همایش یادبود ایزوتسو در بیروت

سفارت ژاپن در بیروت، همایش یادبودی برای توشیهیکو ایزوتسو برگزار کرد که خوشبختانه فرصت شرکت در آن را یافتم. ایزوتسو به جهت تنوع کارهای مطالعاتی اش نمی توان در یک عنوان وصف کرد.
وی زبانشناس برجسته ای است که با بکارگیری شیوه وایسگربر در قرآن، مطالعات زبانشناختی مهمی در خصوص این کتاب مقدس ارائه کرد. دو کتاب «مفاهیم اخلاقی دینی در قرآن» و «خدا و انسان در قرآن» وی هر دو فارسی برگردان شده اند و برخی آثار شاگردانش مانند: «آفرینش و رستاخیز» ماکینو نیز به فارسی برگردان شده و سبک و روش وی در مطالعه زبانشناختی قرآن در ایران اثر نسبتا گسترده ای داشته و رساله های متعددی را پدید آورده است.
ایزوتسو در حوزه ادیان نیز تخصص ویژه و فعالیت های متعددی دارد و به ویژه در زمینه ادیان شرقی و به طور خاص شینتو که خود از اتباع آن است، مطالعاتی انجام داده است.
وی در حوزه فلسفه اسلامی نیز مطالعاتی دارد که کتاب «بنیاد حکمت سبزواری» وی به همت دکتر محقق به زبان فارسی برگردان و منتشر شده است.
ایزوتسو نخستین و مهمترین ترجمه قرآن به زباان ژاپنی را نیز ارائه کرده است.
در این همایش کوتاه به این ابعاد شخصیت علمی ایزوتسو پرداخته شد و خوشبختانه به فضل شاگردی ام نزد استاد گرانقدرم آقای دکتر پاکتچی، زمینه گفتگو و نقد و بررسی جدی ای در حاشیه همایش پدید آمد.

بدون نظر |

سِحر بیروت

با این که چندمین باری است که به این شهر پا می گذارم، اما شب گذشته نیز بسان بارهای قبل مسحور این شهر گشتم. بیروت با همه کوچکی‌اش همه خاورمیانه کهن و نو را در خود خلاصه کرده است و از این جهت است که هیچ وقت در آن احساس تکرار و ملال نمی‌کنی و دنیاهای کشف نشده بسیاری را در آن نهفته می‌بینی که هر بار تو را به کاوش بیشتر فرا می‌خواند.
دیشب بلافاصله پس از رسیدن به محل اقامتم، به ساحل مدیترانه رفتم که تو را به اعماق تاریخ کهن می‌برد: تمدن دریایی فینیقیان که الفبای کهن سومری را گسترش داده و به همه جهان آن روز انتقال دادند و شبکه بازرگانی گسترده خود را به سرتاسر مدیترانه از جنوب اروپا تا شمال آفریقا و جزایر دور مدیترانه تا کرانه‌های اطلس گسترش داده و پایه‌گذاران تمدن و فرهنگ مدیترانه‌ای به شمار می‌روند و پس از آنان یونانیان و آرامیان و نبطیان و عبرانیان و رومیان و سرانجام قبایل عرب یکی پس از دیگری بر عمق و غنای این تمدن تاریخی افزودند و همینک نیز می‌توانی آثار هر یک را در زبان و فرهنگ و ادبیات و معماری و حتی ر‍ژیم معروف غذایی مدیترانه‌ای مشاهده کنی.
در کنار ساحل هنگامی که به صخره روشه می‌رسی، خاطره همه شاعران و ادیبان دردمندی که این صخره را مزار خویش ساختند، ذهنت را مشوش ساخته و ژرف‌ترین پرسش‌های فلسفی درباره مرگ و زندگی به یکباره بر تو یورش می‌برند.
صبح امروز به ضاحیه رفتم و مانند همیشه، خیابان‌ها و کوچه‌هایش آن چنان برایم آشنا می‌نمود که گویا در ناصر خسرو یا کوچه مروی یا مناطق سنتی و مذهبی قم و مشهد قدم می‌زنم.
کتاب‌خانه‌های آباد خیابان حمراء و کوچه‌ها و خیابان‌های اطرافش تو را در تمام جهان عرب از مراکش تا عراق و خلیج به سیر در می‌آورد و جدیدترین اندیشه‌های ارائه شده در این سرزمین پهناور را به یکباره جلوی خود می‌بینی و با تحیر و تردید نمی‌دانی کدام را بخری و کدام را به سفر بعدی واگذاری و سرانجام مانند همیشه نقد را به نسیه ترجیح داده و تلمباری از کتاب‌ها را در هر بار بازدید خریداری می‌کنی و دغدغه انتقال و جریمه بار اضافی و … را فراموش می‌کنی.
منطقه سرسبز جونیه و کلیسای معروف آن بر بالای کوه و دو تندیس با شکوه مریم و عیسی، تمام میراث مسیحی شرق را با همه شکوهش به تو نمایش می‌دهد و زیبایی طبیعت را در کنار معنویت شرق مسیحی و زندگی مدرن یک جا خلاصه می‌شود.
سخن از بیروت پایانی ندارد؛ پس بگذار به مقطع پایانی قصیده «بیروت والحب والمطر» نزار قبانی بسنده کنم: قرری أنت إلى أین … فإن الحب فی بیروت مثل الله فی کل مکان.
دوره کارگاهی که این بار در آن تدریس می‌کنم، با تراکم زمانی کمتری برگزار می‌شود و فرصت بیشتری خواهم داشت تا از دستاوردهای این بار بیروت بنویسم.

یک نظر |

جهان‌بینی زبان‌های سامی و آریایی

عنوان این روزنوشتم را از وایسگربر که بنیانگذار مدرسه زبان‌مردم‌شناسی (Anthrolinguistic) برگرفتم. وی و پیروانش از جمله توشیهیکو ایزوتسو بر این باورند که هر زبانی بر پایه نگرشی کلی به جهان و انسان شکل گرفته که فهم ژرف آن بدون نظر از زاویه این جهان‌بینی مشخص امکان‌پذیر نیست.
بررسی این موضوع آن هم در مقایسه‌ای بین زبان‌های آریایی و سامی، بسیار بزرگتر از یک روزنوشت و مقاله و حتی کتاب است. در این جا تنها در صدد مقایسه رویکرد تصویرپردازانه زبان‌های سامی در برابر نگرش انتزاعی زبان‌های آریایی هستم.
ماکس مولر خاورشناس و زبان‌شناس آلمانی در مطالعات خود بر زبان سانسکریت به این نتیجه رسید که بیشتر خدایان هندی کهن نام‌هایی برگرفته از پدیده‌های طبیعی دارند. برای مثال Agni که نام خدای آتش است، در عین حال نام خود آتش نیز است و در زبان لاتین نیز Ignis به معنای آتش به کار رفته است و نیز کلمه Dyaus که نام خدای آسمان است، بر خود آسمان نیز اطلاق می‌شود و نمونه‌های بسیاری دیگری که موارد مشابه فراوانی در دیگر زبان‌های هندواروپایی دارد و مولر به خیلی از آنها استشهاد می‌کند.
آن گاه مولر از این مقایسه‌های زبانی به فلسفه دین گریز می‌زند و سعی در تبیین چگونگی گرایش انسان به دین پرداخته که بعدها به نظریه طبیعت‌گرایی شهرت یافت. وی بر این باور است که زبان‌های هندواروپایی در آغاز همانند زبان‌های سامی فعل‌محور بودند و حرکت و جریان در آنها رواج داشت و از همین جهت به هنگام مواجهه با پدیده‌های شگفت طبیعت، نام فعلی بر آنها می‌نهاد و اما به تدریج با پیدایش این باور که این پدیده طبیعی در خود روحی مدبر دارد، اسمی از آن فعل اشتقاق یافته و بر آن روح مدبر نهاده شد و به تدریج حالت اسمی از حالت فعلی جدایی مطلق یافته و منظومه متافیزیک ادیان آفریده شد.
فرای از درستی یا نادرستی این نظریه که خود جای بحث و گفتگوی فراوان دارد، توجه به جنبه فعلی یا اسمی زبان‌ها مرا به انجام مقایسه‌ای بین زبان‌های آریایی و سامی واداشت. زبان‌های سامی فعل‌محورند و حرکت و سیلان در آنها موج می‌زند. جمله در این زبان‌ها بیشتر با فعل شروع می‌شود و افعال گوناگون با تفنن، صحنه‌هایی تصویری فراروی خواننده و شنونده می‌نهند. برای نمونه سوره تکویر را بخوانید و ببینید چه زیبا با بکارگیری افعال مختلفی گر گرفتن خورشید و آتش گرفتن دریاها و حرکت کوه‌ها را به نمایش در می‌آورد. در حالی که زبان‌های آریایی به جنبه اسمی توجه بیشتری دارند. جملات در این زبان‌ها با اسم شروع می‌شود و ابتدا مفاهیمی ذهنی به صورت نهاد فرض می‌شوند و آن گاه گزاره‌هایی احیانا باز اسمی و گاه فعلی به آنها نسبت داده می‌شود و این ویژگی سبب انتزاعی شدن زبان می‌شود. از این رو زبان‌های آریایی برای دانش‌های ذهنی مناسبترند و زبان‌های سامی برای احساس‌آفرینی و برانگیختن درون و مشاعر و عواطف مناسبترند.

۲ نظر |

روح سامی من

باری دوستی گفت که روح تو سامی گشته و از فرهنگ آریایی دور گشته است. مدت‌ها پیش از این نیز به یاد دارم که استاد ارجمندم آقای دکتر آذرنوش پس از خواندن بخشی از رساله‌ام با خنده زیبا و بیان شیرین همیشگی‌اش فرمود که تو فارسی را هم به سامی می‌نویسی!
نمی‌دانم! گویا هویت چهل تکه‌ام – به تعبیر داریوش شایگان – در زیر و بم آمیختگی‌های تاریخی و فرهنگی‌اش، تمایلات سامی شدیدتر و پررنگ‌تری نسبت به دیگر تکه‌های آن یافته است! انکار نمی‌کنم که شعر و ادب عربی را با جان و روانم و نه زبان و بیانم می‌خوانم و تلقی‌های زبانی‌ام بی اندازه تصویری گشته‌اند و هر چه را می‌شنوم بسان سامی بیابانگردی به تصویر می‌کشم و هر واژه و ترکیبی برایم معادلی تصویری دارد (درباره تصویرپردازی در زبان عربی و تفاوت آن با جنبه انتزاعی در زبان‌های آریایی پس از این خواهم نوشت)
انکار نمی‌کنم که متن قرآن کریم هم چنان مرا به وجد می‌آورد و همان شوری را در من می‌آفریند که در بیابان‌های شبه جزیره عرب خلق می‌کرد و باز می‌پذیرم که ارزش‌های زیباشناختی شعر جاهلی هنوز در تعامل با احساس و عاطفه من است و نگرش فلسفی ابوالعلاء معری به جهان و انسان با همه نومیدی و حس عمیق اندوه آن به شدت در وجودم رخنه کرده است و باز درست است که عشق را به سبک و شیوه ابو نؤاس و ابو فراس حمدانی و ابن فارض و نزار قبانی با همه تفاوت‌ها و البته اشتراکشان در زیرساخت فرهنگ و زبان سامی می‌شناسم و تجربه آن را بسان مجنون عامری و نه خسرو پرویز و فرهاد کوهکن دوست دارم.
با آن همه باز نمی‌توانم از ریشه‌های کهنی که از حلاج و بایزید بسطامی و عمر خیام و نجم الدین کبری و مولای رومی و حافظ شیرازی در ژرفای این روان نا آرام احساس می‌کنم، بگسلم! هر چند تردید دارم که تا چه اندازه می‌توان اینانی را که شمردم درون بافت جهان‌بینی آریایی رده‌بندی کنم!
نمی‌دانم! شاید به درستی در مسخ‌های مکرری که یافته‌ام، این بار وجودی سامی از پوستینم برون آمده است!

۵ نظر |

انتظار: بازتاب مرگ در آینه زندگی

این را به عربی بخوانید!
آری انتظار آیینه‌ای است که مرگ را در ساحت زندگی باز می‌تاباند!
گاه من اگزیستانس تو به هنگام خروج آن چنان راه را بر تو تنگ می‌کند و ناگزیر می‌شوی که تنها از دریچه‌ای واحد برون آیی و این دریچه گاه تنها موسیقی یا سرودن شعر یا کشیدن نقاشی و یا نوشتن است و در نوشتن نیز گاه می‌بینی که تنها به یک زبان مشخص می‌توانی بنویسی و تمام توانایی خود در نوشتن به زبان دیگر را هر چند زبان مادری‌ات باشد از دست می دهی!
پس با من این را به عربی بخوانید!

من الذی لم یعرف الانتظار ولم یجربه فی حیاته؟! کنت لا شیء فی رحم امی وقد تعرفت علیه، انتظرت کثیرا وضربت بیدی، ورجلی لکی اولد ولکن فی اللحظة التی فتحت عینی على هذه الحیاة البائسة عرفت کم کنت خاطئا فی ما کنت انتظره! فبدأت انتقل من انتظار الى آخر، من الطفولة الى المراهقة ومنها الى الشباب وهکذا.. ولکن ألیس الخطأ یتکرر دوما؟! الحیاة هی حلقات من الانتظار والانسان دوما یعیش لزمان آخر، المستقبل الذی لن یصل الیه ابدا کسراب کلما تقترب منه یبتعد عنک. ولکن لا بدیل عن الانتظار فما دمت حیا تعیش الانتظار والانتظار یعیش فیک.
الوجود والانتظار متلازمان فانا موجود لأنی انتظر.نحن لسنا کما نتصور وجودا ثابتا فی ساحة تغیرات الزمان والمکان، بل جزء من تغیر الکون کله. الانسان یتکون لحظة لحظة وهو ینتظر فی کل لحظة لحظته الآتیة. الوجود الانسانی- کما عبّر عنه الحکیم صدرا- هو کائن یتمطط، فهو فی حال التکوین دوما یتکون ویتکون وتتراکب تلک التکونات عبر الزمن الى ان ینتفخ من الوجود وفی لحظة ما یحدث الانفجار الکبیر، ها هی الحیاة کلها انتظارات والنهایة لیست الا نهایة الانتظار، کما عبر عنها الشاعر قیصر امین پور:

القطار یسیر
وأنت تسیر
المحطة کلها ترحل
وأنا کم أنا ساذج!
سنوات سنوات فی انتظارک
واقف جنب هذا القطار، القطار الذی قد رحل
ومازلت واضعاً یدی على حیطان هذه المحطة الراحلة.

بعضنا یهاب الموت ویفر منه فرار الغزال من الاسد فیسقط بین مخالبه فجأة والبعض الآخر یتمناه ویطلبه اشتیاق الطفل لثدی امه ولکن الموت یفر منه کالظل امام الماشی خلاف جهة الشمس. الموت قصة غریبة فعند ما تطلبه یبخل علیک وعند ما تولی عنه یسقط علیک بمخالبه القاسیة.
انتظر! نعم الافضل ان تنتظره بل تجعله هو ینتظرک، کما قال نیتشه فیلسوف الموت الوحید: «یا ایها الموت انتظر هاک ما یعلمه زرادشت. اوصیکم بموتی الموت الطوعی الذی یجیء الیّ لأنی أطلبه» لماذا لا انتظره والحیاة لم تکن إلا خطأ ارتکبه من أتى بی الى هنا کما عرف ذلک المعری قبل الف سنة وهل الحیاة- کما عبرت عنها جمانة حداد- سوى احتضار خبیث وسوى دحرجة متکررة لصخرة سیزیف اللعینة؟
فسیجیء قریبا، اقرب مما تتصور! فانتظره بکل ما لدیک من طاقة للانتظار. نعم انتظار الموت انه انتظار جمیل، الانتظار الوحید الذی احبّه بل اعیشه فی کل انتظاراتی. الموت یطلبنی ویلاحقنی خطوة خطوة، فلماذا هذا الفرار والتناسی ولماذا انا لا اطارده واجعله یفر منی وسألحق به یوما ما. ولکن ثم ماذا بعد الموت وکیف سأکون بعده؟ لا ارید التفکیر فی ما بعد النهایة، النهایة جمیلة ولا ارید ان اشوه حلاوتها بمرورة افتراضها ابتداء آخر. اریده ان یکون نهایة الانتظار، نهایة اللعنة التی لحقت بی منذ عرفت الانتظار، فاقرأ معی ما انشده احمد شاملو فی هذا الباب:

ولتقف وتنزل
على عتبة باب لیس لها مطرقة
فاذا کنت اتیت على موعد فالبواب بانتظارک
واذا لم یکن الموعد موعدک
فلن تسمع جوابا اذ طرقت الباب
البویبة قصیرة
فحبذا لو تواضعت لها
***
هل مرآة صافیة مصیقلة
هناک
کی تشاهد اناقتک
قبل ان تدخل انت الباب
تنظر الى نفسک فیها
ولکن الاصوات خلف البویبة لیست من کثرة الضیوف
بل هی مخلوقات وهمک لیست الا
اذ هناک
انت لیس من ینتظرک

۵ نظر |

وبا: در کشاکش مرگ و زندگی

پیش از این در روزنوشتی با عنوان «من کیستم» یکی از اشعار زیبای نازک الملائکه را به فارسی برگردان کرده بودم. در این نوشته معروفترین شعر وی با عنوان «الکولیرا» به معنای وبا را برگردان کرده ام که از شاهکارهای شعر معاصر عرب به شمار می رود. نازک الملائکه در کنار بدر شاکر السیاب مبدعان شعر نوی عربی هستند و مقامی در شان نیما و سهراب در فارسی دارند.
نازک از حیث مضامین شعری تا حدودی به شاعر معروف ایرانی «فروغ فرخزاد» نزدیک است. فروغ که مدتی است در بین عرب‌ها نیز شهرت و محبوبیت یافته و اشعاری از او به عربی برگردان شده است. نازک و فروغ هر دو از این جهات به هم شبیه‌اند: ترسیم زیبای عشق زمینی با استفاده از استعارات جدید و متفاوت و تصویر زیبای یأس و نومیدی و در نهایت آن احساس عمیق پوچی.
شعر وبا شهری وبازده را به استعاره می گیرد تا حال انسان در کشاکش مرگ و زندگی را به نمایش در آورد. توصیفات و صحنه پردازی های این شعر بی اندازه دهشتناک و هولناکند و آن چنان ترس و هراس و نگرانی و اضطراب را در تو می آفرینند که ناخواسته خود را یکی از وبازدگان این شهر و در آستانه مرگی نزدیک خواهی دید.
این نوع احساسات نیز گاهی برای آدمی سودمند است تا از روزمرگی زندگی برهد و نگرشی ژرفناکتر به حال خویش در این جهان گذرا افکند. به راستی چه تفاوتی بین بیماری مبتلا به مرضی بی درمان و در آستانه مرگ با کسی وجود دارد که در ظاهر هیچ مشکل جسمی ندارد ولی در یک لحظه ممکن است یکی از ریزترین مویرگهای مغزش بسته شود و یا در تصادفی بسیار ساده و تصادفی ضربه مغزی شود و به ناگاه تمام آن شکوه و ابهت زندگی در جسدی بی جان فرو می ریزد و مرگ با همه هیبتش بر آن جان مالامال از غرور و نشاط سایه می افکند.

وبا
شب آرام گشت
گوش به ضربآهنگ صدای ناله‌ها سپار
در دل تاریکی، ژرفای خاموشی، بر جسد مردگان
فریاد ناله‌ها بلند و در افت و خیز
اندوهی می‌جوشد و آتش می‌گیرد
و پژواک ناله‌ها در آن وقفه ایجاد می‌کند
در هر قلبی جوششی
و در آرامش هر کوخی غم‌هایی
سایه‌ای در همه جا در عمق تاریکی فریاد ناله سر داده است
و در هر جا صدایی می‌گرید
این پاره‌ پاره‌هایی است که مرگ بر جای گذاشته است
مرگ مرگ مرگ
ای اندوه نیل که از کار مرگ به فریاد آمده‌ای
صبح دمید
ضربآهنگ گام‌های روندگان را بشنو
در خاموشی سحر بشنو و حرکت گریه‌کنندگان را ببین
ده مرده، بیست مرده …
نمی‌توانی به شمارش آوری به صدای گریه‌کنندگان گوش فراده
صدای کودک بیچاره را بشنو
مردگان مردگان و تعدادشان رفته از کف
مردگان مردگان و دیگر فردایی نمانده است
در هر جا جسدی بی‌جان افتاده که اندوهنگینی بر او می‌گرید
نیست هیچ لحظه بزرگداشتی و هیچ دقیقه سکوتی
این دستاورد مرگ است
مرگ مرگ مرگ
انسان شکایت می‌کند شکایت از کار مرگ
وبا
در غار هراس در بین جسد مردگان
در خاموشی سنگدلانه ابدیت آن جا که مرگ دارو است
درد وبا بیدار گشت
کینه‌ای مدام می‌جوشد
آن دشت روشن دل‌انگیز به ناگاه
فریاد ناله‌های نگران و دیوانه‌وارش به آسمان رفت
صدای گریه‌کنندگان به گوش نمی‌رسد
چنگال مرگ در هر جایی پژواکی وانهاده است
در کلبه آن زن کشاورز در آن خانه
هیچ جز فریاد ناله‌های مرگ
مرگ مرگ مرگ
تجلی مرگ درجسد سنگدل وبا به انتقام نشسته است
خاموشی در جریان است
تنها صدای آهنگ تکبیر
گورکن نیز مرده است و دیگر یاریگری نیست
مؤذن مسجد مرده است
چه کسی مرده را تکریم کند؟!
دیگر جز ناله و آه نمانده است
کودکی بدون مادر و پدر
از قلبی آتشین می‌گرید
و فردا بدون تردید دیو بیماری می‌ربایدش
ای شبح خونریز! واننهادی
جز اندوه مرگ
مرگ مرگ مرگ
ای مصر! احساسم را کار مرگ پاره پاره ساخت
…………………………………………………….

الکولیرا
سکَن اللیلُ
أصغِ إلى وَقْع صَدَى الأنَّاتْ
فی عُمْق الظلمةِ, تحتَ الصمتِ, على الأمواتْ
صَرخَاتٌ تعلو, تضطربُ
حزنٌ یتدفقُ, یلتهبُ
یتعثَّر فیه صَدى الآهاتْ
فی کل فؤادٍ غلیانُ
فی الکوخِ الساکنِ أحزانُ
فی کل مکانٍ روحٌ تصرخُ فی الظُلُماتْ
فی کلِّ مکانٍ یبکی صوتْ
هذا ما قد مَزّقَهُ الموتْ
الموتُ الموتُ الموتْ
یا حُزْنَ النیلِ الصارخِ مما فعلَ الموتْ
طَلَع الفجرُ
أصغِ إلى وَقْع خُطَى الماشینْ
فی صمتِ الفجْر, أصِخْ, انظُرْ رکبَ الباکین
عشرةُ أمواتٍ, عشرونا
لا تُحْصِ أصِخْ للباکینا
اسمعْ صوتَ الطِّفْل المسکین
مَوْتَى, مَوْتَى, ضاعَ العددُ
مَوْتَى, موتَى, لم یَبْقَ غَدُ
فی کلِّ مکانٍ جَسَدٌ یندُبُه محزونْ
لا لحظَةَ إخلادٍ لا صَمْتْ
هذا ما فعلتْ کفُّ الموتْ
الموتُ الموتُ الموتْ
تشکو البشریّةُ تشکو ما یرتکبُ الموتْ
الکولیرا
فی کَهْفِ الرُّعْب مع الأشلاءْ
فی صمْت الأبدِ القاسی حیثُ الموتُ دواءْ
استیقظَ داءُ الکولیرا
حقْدًا یتدفّقُ موْتورا
هبطَ الوادی المرِحَ الوُضّاءْ
یصرخُ مضطربًا مجنونا
لا یسمَعُ صوتَ الباکینا
فی کلِّ مکانٍ خلَّفَ مخلبُهُ أصداءْ
فی کوخ الفلاّحة فی البیتْ
لا شیءَ سوى صرَخات الموتْ
الموتُ الموتُ الموتْ
فی شخص الکولیرا القاسی ینتقمُ الموتْ
الصمتُ مریرْ
لا شیءَ سوى رجْعِ التکبیرْ
حتّى حَفّارُ القبر ثَوَى لم یبقَ نَصِیرْ
الجامعُ ماتَ مؤذّنُهُ
المیّتُ من سیؤبّنُهُ
لم یبقَ سوى نوْحٍ وزفیرْ
الطفلُ بلا أمٍّ وأبِ
یبکی من قلبٍ ملتهِبِ
وغدًا لا شکَّ سیلقفُهُ الداءُ الشرّیرْ
یا شبَحَ الهیْضة ما أبقیتْ
لا شیءَ سوى أحزانِ الموتْ
الموتُ, الموتُ, الموتْ
یا مصرُ شعوری مزَّقَهُ ما فعلَ الموتْ

۶ نظر |

خردی در جستجوی راه

این عنوان را از فصلی از کتاب «زکی نجیب محمود» فیلسوف معروف معاصر مصری برگرفته‌ام. عنوان کتاب «قصة عقل» و فصل نخست آن «عقل یلتمس الطریق» است. او در این فصل با نگاهی فلسفی به شرح حال سیر رشد علمی خود از کودکی تا زمان نگارش کتاب پرداخته است.
او در جستجوی پیدایش نخستین دیدگاه‌های فکری خود به اعماق گذشته سیر کرده، کودکی خویش را می‌کاود و در آن جز مجموعه‌ای احساسات مبهم و مخلوطی از ترس و شادی و تردید و … نمی‌یابد و آن گاه در ایستگاه بعدی به نوجوانی بر می‌خورد که در گرماگرم احساسات عمیق دینی و معنوی، آن چنان غرق در خشوع معنوی است که کوه‌ها از آن به لرزه در می‌آیند. ایستگاه بعدی دوره جوانی او است که حس کنجکاوی‌اش او را به خواندن هر چه به دستش می‌رسد، واداشته، عطش سیراب‌ناپذیر دانایی را در این دوران پر ماجرا به نمایش می‌گذارد و این که چگونه خواندنی‌هایش او را به این سو و آن سو کشانده و دیدگاه‌های فکری‌اش در سیر تکامل با سرعت تمام به پرواز در آمده، در جایی ثبات و رکود نمی‌یابند.
زکی نجیب محمود با زیبایی تمام، خاطرات خود را مرور کرده و به نگارش در آورده است. چند روز پیش که بخشی از آن را برای دانشجویانم می‌خواندم، ناخواسته یاد خویشتن خویش افتادم. یادم است از نخستین سال‌های کودکی شیفته خواندن بودم. از تاریخ آغازیدم و با شتاب به متون کهنی مانند: مقاتل الطالبیین ابوالفرج اصفهانی رسیدم و با ولع تمام در دوره میانی دبستان، صفحات این کتابها را می‌بلعیدم و به تدریج به ادبیات و فلسفه کشیده شدم و هر چه بر گستره خواندنی‌هایم افزوده می‌شد، تغییر و دگرگونی پیوسته‌ام را بیشتر احساس می‌کردم. احساس ماری را داشتم که به سرعت پوست می‌اندازد و چهره جدید به خود می‌گیرد؛ با این تفاوت که تغییر را در درون و حقیقتم می‌یافتم.
اکنون که پس از سال‌ها به خود می‌نگرم، در شگفتم که آیا این‌ها همه من بودم؟! فیلسوفان از این احساس «من واحد» و نسبت دادن آن به همه دوران عمر به اثبات هویت واحد و تجرد روح می‌رسند و روانشناسان شخصیت ناخودآگاه را محور مشترک این احساس وحدت می‌گمارند و من هنوز نمی‌دانم چگونه در تمام این دوران هم چنان من بودم!!!

۲ نظر |

برای چشمان تو!

امروز با دوست گرانقدر و شاعر و ادبیات‌دانی گفتگو می‌کردم و به مناسبت یاد موضوعی در شعر و ادبیات افتادم: نقش چشمان در اشعار و ناخواسته دو شعر فارسی و عربی هم‌زمان به خاطرم آمد. همان دم هر دو شعر را به زبان دیگر برگردان کرده و به دوستی که سبب این التفات بود، هدیه کردم. شعر نخست با عنوان ساقی از شاهکارهای فریدون مشیری و دوم با عنوان «من أجل عینیک» از شاهکارهای کم نظیر امیر عبدالله فیصل!
هر دو شاعر، شعر خود را از چشم یار آغاز کرده و مسیر انتقال وجد عاشقانه را از آن چشمان تا ژرفای درون شاعر به زیباترین شکل توصیف نموده و سپس در روانکاوی زیبا و دلنشینی مسیر برگشت را توصیف و تحلیل می‌کنند و در این رفت و برگشت عاشقانه دنیاهایی از وجد و شوق را به نمایش می‌کشند؛ جز آن که شعر نخست سرشار از نشاط دوره وصل است و شعر دوم مالامال از گلایه‌های دوران فراق!
شاید هیچ عضو دیگری به اندازه چشمان برای شاعران الهام بخش و سحرانگیز نبوده و نیست؛ چشمانی که گاه در نگاهی شاعر را به دامی ابدی کشانده، نای هر گونه گریز را از او گرفته، او را به تمجید و تقدیسشان وا می‌دارد. بگذارید بسنده کنم به همین اندازه و دو شعر را به همراه ترجمه‌شان بیاورم.

ساقی
کاش می دیدم چیست
آن چه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است
آه وقتی که تو لبخند نگاهت را
می‌تابانی
بال مژگان بلندت را
می‌خوابانی
آه وقتی که تو چشمانت
آن جام لبالب از جاندارو را
سوی این تشنه جان سوخته می‌گردانی
موج موسیقی عشق
از دلم می‌گذرد
روح گلرنگ شراب
در تنم می‌گردد
دست ویرانگر شوق
پرپرم می‌کند ای غنچه رنگین پر پر
من در آن لحظه که چشم تو به من می‌نگرد
برگ خشکیده ایمان را
در پنجه باد
رقص شیطان خواهش را
در آتش سبز
نور پنهانی بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابدیت را می‌بینم
بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش می‌گفتی چیست
آن چه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است
……………………………………………..
لیت کنت شاهدت مایجری من عینیک الی منتهی کیانی
آه! عندما تطلعین علی بابتسامة
و ترقدین اجنحة رمشاتک
آه! عندما عیونک تلک الکؤوس الممتلئة بماء الحیاة
تتجهین بها نحوی
انا تلک الروح المحترقة
فحینذاک امواج قیثارة الغرام
تمر علی قلبی
و روح الخمر بلون الورد
یطیش فی فسحة جسدی
ید الشوق الباطشة
تفتت اوراق وردة حیاتی
یا سنبلتی الملونة المفتتة
انا حین تنظر نحوی عیونک
أری فیها اوراق شجرة الایمان الیابسة
تسقط فی احضان الریاح
رقص شیطان الهوی
فی خضار النیران
انوار العطاء المستورة
فی ینابیع الحب
أری فیها موجات الازل
و لکن لا لا لا استطیع
ان استمر فی النظر الی نظراتک
فلیس بوسعی النظر الی موجات الازل
لیت کنت تخبرینی ما هو
فی عیونک یجری منها الی منتهی کیانی
……………………………………………….
من أجل عینیک عشقت الهوى
بعد زمان کنت فیه الخلی
وأصبحت عینی بعد الکرى
تقول: للتسهید لا ترحلی
یا فاتناً لولاهُ ماهزّنى وجد
ولاطعم الهوى طاب لی
هذا فؤادى فامتلک أمرهُ
فأظلمهُ إن أحببت أو فاعدل
من بریق الوجد فی عینیک اشعلت حنینی
وعلى دربک أنّی رُحت أرسلت عیونی
الرؤی حولی غامت بین شکٍ ویقینٍِ
والمنى ترقص فى قلبی على لحن شجونی
أستشف الوجد فى صوتک آهات دفینة
یتوارى بین أنفاسک کى لا أستبینا
لستُ أدرى أهو الحبُ التى خفت شجونه
أم تخوفت من اللومِ فآثرت السکینا
ملئت لى درب الهوى بهجة
کالنور فی وجنةِ صبح ندی
وکُنتَ إن أحسستَ بى شقوةً..تبکی کطفل خائف مسهّد
وبعد ما أغریتنى لم اجد منک
ألا سراباً عالقاً فى یدی
لم أجن منهُ غیر طیف سرى غاب عن عینی ولم یهتدی
کم تضاحکت عندما کنت أبکی
وتمنیت أن یطول عذابی
کم حسِبت ألایام غیر غوان..وهى
عمری وصفوتی وشبابی
کم ظننت الأنین بین ضلوعی
بعد رجع لحن من الأغانى العتابِ
وأنا أحتسی مدامع قلبی
حین لم تَُلقنی لتسأل ما بی
لاتقل أین لیالینا وقد کانت عذابا
لاتسلنی عن أمانینا وقد کانت سرابا
أننى أسدلت فوق الأمس ستراً وحجابا
فتحمل مُرَّ هجرانِک وأستبقَ العتاب
……………………………………………..
برای چشمان تو بود که عاشق گشتم
پس از دورانی که سراسر تهی گشته بودم
وچشمانم پس از آن رؤیای شیرین
از خماری می‌خواهد که رخت بر مبندد
ای فتننه‌انگیزی که گر نبود هرگز این چنین از این وجد به لرزه نمی‌آمدم
و نه هرگز عشق این چنین به مذاقم خوش می‌آمد
اینک این قلب من در دستان توست که آن را از آن خود کنی
پس هر چه خواهی کن: ستم بورز یا دادگری کن
برق چشمان تو بود که آتش مهر را در دلم افکند
و در مسیر رفتنت هر جا که روی، چشمانم را می‌گسلانم
و من میان ابر رؤیاهای پیرامونم در بین شک و تردید رها گشته‌ام
و مرگ در اعماق قلبم به آهنگ ناله‌هایم می‌رقصد
صدای پنهان شوق را در صدایت در می‌یابم
و شوق زیر موج نفس‌هایت سر بر می‌کشد و تو آن را پنهان می‌داری تا نزد من رسوا نگردی
نمی‌دانم آیا این همان عشق است که پیوسته از سوز و گدازش هراسان بودم؟!
یا آن که از رسوایی‌اش می‌ترسیدم و آرامش و آسودگی را بر می‌گزیدم!
و تو جاده عشق را برایم مالامال از روشنایی ساختی!
درست بسان طلوع صبح در آغوش شبنمان
و تو چون جفایی در من می‌یافتی، بسان کودک هراسانی می‌گریستی
و پس از آن که تو اغوایم کردی، نیافتم از تو
جز سرابی رها در بین دو دستانم
و من بی بهره از آن مگر به اندازه سایه‌ای که آن نیز از چشمانم رخت بر بسته است
آه چه بسیار خنده‌هایی که هنگام گریستنم به لب داشتی!
و تو آرزو می‌کردی که رنج و عذابم افزون گردد!
چه بسیار روزهای عمرم را بیهوده انگاشتی!
و ندانستی که آنها سرمایه عمر و جوانی‌ام هستند
و چه بسیار پنداشتی که ناله‌های میان سینه‌ام
بازتاب ترانه‌های گلایه‌آمیزی است که برایت می‌خوانم!
و اما من در آن هنگام اشکهای قلبم را به درون فرو می‌کشیدم
همان گاهان که تو از من رو کشیده، از حالم جویا نمی‌شدی
مپرس از آن شبهایی که بین من و تو گذشت که جز رنج و عذاب نبود
و مپرس از آرزوهایمان که جز سراب نبود
و من اینک بر گذشته‌ها پرده فراموشی کشیده‌ام
پس ای من! بچش درد تلخ هجران را و بگذر از این گلایه‌ها

۳ نظر |

پایان اسطوره ابن خلدون

چند شب پیش دوستی در جلسه ای سخن از ابن خلدون به میان آورد و به مناسبت یاد پایان نامه ارزشمند محمود اسماعیل با عنوان «نهایة اسطورة: نظریات ابن خلدون مقتبسة من اخوان الصفا» افتادم و گزارشی کوتاه از این کتاب را برایش نقل کردم. امشب که آن دوست عزیز نسخه‌ای از کتاب را از من خواست، به نظرم آمد که گزارشی از این سرقت ادبی شاهکار که کوس رسواییش قرنها بعد در آمد، تقدیم کنم!
مقدمه ابن خلدون معروف است و اهمیت نگرش اجتماعی در آن و نظریات جامعه شناختی آن و نقشش در بنیانگذاری این جریان در تاریخ اندیشه اسلامی و … به اندازه‌ای از شهرت است که نیاز به توصیف مجدد ندارد. چه بسیار از او با عنوان بنیانگذار جامعه شناسی و صاحب نخستین نظریات در فلسفه تاریخ و … یاد شده و ما با عظمت و تجلیل از این شخصیت بزرگ به این سخنان گوش فرا داده‌ایم و چه کنگره‌ها و همایش‌ها و سخنرانی‌ها و … که به یاد این بزرگمرد برگزار نکرده‌ایم!
یادم می‌آید از سال‌ها پیش و قبل از آن که کتاب محمود اسماعیل را بخوانم؛ همان دوران که شیفته و شیدای مقدمه ابن خلدون بودم و در هر کلاسی به مناسبت دانشجویان را به بخشی از آن حواله می‌دادم تا نگرش تاریخی بیابند و شیوه تحلیل و نگرش انتقادی را از او بیاموزند و … همان روزها هنگامی که به خود تاریخ ابن خلدون مراجعه می‌کردم، با شگفتی آن را کتابی ساده و معمولی و گاه بسیار مبتذل‌تر از تواریخ دیگر می‌دیدم و جالب آن که همه انتقاداتی که او به منابع تاریخی پیش از خود وارد می‌سازد، به شکل بدتری در کتاب خودش یافت می‌شود.
این‌ها را که در کتاب ابن خلدون می‌دیدم، پاسخی قانع کننده برای این تضاد نمی‌یافتم و گاه این گونه توجیه می‌کردم که شاید او نظریه پرداز خوبی است و الزاما یک نظریه پرداز خوب نمی‌تواند نظریات را به خوبی در مقام عمل تطبیق دهد! ولی راز این پرسش را تنها هنگامی که مطالعه دقیق و عالمانه محمود اسماعیل را دیدم، دریافتم. او با دقت تمام تک تک موارد سرقت ادبی ابن خلدون را از اخوان الصفا استخراج کرده است و خوشبختانه امروز رسائل اخوان الصفا در چهار جلد منتشر شده و امکان مقایسه دو کتاب به راحتی وجود دارد و ادعاهای محمود اسماعیل با ذکر نشانی های دقیقی که می‌دهد قابل پیگیری و بررسی است.
آری! ابن خلدون یک سارق واقعی آن هم از نوع حرفه‌ای آن است! چه این که در هیچ جای کتاب خود حتی اسم و نام و نشانی از آنها به میان نمی‌آورد تا احیانا خواننده به شک و تردید نیافتاده، احیانا به آثارشان مراجعه نکند! افزون بر این‌ها اخوان الصفا دارای نگرش‌های خردگرایانه از نوع شیعی اسماعیلی بودند و ابن خلدون عداوت شدید با این جریان دارد! کتاب محمود اسماعیل را حتما بخوانید و فاجعه‌بارتر از آن این که نمونه این دون کیشوت‌های اسطوره‌ای در تاریخ اندیشه ما کم نیستند و نمونه‌های متعدد دیگری از این نوع سارقان وجود دارد که گاه آن قدر بزرگند که نمی‌توان به این آسودگی درباره‌شان سخن گفت و طشت رسوایی‌شان را بر ملا ساخت!

۳ نظر |

این است شب عمر من! پس ای چرخ روزگار بایست!

جرج جرداق را همه می‌شناسند! نویسنده عرب مسیحی که کتاب معروف «الامام علی: صوت العدالة الانسانیة» از اوست و با عنوان «امام علی (ع) صدای عدالت انسانی» به فارسی برگردان شده است. اهمیت این کتاب در گزارشی است که یک مسیحی از منظر یک انسان و نه یک مسلمان از سیره و منش امام علی (ع) ارائه می‌دهد. این کتاب بی نیاز از توصیف و معرفی است و قصد سخن درباره آن را ندارم.
جرج جرداق را همه به این کتاب می‌شناسند! و البته کمتر کسی می‌داند که او اشعار نابی نیز سروده که برخی از آنها شاهکارهایی ماندگار گشته و در تاریخ ادبیات معاصر عرب چون ستارگانی بی همتا درخشیده‌اند. در این روزنوشتم یکی از ناب‌ترین قصایدش را طبق معمول با ترجمه فارسی آورده‌ام. خواندنی است! بارها و بارها! و در هر بار سمند خیال خواننده را با خود به دنیاهای رازآلود رؤیاهای پایان ناپذیر به پرواز می‌آورد. به ویژه اگر اجرای فوق‌العاده و کم‌نظیر «کوکب الشرق» را از این شعر بشنوید! به یقین شنیدن مکرر آن شما را هر بار بیشتر به وجد خواهد آورد!

هذه لیلتی
هذه لیلتی وحلم حیاتی
بین ماضٍ من الزمان وآت
الهوى أنت کله والأمانی
فاملأ الکأس بالغرام وهات
بعد حین یبدل الحب دارا
والعصافیر تهجر الأوکار
ودیار کانت قدیماً دیارا
سترانا کما نراها قفارا
سوف تلهو بنا الحیاة وتسخر فتعالى أحبک الآن أکثر
والمساء الذی تهادى إلینا
ثم أصغى والحب فی مقلتینا
لسؤالٍ عن الهوى وجوابٍ
وحدیثٍ یذوب فی شفتینا
قد أطال الوقوف حین دعانی
یلمّ الأشواق عن أجفانی
فادن منی وخذ إلیک حنانی
ثم اغمض عینیک حتى ترانی
ولیکن لیلنا طویلاً طویلا
فکثیر اللقاء کان قلیلا
سوف تلهو بنا الحیاة وتسخر فتعال أحبک الآن أکثر
یا حبیبی طاب الهوى ما علینا
لو حملنا الأیام فی راحتینا
صدفة أهدت الوجود إلینا
وأتاحت لقاءنا فالتقینا
فی بحارٍ تئن فیها الریاح
ضاع فیها المجداف والملاح
کم أذل الفراق منا لقاء
کل لیلٍ إذا التقینا صباح
یا حبیباً قد طال فیه سهادی
غریباً مسافراً بفؤادی
سوف تلهو بنا الحیاة وتسخر فتعال أحبک الآن أکثر
سهر الشوق فی العیون الجمیلة
حلم آثر الهوى أن یطیله
وحدیثٌ فی الحب إن لم نقله
أوشک الصمت حولنا أن یقوله
یا حبیبی وأنت خمری وکأسی
ومنى خاطری وبهجة أنسی
فیک صمتی وفیک نطقی وهمسی
وغدی فی هواک یسبق أمسی
سوف تلهو بنا الحیاة وتسخر فتعال أحبک الآن أکثر
هلَّ فی لیلتی خیال الندامى
والنواسی عانق الخیام
وتساقوا من خاطری الأحلام
وأحبوا واسکروا الأیام
رب من أین للزمان صباه
إن غدونا وصبحه ومساه
لن یرى الحب بعدنا من حداه
نحن لیل الهوى ونحن ضحاه
ملء قلبی شوقٌ وملء کیانی
هذه لیلتی فقف یا زمانی
…………………………..
این است شب عمر من!
این است شب من و رؤیای زندگی‌ام
میان گذشته روزگارانم و آن چه در پی دارم
عشق! آه! همه تویی و آرزوهایم!
بیا پر ساز جامم را از شیدایی و پیشکشم کن
مدتی دیگر از عشق ما جز خانه‌ای بر نخواهد ماند
و گنجشک‌ها لانه‌هایشان را ترک خواهند کرد
و سرزمین‌هایی که آباد بودند
به تماشایمان خواهند نشست؛ همان گونه که ما امروز آنها را ویرانه می‌بینیم!
زندگی چه بازی‌ها و سخره‌ها خواهد گرفت ما را! پس بیا اکنون تو را بیشتر دوست بدارم!
و آن شامگاه که سر فرود آورد به پیشگاهمان
و گوش فرا داد آن گاه که عشق در مردم چشمانمان می‌تپید
به پرسشی از عشق و پاسخی عاشقانه‌تر به آن
و سخنانی که بر آستان لب‌هایمان ذوب می‌گشت
به درازا کشید ایستادنم، هنگام خواندنت مرا!
و آن شوق‌ها همه لبریز از پلک‌هایم
بیا بیا نزدیک شو و از آن خود کن همه مهر مرا!
و آن گاه چشمانت را فرو بند تا ببینی مرا!
و این شامگاه شب عمرمان است که دراز دراز باد!
که هر چه دیدارت دراز گردد، باز کوتاه است!
زندگی چه بازی‌ها و سخره‌ها خواهد گرفت ما را! پس بیا اکنون تو را بیشتر دوست بدارم!
ای حبیبم! چه خوش است این عشق بر ما!
اکنون چه نیک است اگر روزگاران را در کف دستانمان بر کشیم
و هستی را تصادفی هدیه‌مان کند
و دیدارمان را میسر سازد و گرد هم آییم
در ژرفای دریاهایی که بادها می‌نوازندشان
و کشتی و ناخدا در آن گم گشته‌اند!
آه! از فراق که چه دیدارهایی را از ما گرفت
شبانگاهانی که می‌توانست به دیدار تو روشن گردند
ای حبیبم! همان شب‌هایی که خواب از چشمان ربوده بودند
و من غریبانه در دیار قلبم سفر آغازیده بودم
زندگی چه بازیها و سخره ها خواهد گرفت ما را! پس بیا اکنون تو را بیشتر دوست بدارم!
شوق در آن چشمان زیبا شب را به بیداری گذراند
و آن رؤیایی که عشق آن را به درازا کشانده بود
و سخنانی سرشار از مهر که گر به زبان نیز نمی‌آوردیم
سکوت پیرامونمان رسوایشان می‌ساخت
ای حبیبم! تویی شراب من و جام من!
و آرزوی خاطرم و شادی انس درونم!
سکوتم از تو و سخنم از تو و زمزمه لبانم از توست!
و فردای من در عشق تو از دیروزم پیشی گرفته است
زندگی چه بازیها و سخره ها خواهد گرفت ما را! پس بیا اکنون تو را بیشتر دوست بدارم!
خیال ندیمانم در افق امشبم طلوع کرده است
و خوشه‌های درشت انگور با خیمه‌ها هم آغوش گشته‌اند
و نوشیدند رؤیاهایم را از خاطر درونم
و عشق‌ورزی کردند و روزگاران را مست ساختند
خدایا! کدام قسمت روزگاران، دوران جوانی آن است؟
اگر صبح و ظهر و شب را در کنارت گذرانم!
دیگر هرگز به تاریخ عشق نیاید کسی که چون ما آن را بسراید!
ماییم همان شب و روز عشق
جام لبریز قلبم از شوق و فوران هستی‌ام
آری! این است شب عمر من! پس ای چرخ روزگار بایست!

۶ نظر |

جریان‌شناسی اجتماعی عاشورا

چند روزی پیش از دهه محرم، کارگاهی با عنوان «جریان‌شناسی عاشورا» در جمع روحانیان مستقر سراسر کشور سازمان تبلیغات اسلامی داشتم که در آن سعی کردم در یک بخش پیش‌زمینه‌های اجتماعی جریان عاشورا را واکاوی کنم و محورهای تحلیل این واقعه را در اختیار مخاطبان نهم و در بخش دوم در جستجوی رهیافت‌های مطالعاتی درباره عاشورا به ویژه در بخش پیامدهای آن برآمدم.
با توجه به نوع مخاطب که عموم مردم نبودند و روحانیان تحصیل‌کرده و با سابقه بودند و نیز انتظاری که از یک کارگاه علمی می‌رود، نوع نگاه و منابع و شیوه تحلیل و ادبیات بحث به دور از نگاه تبلیغی و ترویجی بود و به طور طبیعی تبدیل این مباحث به بیان تبلیغی در مجالس و برنامه‌های مذهبی به عهده حاضران محترم است که تخصص و مهارت این کار را دارند.
با این حال، واکنش حاضران در برابر این نوع نگرش متفاوت بود. برخی با استقبال از این مباحث، آنها را در ارتقای سطح تبلیغ خود در محرم و صفر سودمند شمردند و درخواست معرفی منابع بیشتر داشتند و گروهی آنها را اطلاعاتی غیر جدید تلقی کرده، انتظار مباحث عمیق‌تری را داشتند و گروه سومی اساسا این نوع نگرش را در تضاد با نگاه دینی شمرده، به نقد و مخالفت کلی و همه جانبه با آن پرداختند.
به هر روی، مناسب دیدم گزارشی از این کارگاه را به اختصار به صورت روزنوشتی در آورم.
نقش نظام اجتماعی قبیله‌ای در جریان عاشورا: این واقعه درون فضای اجتماعی عربی در سده نخست رخ داد. از این رو داشتن شناخت و تحلیل درستی از آن بدون فهم دقیق ساختار قبیله و عوامل مؤثر در آن ناممکن است. انسان عرب، هویت اجتماعی خود را درون قبیله می‌یابد و قبیله برای او هویت اجتماعی‌اش را می‌سازد که انسلاخ از آن امری به شدت دشوار و نادر الوقوع است. در ساختار قبیله‌ای، عصبیت قبیله با همه ریشه‌ها و پیشینه‌های عداوت و دوستی نقش ایفا می‌کند و این عصبیت تا زمان‌های بسیار دراز ادامه یافته و به سادگی زدوده نمی‌شود. پیوند و انتماء به قبیله معمولا برای افراد آن، نیرومندتر و عمیق‌تر از دیگر پیوندها اعم از پیوند دینی و انسانی است. از این رو بود که قرآن کریم در مواجهه مستقیم با این نگرش برآمده، رابطه خونی را به رابطه ایمانی تغییر داده، معیار برادری را ایمان و نه قبیله معرفی می‌کند: «انما المؤمنون اخوة». در سیره نبوی نیز تلاش‌های گسترده‌ای از این دست می‌بینیم. برای نمونه پیامبر گرامی اسلام، مثل معروف عربی (انصر اخاک ظالما کان او مظلوما: برادرت را چه ظالم و چه مظلوم یاری رسان) را به صورت زیر تغییر داد: «انصر اخاک ظالما او مظلوما … ترده عن ظلمه فذلک نصرک ایاه: برادرت را چه ظالم و چه مظلوم یاری کن … به این صورت که او را از ظلم باز دار که تو در این حالت او را یاری رسانده‌ای». با این وجود، ساختار قبیله پس از پیامبر هم چنان ادامه یافت و در حوادث مهم صدر اسلام از موضوع جانشینی پیامبر تا روی کار آمدن امویان و عباسیان و … نقش اساسی و مهمی را ایفا کرد. مهمترین شاخصه‌های این محور را می‌توان در نزاع قبایل شمال و جنوب که پیش از این در مرزبندی بین شام و عراق اثرگذار بود و نیز نزاع دیرینه هاشمی و اموی با همه همگرایی‌ها و واگرایی‌هایش می‌توان جستجو کرد.
ساختار اجتماعی شهر کوفه: تحلیل حادثه عاشورا بدون توجه به پیشینه‌های شکل‌گیری این شهر و ساختار اجتماعی درون آن در آن زمان، امکان‌پذیر نیست.
- این شهر در مرکز محیط تمدنی بین النهرین احداث شد که پیش از اسلام در اطراف آن اقوام گوناگون: آرامی، مندائی، یهودی، ایرانی، نبطی و … زندگی می‌کردند که با احداث شهر توسط خلیفه دوم و توسعه و گسترش سریع آن به محل مهاجرت بسیاری از این اقوام تبدیل شد که بعدها تعداد زیادی از ایشان مسلمان شده و در پی وابستگی به یکی از قبایل به ضرورت قرار گرفتن در ضمن ساختار اداری حکومت به موالی معروف شدند. این گروه که در دوره پیش از امام علی (ع) مورد برخورد غیر عادلانه و به دور از مساوات قرار گرفته بودند، با مشاهده و تجربه شیوه رفتار به شدت عادلانه امام معمولا تمایلات علوی یافته و در حوادث بعدی در کنار علویان و گاه در کنار عموم هاشمیان قرار گرفتند.
- شهر کوفه در آغاز به عنوان یک پادگان تاسیس شد تا مکانی برای پشتیبانی فتوحات بعدی باشد. از این رو قبایل جنجگو به همراه خانواده‌هایشان به آن جا منتقل شدند و این قبایل هسته اولیه این شهر را تشکیل دادند. از این رو زمامداران معمولا به جهت ظرفیت بالای نظامی آن به این شهر توجه ویژه داشتند تا جایی که امام علی (ع) پایتخت خلافت خود را به آن منتقل کرد و زمامداران اموی و نیز زبیریان و بعدها عباسیان به این شهر توجه فراوان داشته و این شهر مهد بسیاری از قیام‌های سده نخست و دوم بوده است.
- ترکیب قبایل جنوب و شمال: ترکیب جمعیتی این شهر به طور ناهمگونی متشکل از قبایل شمال و جنوب بود که اختلافات بین آنها بستر شکل‌گیری بسیاری از حوادث خونین بعدی گشته است. قبایل جنوب معمولا نسبت به علویان و قبایل شمال معمولا نسبت به امویان موالات داشتند. هر چند این تقسیم‌بندی مطلق نبوده و موارد نقض‌هایی نیز می‌توان برای آن یافت؛ اما به هر حال این قطب‌بندی در کوفه وجود داشته و دست‌کم در آغاز قیام و پیش از ورود ابن زیاد که با دسیسه‌هیش توانست بازی را به سود خود مغلوبه کند، تا اندازه زیادی قابل صدق است.
- جبهه بندی سه گانه علوی و مسعودی و عمری: کوفه از جهت فرهنگی شامل سه جناح نیرومند بود که هریک به نوعی خود را منتسب و ادامه دهنده یکی از اصحاب پیامبر می‌دانست. خوارج دوره طلایی اسلام را در زمان خلیفه دوم جستجو کرده و در پی احیای خلافت به شیوه عمری بودند و گروه فراوانی نیز به ویژه پس از خلافت علی (ع) در کوفه نسبت به وی موالات داشته و شیعه علی گشته بودند و گروه سومی نیز بودند که این حوادث را همه فتنه نامیده و سعی در دوری از آنها و کناره‌گیری و اعتزال داشتند و اینان خود را به عبدالله ابن مسعود معلم و فقیه کوفیان منتسب می‌داشتند.
در کنار این عوامل، متغیرهای اجتماعی فراوان دیگری چون: فضای سرخوردگی اجتماعی از ایجاد تغییر و اصلاح، پیشینه بکارگیری سیاست استبداد سخت در عراق توسط زیاد که هویت اخلاقی جامعه را مسخ کرده بود و … نقش ایفا کرده‌اند که بدون توجه به آنها تحلیل ما از واقعه عاشورا سطحی و گاه غیر واقعی از کار در خواهد آمد.

یک نظر |

قساوت جفا … مهر وفا

دو گانه جفا و وفا مقوله‌ای آشنا در شعر و ادبیات به ویژه نوع شرقی آن است. معشوقی که سنگدلانه عاشق بینوا را انکار کرده و نادیده می‌گیرد و عاشق در دام افتاده‌ای که جز وفا گریزی فرا روی خود نمی‌بیند. این احساس در نهایت دردناک، شاهکارهای فراوانی در شعر عربی و فارسی آفریده است. در این روزنوشتم در صدد مقایسه دو نمونه مختلف از این مقوله بر آمده‌ام.
نمونه نخست، شعری از مولوی است که وفا را سرنوشت محتوم عاشق می‌شمرد؛ هر چند وفای عاشق در برابر جفای معشوق را دردی بدتر از مردن و غیر قابل درمان می‌شمرد. این نگاه اسطوره‌ای به عشق را مولوی به زیبایی توصیف کرده و بسان روانکاوی حرفه‌ای از احساسات و تخیلات عاشق و شیوه نگرشش نسبت به جفای معشوق و تحلیلش از آن و این که چگونه با این وجود، تصمیم به وفاداری می‌گیرد، پرده بر می‌دارد. این شعر را بخوانید:

رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده، در کنج غم خزیده بر آب دیدهٔ ما، صد سنگ آسیا کن
خیره کشی است ما را، دارد دلی چو خارا بکشد، کسش نگوید: تدبیر خون‌بها کن
بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد ای زرد روی عاشق، تو صبر کن وفا کن
دردی است غیر مردن، آن را دوا نباشد پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری، در کوی عشق دیدم با دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمرد از برق آن زمرد، هین دفع اژدها کن
بس کن که بی‌خودم من، ور تو هنر فزایی تاریخ بوعلی گو، تنبیه بوالعلا کن

نمونه دوم شاهکاری از ابوفراس حمدانی است که بر خلاف شعر نخست، بوی گلایه از آن بر می‌آید و عاشق بینوا تا آن جا تاب را از دست داده که لب به شکایت از معشوق پرداخته، او را کشنده خویش می‌شمرد. جالب است که این شاهکار شعری به مناسبت یک تجربه عاشقانه سروده نشده است؛ بلکه ابوفراس پس از افتادن در اسارت صلیبیان خبردار می‌شود که آنان از دوستش عضدالدوله دیلمی خواهان فدیه‌ای جهت آزادی ابوفراس شده‌اند و وی از دادن آن خودداری کرده است و این چنین قلب این امیر شاعرپیشه می‌شکند و دلشکستگی خود را در قالب توصیف دیالوگی بین عاشق و معشوق حاوی گلایه‌هایی تلخ و دردآولود بیان می‌کند که در خلال آن با انتقال مدام از خطاب به غیاب، الگوی زیبایی از صنعت التفات را نمایش می‌دهد و خیال خفته خواننده را همراه با ترکیبی از احساس حسرت و سوز فراق و نومیدی هجران و اشتیاق وفادارانه مدام بر می‌انگیزاند. متن شعر و سپس ترجمه‌اش را بخوانید:

اراک عصی الدمع شیمتک الصبر
اما للهوى نهى علیک ولا امر؟
بلى انا مشتاق وعندی لوعة
ولکن مثلی لا یذاع له سر !
اذا اللیل اضوانی بسطت ید الهوى
واذللت دمعا من خلائقه الکبر
تکاد تضئ النار بین جوانحی
واذا هی اذکتها الصبابة والفکر
معللتی بالوصل والموت دونه
اذا مت ظمانا فلا نزل القطر
وفیت وفی بعض الوفاء مذلة
لفاتنة فی الحی شیمتها الغدر
تسائلنی من انت وهی علیمة
وهل لشیخ مثلی على حاله نکر
فقلت کما شاءت وشاء لها الهوى
قتیلک قالت ایهم فهم کثر
وقبلت امری لا ارى لی راحة
اذا البین انسانی الح بی الهجر
وقالت لقد اذرى بک الدهر بعدنا
فقلت معاذ الله بل انت لا الدهر
——————————–

می‌بینمت! آن چشمان عصیانگر در برابر اشک و منش بردبارانه را …
گویا که عشق دیگر بر تو فرمان نمی‌برد!
آری! من شوق به دل دارم و درونم سوزان است
و لیکن مانند من را رازی به امانت ننهند!
آن گاه که شب مرا در خود در بر می‌گیرد، دستان عشقم را بر می‌گشایم
و اشکهایی را فرو می افکنم از آن بزرگ‌فروشیهایش
آتش نزدیک است که از بین دو سینه‌ام سر بر آورد
و اما او هوشیارانه در اندیشه است
مرا باری پس از دیگری به وصل مژده می‌دهد و من می‌دانم که مرگ بین ما حائل است
و گر تشنه از آن کام به گور فرو روم، حتا قطره‌ای نیز از آن چشمان سنگدل فرو نخواهد ریخت
وفا کردم و گاه وفاداری تو را خوار می‌سازد
برای آن فتنه‌انگیز در این دیار که منشش پیمان‌شکنی است
از من می‌پرسد که تو کیستی؟ و خود به خوبی می‌داند
و آیا پیری چو من و به حال من ناشناخته است؟!
پاسخش دادم همان گونه که دوست داشت و می‌پسندید
که من کشته توام! و او گفت: کدامینشان؟ که آنان بسیارند!
ناگزیر سر تسلیم فرود آورده، دیگر آسودگی در خویش نیافتم
هر چه گذر زمان فراموشی به ارمغان می‌آورد، درد هجران بر رنجم می‌افزود
و پس از این سالها چو مرا دید، گفت که روزگاران تو را خرد و فرسوده ساخته است!
و من گفتم پناه به خدا! این تویی که با من چنین کرده‌ای! نه روزگاران!

بدون نظر |

تاریخ‌گروی در تفسیر قرآن: معرفی سه جریان

امشب دوست گرانقدری به همراه دوست دیگری که بخت آشنایی با او را یافتم، به دفتر کارم آمده و به مناسبت درباره نگرش تاریخی در فهم و تفسیر قرآن گفتگو کردیم. این موضوع از سالیان پیش جزو دغدغه‌های ذهنی‌ام بوده و بسیار درباره آن اندیشیده و با دانشجویانم فراوان درباره آن کاوش و تامل کرده بودیم. به همین مناسبت به نظرم آمد، نتیجه این جلسه را که تفکیک سه رویکرد مختلف از نگرش تاریخی به قرآن است، به صورت روزنوشتی در آورم و اندیشه‌هایم را در سطح وسیع‌تری به اشتراک گذاشته، به تکمیل بیشتر این موضوع بپردازم. به ویژه آن که کتابی با عنوان جریان‌های نوین تفسیری را به پایان رسانده، در صدد انتشار دارم و به هر گونه ملاحظه و تأملی از همکاران و دوستان و سایر علاقه‌مندان به این موضوعات به شدت نیازمندم.
روشن است که میان ما و متن قرآن فاصله عمیق تاریخی (Historic distance) وجود دارد. متون دینی بسان هر متن دیگری در دوره زمانی و شرایط جغرافیایی ویژه‌ای پدید آمده و در تعامل با این ظرف تاریخی شکل گرفته و از آغاز پیدایش در معرض فهم بشری قرار گرفته‌اند. مخاطبان معاصر این متون به دلیل آن که در فضای نزول این متون قرار داشتند و از سوی دیگر وجود آتوریته‌ای (Authority) که ابلاغ و تبیین متن را به عهده دارد، متنی روشن و تهی از ابهام و غموض فرارویشان می‌دیدند. اما به تدریج با فاصله تاریخی مخاطبان، زمینه‌های ابهام و بدفهمی در متن پدیدار شد. مفسران با هدف زدودن پرده ابهام به کشف معانی متن رو آوردند و دانش تفسیر زاده شد؛ اما دیری نپایید که تعدد اقوال از یک سو و تاثیر نگرش‌های کلامی و فرقه‌ای در فهم متن از سوی دیگر، متن را در ورای انبوهی متراکم از اندیشه‌ها و آراء قرار داده و سیاق و بافت تاریخی آن را پوشیده داشت.
از این رو به مطالعه در سیاق و بافت تاریخی متن نیاز آمد. پیدایش دانش‌هایی چون اسباب نزول، ناسخ و منسوخ و .. از مستندات این تلقی است. دیدگاه‌های تاریخ‌گروی نیز در عصر جدید به یاری این طرز تلقی برخاسته و متن مقدس را همانند هر متن دیگری در بافت و سیاق تاریخی خود قابل فهم می‌شمرند.
در بین پیروان نگرش تاریخی به متن، سه نوع جریان را می‌توانیم از یکدیگر تفکیک کنیم:
۱- نگرش خاورشناسی کلاسیک: خاورشناسان شهیر سنتی چون: نولدکه و گولدزیهر در نگرش تاریخی خود به متن قرآن با گردآوری انبوهی از داده‌های تاریخی اعم از زبانی و فرهنگ‌شناختی و مردم‌شناختی در صدد بازسازی بافت تاریخی متن از بیرون از آن هستند. در واقع از اطلاعات بیرون از متن ماکتی می‌سازند تا متن را درون آن نهاده و از نو بفهمند. مشکل این نگرش سنتی آن است که کمبود و فقر اطلاعات تاریخی از یک سو و تاثیر گزینش‌های افراد از بین داده‌های تاریخی بر شکل ماکت بازسازی شده و در نتیجه فهم حاصل از آن از سوی دیگر خلل و رخنه‌ای روش‌شناختی پدید می‌آورد. هر چند تلاش طاقت‌فرسای گروهی از این نسل در گردآوری حداکثری اطلاعات و نقادی عالمانه تک تک آنها و چینش دقیق آنها نمونه‌های موفقی از این نوع مطالعه را پدید آورده است. نمونه شاخص این نوع مطالعه را می‌توان در اثر گرانسنگ جواد علی با عنوان «المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام» مشاهده کرد که عملا بخش وسیعی از آن به تفسیر قرآن از منظری تاریخی به روش‌شناسی خاورشناسان کلاسیک اختصاص یافته است. او حجم وسیعی از اطلاعات تاریخی برآمده از متون کهن، گزارش‌های مورخان و کاوش‌های باستان‌شناسی را با تلاشی ستودنی یک به یک استخراج کرده و بافت تاریخی متن را بازسازی نموده و آن گاه به سراغ آیه مربوط به موضوع آمده و با قرار دادن آن در ماکت مذکور به تفسیر تاریخی آن می‌پردازد که در بسیاری موارد نشانگر خلل‌های فراوان در شیوه تلقی و فهم مفسران سنتی بدون نگرش تاریخی است.
۲- نگرش زبان‌مردم‌شناسی: وایسگربر آلمانی با طرح اندیشه جهان‌بینی زبانی، رهیافتی نو در مطالعات متون پدید آورد که بر مبنای آن هر عنصر زبانی را باید در ارتباط با اطلاعات مردم‌شناختی مربوط به آن شناخت و اساسا هر فراورده زبانی در تعامل با جهان‌بینی و فرهنگ مردمی است که این فراورده در زبانشان تولید شده است. بر این اساس قرآن حاوی شبکه‌ای از روابط زبانی درون متن است که بر شبکه‌ای از روابط فرهنگی و مردم‌شناختی در بیرون متن استوار است. از این رو برای فهم آن باید هر دو سطح روابط را شناسایی کرده و با تطبیق آن دو بر یکدیگر شناخت دقیقی از متن فراهم آورد. نمونه بارز این نوع مطالعه در خصوص قرآن را می‌توان در آثار توشیهیکو ایزوتسو به ویژه «مفاهیم اخلاقی دینی در قرآن» و «خدا و انسان در قرآن» و نسل شاگردانش مانند: ماکینو در اثر معروفش «آفرینش و رستاخیز در قرآن» یافت.
۳- نگرش باستان شناسی اندیشه ها: میشل فوکو مبدع رهیافت گفتمان (Discourse) است. بر مبنای این رهیافت هر متنی برآمده از گفتمان رایج زمان خود است که تراکم اندیشه‌های تفسیری پیرامون آن گاه نه تنها به فهم آن یاری نرسانده، بلکه بر غموض و پیچیدگی آن بیش از پیش افزوده و زمینه سوء تفاهمات فراوانی را پدید می‌آورد. در نتیجه متن بسان استخوانهای پراکنده و فرسوده‌ای می‌ماند که زیر انبوهی از خاک و سنگ و غبار مدفون می‌شود و اکنون باید با کاوش در ژرفای میراث تفسیری به عقب باز گردیم و به اصطلاح وی با باستان‌شناسی اندیشه‌ها غبار از واقعیت تاریخی نخستین زدوده، گفتمان نخستین متن را باز ستانیم. بنابراین میراث تفسیری نه از جهت تاثیر مستقیم در فهم متن، بلکه از جهت در بر داشتن قطعات پراکنده پازلی که باید آن را به شکل نخستینش در آورد، سودند بوده و به کار می‌آید. واکاوی این میراث گام به گام ما را به فهم‌های دوره‌های مختلف از متن رهنمون ساخته و گام به گام به فهم نخستین نزدیک می‌سازد. نمونه بارز این نوع مطالعه را نیز می‌توان در آثار محمد ارکون به ویژه کتاب «القرآن: من التفسیر الموروث الی نقد الخطاب الدینی» مشاهده کرد که در آن افزون بر مقدمه‌ای روش‌شناختی به تفسیر آیاتی از قرآن به همین روش پرداخته است.
این طبقه‌بندی هم چنان نیازمند تدقیق و ژرف‌کاوی بیشتر است.

بدون نظر |

من کیستم

این نوشته را چند سال پیش در همین جا منتشر کرده بودم و بعدها در اثر اختلالی فنی در سایت، پاک شده بود. امشب در جستجوی شعر نابی بودم که ناگاه نازک الملائکه شاعر معروف عرب با همه تاملات ژرفناک اشعارش درباره انسان و هویت ناشناخته او فرارویم ظاهر گشت.
شعر «أنا» از شاهکارهای فوق العاده زیبای «نازک» است که حس غربت و حیرت انسان در زمان زیستن را به خوبی نمایش می‌دهد. زمان زیستن که سرتاسر آکنده از پرسش و پاسخ است و هر چه بیشتر بدانی بیشتر آرامش از کف می‌دهی و دیگر حتا نمی‌دانی تو خود کیستی.
واقعا من کیستم؟ پاسخ این پرسش را کجا می‌توانم بیابم. شعر «من کیستم» را بخوانید، شاید پاسخ این پرسش را بیابید و شاید هم پرسشتان نیرومندتر از گذشته شما را ناآرام ساخته و خود را همچون فضانوردی معلق در فضای زیستن احساس کنید؛ همان گونه که این شعر با من چنین کرد.
من کیستم
شب از من می‌پرسد کیستم
من همان راز ژرفای سیاهی‌های اویم
من همان سکوت طغیانگر اویم
اعماق درونم را به عدم نقاب بستم
و دلم را با گمان گره بستم
و حال من شتری گم‌گشته در این بیابان
خیره گشته‌ام و می‌پرسند از من اعصار
من کیستم؟
باد می‌پرسد من کیستم
من آن روح سرگردان اویم در فراموشی زمان
من همچو اویم فاقد ‌مکان
هماره می‌رویم و پایانی نیست
می‌گذریم و ماندنی نیست
چون به آن بلندی رسیم
پندار که پایان رنج‌هاست
آن فضا!
روزگار نیز می‌پرسد کیستم
من بسانش سخت در پیچش اعصار
و در بازگشت رستاخیز زمان‌ها
آن گذشته دور را من می‌آفرینم
از درون فتنه‌‌های دلنشین آرزوها
و دوباره من آن را در گور می‌کنم
تا که دیروزی نو برایم بسازم
دیروزی که فردای سخت آن در پیش است
خود نیز می‌پرسم کیستم
من همانندش غرق در حیرت و خیره در تاریکی
نیست چیزی که از آن آرامش ارمغان گیرم
و چنان هماره در پرسش و پاسخم
پاسخی در زیر پوشش سراب
پندار که می‌شود نزدیک
اما چون رسد هیچ است
پنهان و ناپیدا و نیست است

أنا
اللیلُ یسألُ من أنا
أنا سرُّهُ القلقُ العمیقُ الأسودُ
أنا صمتُهُ المتمرِّدُ
قنّعتُ کنهی بالسکونْ
ولفقتُ قلبی بالظنونْ
وبقیتُ ساهمةً هنا
أرنو وتسألنی القرونْ
أنا من أکون؟
والریحُ تسأل من أنا
أنا روحُها الحیران أنکرنی الزمانْ
أنا مثلها فی لا مکان
نبقى نسیرُ ولا انتهاءْ
نبقى نمرُّ ولا بقاءْ
فإذا بلغنا المُنْحَنى
خلناهُ خاتمةَ الشقاءْ
فإِذا فضاءْ!
والدهرُ یسألُ من أنا
أنا مثلهُ جبّارةٌ أطوی عُصورْ
وأعودُ أمنحُها النشورْ
أنا أخلقُ الماضی البعیدْ
من فتنةِ الأمل الرغیدْ
وأعودُ أدفنُهُ أنا
لأصوغَ لی أمسًا جدیدْ
غَدُهُ جلید
والذاتُ تسألُ من أنا
أنا مثلها حیرَى أحدّقُ فی ظلام
لا شیءَ یمنحُنی السلامْ
أبقى أسائلُ والجوابْ
سیظَل یحجُبُه سراب
وأظلّ أحسبُهُ دنا
فإذا وصلتُ إلیه ذابْ
وخبا وغابْ

یک نظر |

حرمان فراق: بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آن چه از غم هجران تو بر جان من است!

تا کنون درباره فراق زیاد شنیده‌ایم و خوانده‌ایم! شعر و ادبیات و موسیقی و هنرهای تجسمی سرشار از مفاهیم برآمده از حرمان فراق است و این حوزه معنایی همواره غنای سرشاری به ادبیات و هنر بخشیده است. شگفت آن که روانشناسان به این پدیده به عنوان نوعی بیماری نگاه می‌کنند و از طریق درمان‌های بالینی به معالجه آن می‌پردازند و با انجام روانکاوی‌ها به شناسایی عقده‌های پدید آورنده این بیماری پرداخته و با مشاوره‌ها و درمان‌های روان‌پزشکی اعم از تزریق و مصرف داروهای مسکن و آرام‌بخش به مقابله با آن می‌پردازند.
ابراز شگفتی از آن جهت است نگرش پوزیتیوستی علوم در این موضوع چگونه در تضاد کامل با نگرش اسطوره‌ای هنر و ادبیات است. اگر نگاهی پدیدارشناسانه و در مقام مقایسه بین این دو نگرش داشته باشیم، در آن صورت خواهیم دید که هنر و ادبیات از حرمان فراق، حوزه گسترده‌ای از مفاهیم متعالی و مینوی می‌سازد که در شبکه گسترده و در هم تنیده معنایی با هویت انسان و فلسفه مرگ و زندگی و رنج همیشگی بشر توسعه می‌یابد و ارزش‌های هنری ماندگاری در دنیای فناپذیری‌ها می‌آفریند.
آری کی و چه هنگام است که توصیف حافظ شیرازی از فراق در این غزل به فراموشی سپرده شود و رنگ کهنگی یابد:
زبان خامه ندارد سر بیان فراق
وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
دریغ مدت عمرم که بر امید وصال
به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق
سری که بر سر گردون به فخر می‌سودم
به راستان که نهادم بر آستان فراق
چگونه باز کنم بال در هوای وصال
که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق
کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی
فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود
ز موج شوق تو در بحر بی‌کران فراق
اگر به دست من افتد فراق را بکشم
که روز هجر سیه باد و خان و مان فراق
رفیق خیل خیالیم و همنشین شکیب
قرین آتش هجران و هم قران فراق
چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شده‌ست
تنم وکیل قضا و دلم ضمان فراق
ز سوز شوق دلم شد کباب دور از یار
مدام خون جگر می‌خورم ز خوان فراق
فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق
ببست گردن صبرم به ریسمان فراق
به پای شوق گر این ره به سر شدی حافظ
به دست هجر ندادی کسی عنان فراق

باری به خاطر دارم که با دوست روانشناسی درباره این غزل سخن می‌گفتم و از اوج توصیف شاعرانه آن و اجرای فوق العاده علیرضا قربانی برایش با آب و تاب سخن می‌گفتم! به ناگاه با این سخن کوتاه خود آن چنان مرا از اوج خیال شعر به فرود دنیای پست واقع‌گرایی کشاند که تا چند دقیقه فقط مات و مبهوت مانده بودم که چه بگویم! او گفت: نشانه‌های روان‌پریشی فراوانی در این غزل دیده می‌شود و اگر حافظ به هنگام سرودن این غزل نزد من بود، او را مداوا می‌کردم! این سخن او مرا به یاد این ادعای گزاف زیگموند فروید در کتاب موسی و یکتاپرستی انداخت که موسی از انواع چندی از روان‌پریشی رنج می‌برد که اگر نزد من بود، می‌توانستم او را درمان کنم!

یک نظر |

صفحه بعدی »