه آن در سیر تاریخی امامت شیعی بیفکنیم. بررسی رابطه و نسبت فعالیت‌های هر امام با امام دیگر از موضوعات مهم مطالعه تاریخ تشیع به شمار می‌رود. نمی خواهم از منظر فلسفه تکاملی تاریخ به این موضوع نگاه کنم که آن خود جای بحث و بررسی مستقل و موافقان و مخالفان خاص خود را دارد؛ بلکه تنها در صدد مطالعه سیر تاریخی پیشرفت اندیشه امامت با تکیه بر نقش و دوره امام رضا هستم. امامان، مشروعیت دینی و اجتماعی خود را از انتساب به امام قبلی دریافت می‌کردند و این سلسله تا شخص پیامبر ادامه می‌یافت. بنابراین نوع فعالیت آنان از دو منظر پیوند می‌یابد: منظر نخست، ارتباط سلسله حوادث تاریخی دوره امامان که فعالیت‌هایشان در تعامل با این حوادث شکل گرفته است و منظر دوم، مبنای مشروعیت اجتماعی آنان که فعالیت‌هایشان از آن خاستگاه به ظهور می‌رسیده است و لذا نمی‌توان تصور کرد که نوع فعالیت آنها بی ربط و جدای از هم بوده باشد. بنابراین به طور طبیعی می‌شود حلقه‌های ارتباطی بین امامان کشف کرد که جنبه تاریخی دارد و می‌توانیم یک تحلیل فرایندی و پارادایمی از فعالیت امامان شیعه داشته باشیم و یک پروژه واحد بنام پروژه امامت شیعه را تعریف کنیم. یعنی هم می‌توان سیری برای امامت شیعی ترسیم کرد و هم برای آن دوره‌هایی را شمرد.
اگر بخواهیم حلقه‌هایی را در این پروژه تعیین کنیم به نظر می‌رسد که در واقع امامان نخستین و به طور خاص سه امام اول در قالب پروژه مشروعیت سیاسی قرار داشتند و به نوعی تلاش خود را برای همآوردی با خلافت موجود متمرکز کرده بودند و در صدد بودند که با به دست گرفتن خلافت به اهداف دینی و اجتماعی مورد نظرشان برسند. در مرحله بعدی شاهد پروژه دانش و معنویت هستیم که از امام سجاد شروع می‌شود و تا امام باقر و امام صادق ادامه می‌یابد که همگی به دنبال زمینه‌سازی‌های فرهنگی و علمی بیشتر در حوزه جهان اسلام و به طور خاص در جامعه شیعی بودند. در مرحله سوم رویکرد اجتماعی و سازمانی بر فعالیت امامان غلبه می‌یابد. از دوره امام موسی بن جعفر (ع) تلاش‌ها بر سازماندهی تشکیلات اجتماعی شیعه متمرکز می‌شود و به طور خاص شاهد تشکیل سازمان وکالت و اصلاح و توسعه سالهای بعد هستیم. مسئله ولایت‌عهدی در دوره امام رضا نیز بیشتر از سنخ تلاشهای اجتماعی بود. در دوره پایانی به نوعی وارد حوزه غیبت می‌شویم که نه در خصوص امام دوازدهم که از عسکریین باید شروع آن را شمرد. چرا که این دو امام نیز ارتباط عادی خود با پیروان را از دست داده و کارکرد آنها در جامعه شیعی نیز بیشتر نوعی پشتیبانی قدسی و معنوی و نه اجتماعی و علمی بوده است.
اما اگر بخواهیم دوره امام رضا را بررسی کنیم به نظر می‌رسد برای فهم نقش اجتماعی و تاریخی امام باید به دنبال شناسایی آن فضا باشیم . می‌دانیم که پس از شهادت امام موسی بن جعفر(ع) جامعه شیعه با یک بحران جدی روبرو می‌شود. امام رضا(ع) در دوره آغازین امامت خودش به طور جدی با فرقه‌های منشعب از امامیه درگیر بود و به طور خاص با واقفیه که به طور جدی از اساس و پایه با مشروعیت امامت ایشان مخالف بودند. در دوره بعد از آن ماجرای ولایت‌عهدی مطرح می‌شود که نقش فراوانی در بازسازی دوباره جامعه شیعه و استحکام عقیدتی و اجتماعی آن ایفا نمود.
چالش‌های دوره امامت امام رضا (ع)
امام رضا در واقع در سه محور اصلی با چالش مواجه بوده‌اند. اگر بخواهیم این چالشها را محور بندی کنیم، با سه محور جدی برخورد می‌کنیم. محور نخست برخورد با فرق منشقّ شیعی است و به طور خاص واقفه که در دوره آغازین امامت امام رضا نقش بسیار جدی دارند و عمده فعالیتهای امام رضا متمرکز بر مقابله با آنها بوده است. چون سازمان وکالتی که از زمان امامان سابق تأسیس شده و گسترش خیلی زیادی پیدا کرده بود، بدنه خیلی وسیعی از آن علیه امام شورش کردند و در واقع از سیطره امام خارج شد. در نتیجه امام ابزارهای مالی و اقتصادی خود را از دست داد، ابزارهای ارتباطی را با گروههای شیعه را از دست داد و به همین دلیل در واقع شاید مهمترین چالشی که امام در دوره اول امامت با آن مواجه شده بود، مسئله جریان وقف بود.
محور دوم که ارتباط به مسئله ولایت‌عهدی دارد شیوه تعامل با عباسیان است. منظور از عباسیان خصوص مامون عباسی نیست. می‌دانیم که در اثر ماجرای ولایت عهدی و قبل از آن در پی مرگ هارون و طرح مسئله خلافت مأمون اختلافات و انشعابات جدی در بین عباسیان صورت گرفته بود. شاید بتوانیم بگوئیم بدنه اصلی عباسیان مخالف خلافت مأمون و هم مخالف ولایت عهدی امام رضا بودند. از طرف دیگری مأمون و برخورد با او به عنوان خلیفه مطرح است و درخواستهایی که از ولی عهد خودش داشت و این درخواست‌ها را ممکن است امام نتواند انجام بدهد یا نخواهد انجام دهد. شیوه برخورد امام با عباسیان، مامون و اطرافیانش، وزرا و فرماندهان نظامی و فرماندهان اداری و به طور کلی چالش ‌اصلی امام به ویژه در دوره ولایت عهدی ناظر به این مسئله بود.
محور سوم در دوره میانه دو محور سابق قرار دارد و در دوره رفتن از مدینه به خراسان رخ می‌دهد. شیوه تعامل و برخورد با مردم شهرها و روستاهای بین راه که هر یک دارای وابستگی‌های دینی و سیاسی و .. خود بودند از چالش‌های مهم دوره امامت امام به شمار می‌رود.
در مجموع امام رضا (ع) از نقش بی‌همتایی در انسجام دوباره شیعه و تجدید هویت آن به عنوان یک مذهب برخوردار است. مذهب شیعه که در اثر انشعابات پی در پی اعم از فطحیه، اسماعیلیه، واقفیه با بحران بزرگ اجتماعی و هویتی مواجه شده بود، امام در دو زمینه سعی کرد که بر این بحران فایق آید: دستگاه فکری و عقیدتی آنها را بازسازی بکند و نوعی انسجام و وحدت جدید را به سازمان اجتماعی آنها ببخشد.
راهبرد عمومی امام در برخورد با چالش‌های زمان خود راهبردی فرهنگی بود. امام در حل تک تک این مسائل و در برخورد با هر سه آنها شیوه تعامل فرهنگی در واقع شیوه گفت و گو را انتخاب کرده بود. می‌دانیم در تمام دوره ولایت‌عهدی ایشان هر چند که دوره طولانی نبوده با توجه به اینکه امام دارای قدرت سیاسی و سلطه بوده است از سلطه خودش هیچ وقت برای حل چالش‌های خودش استفاده نکرده است. هیچ کس با نظر امام اعدام نشد، زندان نرفت تبعید نرفته حتی در دوره قبل از ولایت عهدی علی رغم اینکه به هر حال از یک سلطه دینی برخوردار بوده هر گز از این سلطه دینی استفاده نکرده و بیشتر با شیوه روشنگری و توجه به تبیین حقایق توجه به مناظره و گفت و به مبارزه علمی پرداخت.

برای آگاهی بیشتر درباره این موضوع به مقاله «بستر تاریخی و گونه‌شناسی روایات امام رضا» مراجعه کنید.

بدون نظر |

شاعری برای تمام فصول

ترانه‌هایش را از آغاز دبستان به یاد دارم و تا کنون که دوره میانسالی را سپری می‌کنم هنوز از خواندن سروده‌هایش لذت می‌برم. کمتر شاعری چنین شانسی دارد که بتواند برای همه فصول عمر شعر سراید. او ساده و بی‌پیرایه شعر می‌گفت. فهمیدن شعرهایش سخت نبود و نیاز به خواندن و دانستن زیادی نداشت. او از احساسات شناخته شده همه انسان‌ها می‌گفت. گاه آن چنان زیبا و ساده به توصیف احساسات گاه پیچیده و ناشناخته ما می‌پرداخت که تازه پس از خواندن شعرهایش می‌فهمیدم که از چه اندوهگینم و یا برای چه شادم و یا چرا گریه می‌گنم و از چه چیزی شکوه و گلایه دارم و …
تقریبا از همه نوع احساسات در اشعارش می‌توان یافت و همه را با شیواترین تعبیر بیان کرده است و این نشان از آن دارد که او خود این احساسات را به همین شیوایی درک و تجربه می‌کرد. با سروده‌هایش احساس بیگانگی نمی‌کنی؛ حتا ترانه‌های کودکانه‌اش نیز همانند کارتون‌هایی است که بزرگسالان گاه بیش از کودکان شیفته و مجذوب آن هستند. دلیلش آن است که او نه از مهر می‌نویسد و نه از کین و نه از کفر و نه از دین. او از خون دلش می‌سراید و آن چه را در درون دارد صادقانه نشانت می‌دهد. همین و نه بیشتر.
هنگامی که از عشق سخن می‌گفت، دل دیوانه شبانی عاشق را نمایش می‌داد که دشمنی هم‌خانه او است و میدان وجودش را به صحرایی ویران بدل ساخته است. این ترانه عاشقانه بدون مبالغه با برخی شاهکارهای مولوی هم‌سنگ است و چه زیبا خوانده است آن را علیرضا افتخاری. و چون خواست دستور زبان عشق را بنویسد، پرهیز داد که دست عشق از دامن دل دور باد و ناگاه به یاد آورد به دل نمی‌توان دستور داد و دستور زبان عشق را نه نهادی است و نه گزاره و نه دستوری و نه بلکه حتا زبانی.
از ساعت جدایی که می‌گوید حسرت همیشگی را خلق می‌کند و کوتاهی زمان دیدار را نشانت می‌دهد؛ گویا که هرگز دیداری در کار نبوده است. آن گاه که لحظه عزیمت او ناگزیر می‌شود و حرفهای تو هنوز ناتمام…
از انتظار که سخن می‌گوید بوی باران را به یادت می‌آورد که مدتهاست هوای آن داری و هوای خشک پیرامونت تو را از آن محروم ساخته است. سایه‌بانی که در تابستانی گرم به ناگاه از دستش داده‌ای و نوری امیدبخش که در اوج تاریکی بی‌خبر خاموش می‌شود و تو سراسر اشتیاقی برای بازگرداندنش و می‌جویی و نمی‌یابی. وای از این غم جدایی! وای از این غم جدایی!
از اشتیاق که می‌گوید پیچکی را ترسیم می‌کند که سراسر شوق در جستجوی شاخه‌ای است که بر گردش بپیچد و غمی از هر چه شادی دلگشاتـر و شب‌هایی مالامال از خواب دیدار و داغی که نیستان را به آتش می‌کشد.
از امید که می‌گوید زردی و پژمردگی در اوج پاییز را نشانت می‌دهد که با وجود آن دل به آن نسپرده و سربلند به افقی دیگر چشم دوخته‌ایم. گفتگوی غنچه و گل را روایت می‌کند که غنچه از بستن لب از خنده می‌گوید و گل از شکفتن زندگی و روشن است که گل چند پیراهن بیش از غنچه پاره کرده است.
و چون از نومیدی سخن باز می‌کند در چهارر فصل سالهای عمرش قدم به قدم جستجوی بهار می‌کند و دریغ از نشانی از آن؛ گویا بهار به کلی از فصل‌های سال محو شده و دیگر فصول جایش را گرفته‌اند. نه حوصله‌ای و نه مجالی و نه شوری و نه پر و بالی.
او شاعر جنگ و جبهه نیز هست؛ ولی از شعرهایش نه بوی خون و باروت به مشام می‌آید و نه رنگ انتقام و کینه و نفرت دارند. او پدیده تلخ جنگ را نیز از منظر احساسات لطیف انسانی توصیف کرده است. از لاله پرپری سراغ می‌گیرد که او را مدت زمان درازی گم کرده است و حال در جستجوی آن هوای رحیل از این کاشانه را دارد.
و سرانجام از مرگ که می‌گوید آن برگ زرد درختی را ترسیم می‌کند که بر زمین می‌افتد و اتفاقی سرد رخ می‌دهد. این زردی و سردی را با همه وجودت در توصیفهایش از مرگ درک و احساس و تجربه می‌کنی. آری دنیا جای خوشحالی نیست و روزی خیلی نزدیکتر از آن که فکرش را می‌کنی در ستون تسلیت‌ها، نامی از تو به یادگاری خواهد ماند.
آن چه درباره قیصر امین پور نوشتم گزارشی از برخی ترانه‌ها و سروده‌هایش است که آنها را بسیار دوست دارم و از خواندنشان لذت می‌برم. گزیده‌ای از آنها را که در واقع مستندات این نوشته من است در این فایل (قیصر امین پور) جمع کرده‌ام. قیصر امین پور هم رفت و به زودی مانند بسیاری دیگر از مشاهیر دانش و ادب ایران به فراموشی سپرده خواهد شد. شگفتا از مردم ایران که این همه شاهکار آفریده‌اند و این همه نسبت به این شاهکارها بی‌تفاوت و ناسپاسند.

۳ نظر |

تاریخ‌نگاری در سده‌های نخست اسلامی و خلأ اطلاعات فرهنگی و مردم‌شناختی

نگارش و تدوین تاریخ از نخستین اهتمامات مسلمانان در تاریخ اسلام است. سابقه تاریخ‌نگاری در اسلام همزاد نخستین تدوین‌ها در سده نخست است. تدوین متون تاریخی حتا بر تدوین متون دانش‌های دیگری چون فقه و تفسیر نیز پیشی گرفته است.
حوادث بحران‌زای دوره نبوی و دوره‌ خلفای راشدین و نیز دوره‌های پس از آن انگیزه کافی را برای مدونان فراهم آورده بود که گزارشی از این حوادث فراهم آورده و آنها را به ثبت رسانند. متون تاریخی‌ای که از این دوره به دست ما رسیده و یا گزارشی از آنها در اختیار داریم، همگی متونی کوتاه و مختصر هستند که به حوادث شاخص و حساس و تاثیرگذار اختصاص دارند.
نامگذاری تاریخ بر این نوع تدوین، در سده‌های بعد پدید آمده است. این نوشته‌ها در سده‌های نخست با نام اخبار شناخته می‌شدند و به گردآورندگان و مدونان آنها اهل اخبار و یا اخباریین گفته می‌شد. از این روی در عنوان بسیاری از این متون به واژه اخبار برمی‌خوریم. مثلا: اخبار الماضین، اخبار تمیم، نسب خندف و اخبارها و …
مدونان نخستین به ثبت وقایع جنگ‌ها و درگیری‌ها و کشتارها و به طور کلی حوادث مربوط به سازمان قدرت در جامعه توجه داشتند. جنگ‌های پیامبر و فتوحات خلفای نخستین و بیعت‌های تاثیرگذار مانند: واقعه شوری و قتل‌های تاثیرگذار مانند مقتل عثمان یا علی بن ابی‌طالب و یا امام حسین بیشترین حوادثی هستند که در متون تاریخی سده‌های نخست مورد توجه قرار گرفته‌اند.
در نگاهی گذرا به فن اول از مقاله سوم فهرست ابن ندیم به نمونه‌های نسبتا فراوانی از تالیفات قرن نخست و دوم درباره شرح حال یک شخصیت یا واقعه برمی‌خوریم. معمولا شخصیت‌های جنجالی و حوادث شاخص قبل و مصادف و بعد از اسلام مورد توجه نویسندگان این دوره بوده است. برای نمونه: «کتاب الملوک و اخبار الماضین» عبید بن شریه (د ق۱)، «کتاب سیرة معاویه و بنی امیه» عوانة بن حکم کلبی (د ۱۴۷) از این قبیل است. به ویژه حوادث قتل شخصیت‌های مشهور مانند عثمان، علی بن ابی طالب، حجر بن عدی و .. مورد توجه این نویسندگان قرار گرفته تا جایی که شاهد پیدایش یک گونه جدید در تاریخ‌نویسی آن دوره با عنوان «مقتل‌نویسی» هستیم. تعداد مقتل‌ها در بین متون تاریخی دو سده اول بسیار زیاد است.
نگارش سیره پیامبر نیز نسبتا از اهتمامات اولیه مسلمانان بوده است. سیره ابن اسحاق (د ۱۵۱) از نخستین نمونه‌هایی است که به دست ما رسیده است. با این حال یادکرد از تالیفاتی درباره زندگی پیامبر مربوط به قرن نخست مانند: کتاب «المغازی» عروة بن زبیر (د ۹۴) و نیز وجود قرائنی در کتاب ابن اسحاق نشانگر آن است که پیشینه سیره‌نویسی به قبل از وی رسیده و احتمالا افرادی از قرن نخست به تالیف در این زمینه مشغول بوده‌اند. در کتاب‌های سیره این دوره نیز حوادث مربوط به سازمان قدرت مورد توجه ویژه قرار گرفته و بیشترین گزارش‌ها به غزوات و سرایا و صلح‌ها و پیمان‌نامه‌ها و بیعت‌ها و … اختصاص یافته است.
تاثیرگذاری گفتمان قدرت بر مدونان حوادث تاریخی موجب شده که ابعاد مختلف فرهنگی و مردم‌شناختی و اجتماعی زندگی اقوام مسلمان در سده‌های نخست مورد غفلت قرار گرفته و کمتر به ثبت رسد. این خلأ اطلاعاتی موجب شده که تصورات ما از جامعه اسلامی در آن دوره کاملا کانالیزه و صرفا از زاویه دید درگیری‌های سیاسی باشد. این در حالی است که تاریخ سده‌های نخست نیز مانند بسیاری دیگر از برهه‌های تاریخ اسلام آکنده از حوادث و جریان‌های فرهنگی و آدب و رسوم و .. است که فهم و مطالعه آنها تاثیرات فراوانی در فهم ما از قرآن و روایات و دانش‌ای برآمده از آنها مانند فقه دارد. برای نمونه مطالعه شیوه پوشش زنان در سده نخست می‌تواند در فهم ما از مسئله حجاب و چگونگی آن و حکم فقهی آن تاثیرگذار باشد.
آمیزش تاریخ و حدیث نیز موجب شده که تاریخ‌نگاری صبغه‌ای کاملا دینی به خود گرفته و به خدمت اهداف کلامی و فرقه‌ای و مذهبی قرار گیرد تا جایی که در سده‌های بعد شاهد آن هستیم که مهمترین متون تاریخی را محدثانی شهیری چون: طبری و ابن کثیر و ابن اثیر تدوین کرده‌اند.
در عین حال در بین متون تدوین شده در سده اول تا سوم به تعداد قابل توجهی از نگارش‌ها برمی‌خوریم که به موضوعاتی خارج از چارچوب سازمان قدرت توجه نشان داده و گزارشی از شیوه زندگی مردم عرب قبل و بعد از اسلام و فرهنگ آنان و نیز انساب قبایل و شخصیت‌های عرب و .. ارایه کرده اند. به برخی از موضوعات مورد توجه این نوع متون اشاره‌ای می‌کنم تا میزان اهمیت آنها روشن شود. شرح حال بت‌های معروف عرب، گردآوری مثل‌های معروف عرب، شرح حال شاعران و اخبار ترانه‌سرایان و مغنیان و ندیمان و کنیزکان آوازه خوان معروف، حکایت قضاوت‌های کاهنان بزرگ عرب، شرح حال اسب‌های معروف عرب، فهرست نام و مشخصات رودخانه‌ها و کوه‌ها و دشت‌های معروف سرزمین‌های عربی، توصیف بازارهای مشهور عرب در جاهلیت و اسلام، نسب‌شناسی شخصیت‌های معروف، اخبار مادران خلفا و سلاطین و پادشاهان، شرح حال کهنسالان عرب و روسپی‌های معروف عرب و هم‌جنس‌بازان عرب، ازدواج‌های مهم و حادثه‌ساز در تاریخ عرب، شیوه زندگی سلاطین و اهل دربار، هجوهای شاعرن، داستان عاشقان و معشوقه‌های معروف عرب، شرح حال ضرب سکه و انواع آن و …..
این موضوعات تنها عنوان برخی از متون فراوانی است که در این دوره به نگارش درآمده‌اند و متاسفانه تعداد بیشتر آنها در سده‌های بعد تحت تاثیر گفتمان قدرت از بین رفته‌اند. این متون معمولا کارکردی کلامی و مذهبی نداشتند و آنها را اشخاصی غیر از محدثان و عالمان دین در آن دوره گردآورده و تدوین کرده‌اند. از این روی به طور طبیعی انگیزه کافی برای حفظ و ثبت آنها وجود نداشته است.
امروزه تلاش برای جستجوی این متون و بازسازی آنها بر اساس گزارش‌های کم و بیشی که از آنها در متون متاخر وجود دارد برای ارتقای سطح مطالعات تاریخ اسلام و تکمیل تصورات ما از دوره‌های نخستین اسلامی ضرورتی انکارناپذیر دارد. افزون بر آن که رویکرد مطالعات تاریخ اسلام به این موضوعات و متون می‌تواند بیش از پیش به خدمات‌رسانی تاریخ به دانش‌های اسلامی به ویژه فقه و تفسیر یاری رساند. کارل بروکلمان و فؤاد سزگین در کتابشناسی‌های خود تا اندازه‌ای بر این نوع متون پرتو افکنده و سرنخ‌هایی از آنها در اختیارمان گذاشته‌اند؛ اما این تنها آغاز راه است و تلاش‌های جدی‌تری برای تکمیل آنها و حرکت به سوی جستجو و بازسازی این متون باید به شکل جدی‌تری دنبال شود. یادآور می‌شوم که سرنخ‌های نه چندان کمی از این متون در اختیار ما هست و حتا برخی از آنها مانند تعدادی از آثار جاحظ در دسترس هستند و نیز گزارش‌های نه چندان کمی از محتوای این متون در برخی آثار متاخر مانند الاغانی ابوالفرج اصفهانی در اختیار داریم. آن چه کمتر به چشم می‌خورد اهتمام و توجه پژوهندگان تاریخ اسلام به زمینه‌های غیر کلامی تاریخ اسلام و تلاش برای تاریخ‌نگاری در حوزه‌های غیر رسمی تاریخ اسلام است.

بدون نظر |

سفر مشهد: بهداشت و اطلاع‌رسانی؛ زیارت وداع؛ برگه‌های جریمه

تابستان گذشته فرصت نشد خانواده‌ام را به مسافرت ببرم. از این روی تصمیم گرفتم آنان را برای شب‌های قدر به مشهد ببرم و در برگشت نیز از راه جاده شمال سری به جنگل گلستان و دریای خزر بزنیم. از چند روز قبل آمادگی سفر کسب کرده و برای پسرم نیز چند روز مرخصی از مدرسه گرفتم و روز هجدهم ماه رمضان با ذوق و شوق فراوان به راه افتادیم تا سفری زیارتی و سیاحتی را پشت سر گذرانیم. چند ساعت نخست به خیر و خوشی گذشت تا آن به نزدیکی‌های سمنان رسیدیم و از آن جا به بعد داستان سفر مشهدمان دیگرگون شد.

ضرورت اطلاع‌رسانی در امر بهداشت
نزدیکی‌های سمنان برای خواندن نماز مغرب و عشاء در یک فضای سبز توقف کردیم و پسر و دخترم مشغول بازی با تاب و سرسره شدند. پس از نیم ساعت توقف به راه افتادیم؛ اما به محض حرکت دخترم به اسهال و استفراغ بسیار سختی گرفتار شد. با سرعت زیاد خود را به دامغان رساندیم و دخترم را به بیمارستان بردم. دکتر کشیک بیمارستان بدون هیچ معاینه‌ای دستور بستری دخترم را داد و جالب آن که نام داروها را از گوشی همراه خود جستجو می‌کرد و در نسخه می‌نوشت. داروها تنها یک سرم مغذی بود و یک آمپول ضد استفراغ. از ماندن در چنین بیمارستانی نومید شده و تصمیم گرفتم دخترم را مرخص کنم و با سرعت تمام خود را به مشهد برسانیم تا آن جا مورد معاینه و مداوای بهتری قرار گیرد. سرانجام فردای آن روز با سختی فراوان به مشهد رسیده و بلافاصله دخترم را که چون جسدی بی‌جان بر دستانم افتاده بود به پزشک متخصص رساندم و او نیز بلافاصله دستور بستری در بیمارستانی را داد. وقتی که دلیل بیماری را از پزشک جویا شدم، در پاسخ به من گفت که از مدتی پیش یک اپیدمی عفونت روده در مناطقی از استان سمنان و خراسان شایع شده که از طریق هوا قابل تسری است و دختر شما به این عفونت دچار شده است. به هر حال دخترم در بیمارستان بستری شد و مادرش به همراه او در بیمارستان بود و من و پسرم که ناگزیر بودیم هر یکی دو ساعت یک بار به آنها سر بزنیم و دارو و مواد لازم را برای آنها تهیه کنیم ناچار نتوانستیم به هتلی که از پیش رزرو کرده بودیم منتقل شویم و در کنار بیمارستان درون ماشین اتراق کردیم؛ به این امید که حداکثر تا فردا بهبودی حاصل شده و یکی دو شب آخر را با هم به هتل منتقل شویم؛ اما آثار بهبودی تا فردای آن روز در دخترم هویدا نشد و پزشک متخصص نیز که تنها یک بار در روز به بیمارانش سر می‌زد و دیگر پزشک متخصصی در بخش حضور نداشت، نظر به ماندن وی برای چند روز دیگر در بیمارستان داد. در این بین تلاش کردم اتاقی ویژه در بیمارستان به دست آورم تا همه در کنار دخترک باشیم؛ به ویژه آن که وی بیش از اندازه به من وابسته است و امکان ورود مردان به بخش کودکان نیز وجود نداشت. اما متاسفانه بیمارستان چنین امکاناتی را در اختیار نداشت. به هر روی دو سه روزی به همین منوال گذشت و ما نومید از بهبودی و نگران مدرسه‌ها و سختی‌های شهر غربت به فکر چاره دیگر افتادیم. بلافاصله برای همسر و فرزندانم بلیط هواپیما گرفته و نیمه شب بیست و دوم ماه رمضان آنان را راهی تهران کردم تا از آن جا نیز با یک ماشین دربست به سرعت به قم برگردند و در صورت لزوم دخترم در شهر خودمان بستری شود. کاش اطلاع‌رسانی کامل و جامعی در امر بهداشت وجود داشت و من پیش از سفر از وجود شیوع این بیماری در مناطق بین راه خبر داشتم و از راه دیگری به مشهد می‌رفتم و کاش بیمارستان‌های ما مجهز به امکانات استاندارد رایج در دنیای پیشرفته امروز بودند و کاش پزشک متخصص به شکل تمام وقت در بخش‌های بیمارستان‌ها حضور داشت تا از اشتباهات احتمالی پرهیز شود و روند درمان و معالجه بیماران تسریع و ارتقا یابد.

زیارت وداع: آمیزه‌ای از شوق و فقدان
من نیز برای وداع به حرم امام رضا رفته و بدون مبالغه یکی از بهترین زیارت‌های دوره عمرم را تجربه کردم. به محض آن که پایم را در صحن گذاشتم به ناگاه همه زیارت‌های گذشته عمرم جلوی چشمم پدیدار شد. در کودکی به همراه پدر و مادرم و در نوجوانی در مدرسه پریزاد در جوار مرقد و به همراه همسرم برای ماه عسل و … برای اولین بار احساس کردم که هیچ یک از آنها مانند دیگری نبوده و در هر بار من غیر از آن من قبلی و بعدی و کسی را که زیارت می‌کردم نیز کس دیگری غیر از قبلی و بعدی بوده است. همه این زیارت‌ها به ناگاه همانند یک سناریو از جلوی چشمم می‌گذشت و اپیزودهایی مستقل از یکدیگر و در عین حال در ضمن یک روایت منسجم را تشکیل می‌دادند. با تمام وجودم می‌گریستم و هیچ برای گفتن نداشتم. نمی‌دانستم چه باید بگویم و چه باید بکنم و کجا هستم و چرا به این جا آمده‌ام و با چه کسی سخن می‌گویم. فقط گریستم و گریستم و با همان حال بی آن که سخنی بر زبان آورم و حاجتی بخواهم از حرم بیرون آمدم. سپس با سرعت تمام به راه افتادم تا در اسرع وقت خود را به خانواده‌ام برسانم. آمیزه شوق و فقدان را تا نزدیکی‌های سبزوار که آفتاب رو به طلوع بود در خود احساس می‌کردم.

برگه‌های جریمه در سبد کالای خانوار ایرانی
از سبزوار به بعد با روشن شدن هوا به تدریج گشت‌های پلیس راه و دوربین‌های سیار کنترل سرعت و گشت‌های نامحسوس شروع به قعالیت کردند و من نیز مانند بیشتر ماشین‌های جلو و پشت سر من دو سه باری گرفتار این گشت‌ها شدم و در مجموع سی و یک هزار تومان معادل تقریبی یک بلیط هواپیما جریمه شدم. از این که پلیس به خوبی به وظیفه خود عمل می‌کرد ناراضی نبودم؛ اما ملاحظاتی به نظرم رسید. نخست آن که چرا هزینه جاده‌ها و ماشین‌های غیر استاندارد را فقط شهروندان باید بپردازند. آیا واقعا اگر جاده‌های اصلی ما مانند بسیاری از کشورهای پیشرفته جهان همگی چند بانده و به اصطلاح آزادراه بودند و ماشین‌های داخلی نیز ایمن و مجهز به همه امکانات ضروری مانند ترمز ای‌بی‌اس و کیسه هوا و .. بودند باز حداکثر سرعت برای یک خودروی شخصی ۹۰ کیلومتر باید باشد. آیا معقول است در سرزمین پهناوری مانند ایران چنین سرعتی حداکثر سرعت در نظر گرفته شود؛ حداکثری که به ندرت قابل تحقق است؛ زیرا لازمه‌اش آن است که حدود یک شبانه روز را از مشهد تا قم در جاده‌ها سپری کنیم. دوم آن که کاش هزینه جریمه‌های گرفته شده به خصوص امر توسعه و بهبود جاده‌های کشور اختصاص می‌یافت تا حداقل از این جهت خرسند باشیم که اگر هزینه‌ای را به عنوان جریمه از ما گرفته‌اند این هزینه به بهبود مسافرت‌های بعدی ما خواهد انجامید. سوم آن که آیا تا کنون محاسبه‌ای صورت گرفته شده که میزان پراکندگی جریمه‌ها در بین خانواده‌های ایرانی را مشخص کند. نتیجه چنین محاسبه‌ای می‌تواند مشخص کند که آیا صرفا صنف و طبقه خاصی از مردم به تخلفات رانندگی عادت کرده‌اند و باید از طریق جریمه یا راه‌های دیگر اصلاح شوند و یا مشکلات اساسی دیگری وجود دارد که منجر به گرفتاری بیشتر خانواده‌های ایرانی به این نوع تخلفات شده است و برای حل مشکل این تخلفات باید بر حل آن مشکلات اساسی تمرکز کرد.

یک نظر |

درد دوست داشتن!

شاید هیچ عارف و شاعری را نیابید که درباره دوست داشتن سخن گفته باشد و از درد ناشی از آن شکوه نکرده باشد. آری دوست داشتن دردناک است، دردناک و سخت و تلخ. تا زمانی که این احساس را در خود فعال نکرده‌ای زندگی در مسیر طبیعی خود در جریان است و چون دوست داشتن را تجربه کنی به ناگاه احساس می‌کنی زندگی گذشته‌ات به کلی تباه بوده و تازه به معنای زندگی دست یافته‌ای و لیکن این در تجربه نخست است که چون کمی از آن گذر کنی چهره دیگری از دوست داشتن فرارویت گشوده می‌شود. دوست داشتن چون میوه درخت ممنوعه است که خوردن آن در نگاه نخست شیرین و جذاب است و اما به محض آن که مزه شیرین و بی‌نظیر آن را در دهان خود مزه مزه کنی در دام تناقضی ناگشوده هبوط می‌کنی. هر چه بیشتر دوست می‌داری این احساس در تو بیشتر تقویت می‌شود و دیگر دوست‌داشتن‌های گذشته تو را سیر نمی‌کند. دوستی بسان آب شور دریاست که اگر جرعه‌ای از آن بنوشی دیگر سیراب نخواهی شد تا آن که از نوشیدن آن جان از کف دهی.
آن چه را که دوست داری بر دو گونه است: یا توان سیراب ساختن ظرفیت پایان‌ناپذیر احساس دوست داشتن تو را دارد که در این صورت باید اختیار از خود وانهاده، گام به گام در پی او روانه شوی و خود نمی‌دانی که تو را به کجا خواهد کشید و یا این توان را ندارد و چون به منتهای آن رسی حال احساسی نیرومند برای دوست د اشتن داری ولی کسی که آن را دوست بداری از دست داده‌ای. این هر دو حالت دردآور و دشوار هستند. از این روی همه آنانی که درباره دوست داشتن از هر نوع آن چه آسمانی و چه زمینی سخن گفته‌اند، از درد آن ناله سر داده و از دشواری‌های آن شکوه کرده‌اند. در نخستین ابیات دیوان حافظ وی از مشکل‌های واقع در مسیر عشق سخن می‌گوید:
الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

بایزید بسطامی، مشکل عاشقی را به زیبایی در جملاتی کوتاه توصیف کرده است. او شوق عاشقی را به نی مانند می‌کند که در دیار عاشقان روییده و در آن سرزمین تختی برای درد فراق نهاده شده و شمشیر هولناک جدایی از نیام برون آمده و بر بالای سرها افراشته شده و در این بین شاخه یگانه نرگس بر خاک امید روییده و آن شمشیر در هر لحظه هزارن سر از بدن‌ها می‌رباید. این حال هم چنان پس از گذر هفت هزار سال ادامه دارد و هنوز آن شاخه نرگس، تازه و نو است وهیچ دست امیدی به آن نرسیده است. متن عربی این عبارت را هم برای خوانندگان عربی‌دان می‌آورم: «الشوق قصبة مملکة المحبین فیها عرش عذاب الفراق منصوب و سیف هول الهجران مسلول و غصن نرجس الوحدة علی کف الامل موضوع و فی کل آن یطیح السیف بالف من الرقاب. قالوا: ان سبعة آلاف من السنین قد مضت و لکن النرجس لا یزال غضا طریا لم یصل الیه کف ای امل بعد»
جالب آن است که شاعران عشق زمینی نیز از درد و رنج دوست داشتن نالیده‌اند. نزار قبانی شاعر معروف معاصر عرب که اشعارش در عشق به زن، یگانه و بی‌نظیر است، در تعدادی از سروده‌هایش از درد و رنج دوست داشتن شکوه می‌کند. در یکی از این سروده‌ها از محبوب خود می‌خواهد که او را از این درد وارهاند: اگر پیامبری مرا از این جادو وارهان. دوستی تو بسان کفر است، پس مرا از این کفر تطهیر کن. اگر نیرومند هستی مرا از این اقیانوس نجات ده که من شنا کردن در آن را یاد ندارم. موج آبی چشمان تو مرا به ژرفای این اقیانوس می‌کشاند و من ناآزموده‌ در محبت و بدون قایق‌ام. اگر نزد تو گرامی هستم، دستم را بگیر که من در زیر آب نفس می‌کشم. من غرق می‌شوم غرق می‌شوم غرق می‌شوم. و باز متن عربی برای خوانندگان عربی‌دان: « إن کنت نبیاً…خلصنی.. من هذا السحر من هذا الکفر. حبک کالکفر..فطهرنی.. من هذا الکفر. إن کنت قویاً…أخرجنی.. من هذا الیمْ… فأنا لا أعرف فن العومْ. الموج الأزرق فی عینیک..یجرجرنی نحو الأعمق. وأنا ما عندی تجربةٌٌ فی الحب..ولا عندی زورقْ. إن کنت أعز علیک…فخذ بیدی. إنی أتنفس تحت الماء.. إنی أغرقْ.. أغرقْ.. أغرقْ.»
آری انسان بودن دشوار است و تقویت ادراک و احساسات انسانی بر درد و رنج زیستن می‌افزاید. پس شاید بهتر آن باشد که این احساس ژرف انسانی را اصلا تجربه نکنیم، شاید شاید!

۴ نظر |

من و تو، تنها و بی‌نظیر!

بسیار پیش آمده که ما خود را با دیگری مقایسه کرده و بر مبنای نتایجی که از آن می‌گیریم، انتظارات خود از زندگی را تعریف می‌کنیم و تصمیم‌های مهم زندگی خود را می‌گیریم. گاه این مقایسه تا جایی پیش می‌رود که زندگی یک فرد به نسخه بدل زندگی دیگران بدل می‌شود. حتما تا کنون کودکی را دیده‌اید که عروسکی را به دست دارد و تمام اتفاقاتی که برایش رخ می‌دهد را برای عروسک انجام می‌دهد؛ خود به او شیر می‌دهد و یا از مادر می‌خواهد که به او شیر دهد و یا دست و صورتش را می‌شوید و او را می‌خواباند و کهنه‌اش را عوض می‌کند و او را برای همان خطاهایی که خود معمولا مرتکب می‌شود دعوا می‌کند. انسان از کودکی در جستجوی همزادی است که خود را در او ببیند و در بزرگی نیز این نیاز را رمان‌ها و فیلم‌های سینمایی و .. برای او ایفا می‌کنند و این چنین است که بشر در طول عمرش همزادپنداری‌های بسیاری را تجربه می‌کند.
راستی چرا این چنین است؟ این مقایسه بر اساس چه پیش‌فرض‌های فلسفی استوار است؟ آیا کسی هر چند شبیه و نزدیک من می‌تواند من باشد؟ آیا جز من، من دیگری هم در جهان است؟ چرا من همیشه به دنبال من دیگری هستم؟ و در نهایت این من دیگر چه سود یا زیانی به من می‌رساند؟
این موضوع از مهمترین مسائل بشر است که در فلسفه و روانشناسی فراوان درباره‌اش بحث می‌کنند و سعی می‌شود به آن پرسش‌ها پاسخ داده شود. آن چه در این روزنوشت به آن توجه کرده‌ام تنها چند نکته کوتاه در این باره است. چند روز پیش وقتی یکی از مقالات سابقم با عنوان «بررسی دیدگاه فلسفه اسلامی درباره تماثل در هستی» را برای انتشار ویرایش نهایی می‌کردم، این موضوع در ذهنم رویید و نکاتی چند به ذهنم رسید.
۱/ فیلسوفان در تعریف وجود آن را متشخص و متعین و جزیی و واحد معرفی می‌کنند و هر گونه تکراری و تماثلی در وجود را نفی می‌کنند. این به این معنا است که من فقط و فقط من هستم و تو نیز فقط و فقط تو هستی. ممکن نیست هیچ من دیگری نه در گذشته و نه در آینده پدید آید. این یعنی هر یک از ما یک نسخه منحصر به فرد هست که دیگری ندارد. عارفان نیز این قاعده را می‌پذیرند و بر آن چنین می‌افزایند که خداوند هر لحظه در حال آفرینش نوی است. خدا نمی‌تواند آن چه را آفرید دوباره بیافریند؛ بلکه هر بار آفریده‌ای جدید از زیر دست او بیرون می‌آید. بنابراین هر یک از ما یک پدیده بی‌نظیر و خارق العاده است. در همه جهان و کیهان و .. تنها یک علی معموری وجود دارد و همتایی برای آن هرگز یافت نمی‌شود. حال که چنین است تلاش بیهوده برای مقایسه خود با دیگران و تقلید از آنها و پیروی از آنها را وانهیم و تلاش کنیم هر یک از ما فقط خودمان باشد؛ چنان چه در حقیقت نیز چنین است. مقایسه و تقلید از بزرگترین آفتهایی است که مانع شناخت حقیقی خود و بروز توانایی‌های منحصر به فرد خود است. هر یک از ما ویژگی‌های روحی، توانایی‌ها، احساسات و وجود منحصر به فردی دارد؛ پس آن را بشناسیم و بارور کنیم و نسخه منحصر به فرد هستی را عرضه کنیم.
۲/ چند روز پیش دانشجوی عزیزی که نزدیک به چهارسال با او درس داشتم و پایان‌نامه‌اش را هم با من گذرانده بود برای خداحافظی پیش من آمد. خداحافظی با او برایم سخت بود. دانشجویی کوشا و پرتلاش و کنجکاو که گاهی بیش از ۱۵ ساعت در روز مطالعه می‌کرد و با علاقه‌ای نهایت‌ناپذیر در جستجو و کاوش و کنکاش بود. آخرین سخنی که به نظرم رسید به او بگویم این‌ها بود: از خطرناکترین چیز در زندگی بسیار بترس و آن نیست جز روزمرگی. تو متفاوت هستی و از تو تنها یک دانه در جهان وجود دارد. پس تفاوت‌های خود را بشناس و آنها را بزرگ و شاخص کن. هرگز آرزو نکن که زندگی‌ات مانند همه باشد و یا حتا مانند بهترین‌ها باشد. تو زندگی متفاوت و ویژه خودت را داری که اگر دنبالش کنی خود بهترین خواهی بود. روزمرگی خطرناکترین بیماری زندگی ما انسانهاست که دچار شدن به آن زندگی را بی‌معنا می‌سازد و لذت بودن و زیستن را نفی می‌کند.
۳/ یک لحظه خود را در این جهان بزرگ تصور کنید که هیچ همتایی برایتان نیست. پندار وحشتناک و دهشتناکی است. واقعا من تنهای تنها هستم. این همه تصور هم‌زبانی و هم‌دردی و … تنها توهماتی در پندار ما است که برای فرار از رنج و درد تنهایی به آن پناه می‌بریم. من در این جهان بزرگ تنهای تنها هستم. این تنهایی مرا می‌ترساند. احساس عمیق غربت را در من می‌آفریند. از آن رنج می‌کشم و به محض تصور بغض گلویم می‌شکند. آری من تنهای تنها هستم. چندی پیش فیلم «خانه سیاه است» فروغ فرخزاد را می‌دیدم. فروغ در ضمن آن متنی را می‌خواند که این احساس تنهایی را به خوبی توصیف می‌کند:

بیایید به آواز کسی که در بیابان بی راه

می‌خواند گوش دهید

آواز کسی که که آه می‌کشد

و دستهای خود را دراز کرده می‌گوید

وای بر من …

زیرا که جان من به سبب جراحاتم

در من بیهوش شده است

و تو ای فراموش شده روزها که خویشتن را به قرمز ملبس می‌سازی

و به زیورهای زر می‌آرایی

و چشمان خود را به سرمه جلا می‌دهی

به یاد آور که خود را عبث زیبایی داده‌ای

به سبب آوازی در بیابان بی راه

و یارانت که تو را خار شمرده‌اند

بدون نظر |

عوام‌گرایی در تفسیر قرآن

عوام‌زدگی یک آفت است؛ به ویژه اگر در قلمرو یک دانش پدیدار شود. دانش مقوله‌ای نخبه‌گرا است و رهیافت و روش و حتا ادبیات خاص خود را دارد؛ اما اگر آن را به دست عامه نهی و اقتضاءات اپیستمولوژیک آن را به رسمیت نشناسی، آن را گرفتار عوام‌زدگی کرده‌ای و پای جریان پوپولیستی را درون آن گشوده‌ای. این جا است که دانش، مسخ شده و تغییر هویت می‌دهد.
رشته‌های علمی در حوزه‌های مطالعات دینی بیشترین آسیب را از عوام‌زدگی می‌برند. زیرا شور و حماسه دینی افراد آنها را وامی‌دارد که بدون گذر از مقدمات علمی لازم به اظهار نظر و تالیف و گفتگو درباره دین و موضوعات دینی بپردازند. فراوان به افرادی برمی‌خوریم که به راحتی به خود اجازه می‌دهند درباره قرآن و اسلام و تشیع و .. اظهار نظر کرده و به تفسیر برخی آیات و روایات و .. می‌پردازند. گویا مطالعه متون مقدس و موضوعات دینی نیاز به هیچ تخصصی ندارد و هر کس ممکن است به راحتی در این قلمرو دست‌اندازی کند. چگونه است که شناخت ماده و انرژی و حرکت و زمان و .. به دانشی ویژه و مطالعات فراوان و روش مشخص نیازمند است؛ اما مطالعات دینی از این قبیل نیست.
عوام‌زدگی در مطالعات دینی از آفت‌های پرآسیبی است که بسیاری از مشکلات اجتماعی و فرهنگی جامعه ما و بسیاری دیگر از جوامع اسلامی از آن ناشی می‌شود. به ویژه آن که جامعه ایرانی جامعه‌ای دینی است و شیوه فهم و تلقی مردم از دین ناگزیر بر شیوه زندگی و ارتباطات اجتماعی و به طور کلی ساختار زندگی جمعی ما آثار مستقیم می‌گذارد. دین در این جامعه یک خصوصیت فردی نیست که طرز تلقی افراد از آن صرفا تاثیرات فردی داشته باشد و آثار اجتماعی آن غیر مستقیم و ثانوی باشند.
عوام‌زدگی در مطالعات قرآنی سابقه‌ای بس دراز دارد و به نیمه نخست سده اول بازمی‌گردد. جریان قصاص سابقه تاریخی عوام‌زدگی در تفسیر قرآن به شمار می‌روند. عرب از پیش از اسلام به قصه علاقه وافر داشته و قصه از صناعت‌های رایج بین عرب قبل از اسلام به شمار می‌رفت. در چنین فضایی قرآن نیز برای پیشبرد اهداف هدایتی خود فراوان از قصه‌گویی استفاده کرده است. واژه قصه و هم‌خانواده‌های آن بیش از بیست بار در قرآن آمده و آیات قرآن نیز به ندرت از نوعی حکایت و قصه‌گویی تهی‌اند؛ تا آن جا که برخی مفسران قرآن را مجموعه‌ای از داستان‌های پیاپی معرفی نموده‌اند. قصه‌های مذکور عمدتا به تاریخ بنی‌اسرائیل یا اقوام ساکن در شبه جزیره و پیرامون آن مربوط می‌شد.
نیاز عرب به قصه پس از اسلام نیز ادامه یافته و به تدریج صنفی از مبلغان دینی پدید آمدند که معمولا در مساجد پیش یا پس از نماز به قصه‌گویی می‌پرداختند. بدنه داستان‌های آنان را معمولا قصص قرآن تشکیل می‌داد و برای تکمیل بخش‌های ناگفته قصه از کتاب مقدس و میراث یهودی و مسیحی استفاده می‌کردند. هدف اصلی آنها جذابیت قصه و در ضمن استفاده‌های واعظانه از آنها بوده است. برای همین آنان به جنبه تاریخی داستان‌ها و بررسی درستی یا نادرستی آنها توجهی نداشتند. بسیاری از این داستان‌ها که بعدها در منابع تفسیری و روایی ما در سطح وسیعی منعکس شدند، تاثیرات منفی فراوانی در زندگی فردی و اجتماعی مردم داشته‌اند و حتا پشتوانه بسیاری از عقاید و باورهای عامیانه دینی به این دوره بازگشته، متاثر از میراث دینی قصاص است.
قصاص و واعظان در دوره‌های بعد به عرصه تالیف نیز پا گذاشته و میراث تفسیری انبوهی از خود بر جای گذاشته‌اند. مهمترین این آثار را در مقاله «تفسیر واعظانه» در دایرة المعارف قرآن کریم معرفی و برررسی کرده‌ام. این شیوه تفسیری در دوره معاصر نیز ادامه یافته که نیاز و اقبال عامه به این نوع تفسیر را نشان می‌دهد. افزون بر آن وجود مجموعه وسیعی از نشریات و رسانه‌ها و پایگاه‌های اینترنتی عمومی زمینه گسترش عوام‌زدگی در فهم قرآن را فراهم و تقویت می‌کنند. بر همه این‌ها بیافزایید قوانین متسامحانه آموزش عالی و دانشگاه‌ها در تدوین و طراحی رشته علوم قرآنی و روند آموزشی آن.
این جریان رو به فزونی خطری بزرگ در مسیر نگرش علمی به قرآن است. از این روی بر دانشمندان مطالعات قرآنی ضروری می‌نماید که به اصلاح و پالایش ساختار آموزشی این رشته همت گماشته و به طور جدی به اصلاح طرز تلقی مردم از این رشته علمی اندیشیده و بنیه علمی آن را تقویت کنند. وجود قوانینی مانند امکان ورود حافظان قرآن به این رشته بدون توجه به سابقه علمی و مطالعاتی آنها و نیز بی‌توجهی به ضرورت آشنایی دانشجویان مطالعات قرآنی به زبان‌های اروپایی و حتا زبان‌های باستانی چون عبری و سریانی و نیز پیشرفت‌های نوین در مطالعه متون مقدس و … از آفت‌های مهم این مطالعات به شمار می‌رود که ناشی از نگرش عامیانه به این رشته علمی است.

۵ نظر |

صفحه بعدی »