مفاهیم تهی و پر طمطراق

امشب با دوستی درباره ترفندهای ذهن و مهارت‌های زبانی و شیوه تولید برخی مفاهیم گفتگو می‌کردم. در خلال بحث به برخی مفاهیم نا متعین و مشوش رسیدیم که چارچوب و مرز مشخصی نداشته و کاربردهای دقیقی نداشته و گاه حتی گوینده نیز نمی‌داند درباره چه چیزی سخن می‌گوید.
یکی از نمونه‌های پر کاربرد این گونه مفاهیم، واژه روشنفکری است. این مفهوم متاثر از اصطلاح «Enlightenment» شکل گرفته است که به دوره روشنگری در تاریخ غرب گفته می‌شود. در این دوره باورهای دیرپای جوامع غربی به تیغ برنده تشکیکهای دانشمندان علوم طبیعی و فیلسوفان پاره پاره گشت و یکی پس از دیگری به سرعت فرو پاشیدند. رویکرد معنایی این اصلاحات به روشنی گویای ساخت آنها متناسب با دوره‌های تاریخی گذار است و این گونه مفاهیم فراتر از دوره پیدایش قابل تعمیم در دیگر دوره‌ها نیستند. از این رو کاربردهای بعدی معمولا بدون معنای مشخص و تشویش‌برانگیز هستند. واقعا روشن بودن یک فکر به چه معناست؟ و کسی که روشنفکر است، یعنی چه کاره است و قرار است چه کاری انجام دهد؟ یادم می آید زمانی نیازمند جلب همکار برای ویرایش مقالات در مجله اطیاف بودم و فرم‌هایی تهیه شده بود که داوطلبان آنها را پر می‌کردند تا بر اساس آن افراد مورد نظر شناسایی و به کار گرفته شوند. کسی در بخش شغل نوشته بود: «مثقف» که به عربی معمولا معادل همان روشنفکر به کار می‌رود. خنده‌دار بودن این کار تا حد زیادی ناشی از نا متعین بودن این مفهوم است و این که اساسا معلوم نیست روشنفکر قرار است چه کاری انجام دهد. از این جهت است که هر کس به سلیقه خود آن را بر امری در ذهن خود به کار می‌برد که احتمالا توافق نظری با مخاطب در این زمینه ندارد. حال تصور کنید که پسوندهایی ابهام‌برانگیزتر هم به این مفهوم بیافزاییم و مثلا بگوییم: روشنفکر دینی! آیا ما دو جور روشنی داریم که یکی دینی و دیگری غیر دینی است؟ آن غیر دینی دقیقا چیست؟ کفر است یا چیز دیگر نه این و نه آن؟ از این مفاهیم باید پرهیز کرد و در حد امکان از مفاهیم کاملا دقیق و مورد توافق بین الاذهانی و به دور از تشویش و تشویه و سردرگمی استفاده کرد. ایرانی‌ها مهارت فراوان در آفرینش این گونه مفاهیم بی سر و ته و بی معنا دارند: جامعه مدنی نبوی، حکومت مردم‌سالار دینی، دگراندیشی (تصور کنید که این دگر کجاست و اون ور دگر کجاست) و …
نمونه مهم دیگر «شرق شناس» و «شرق شناسی» است. بگذارید باز کمی پس زمینه تاریخی آن را بدانیم. زمانی بود که شرق و غرب در اثر درگیری درازمدت و بسته شدن راه‌های تعامل و داد و ستد از یکدیگر کاملا بی خبر بودند. شرق اسلامی اساسا توجهی به غرب نداشت؛ جز به عنوان سرزمین کفر مانند هر سرزمین کفر دیگری که قابلیت فتح شدن و هدف گشایش است. اما غرب نگاهی نوستالژیک و جادویی به شرق داشت. شرق همان جایی بود که آن را صدها سال پیش به مسلمانان باخت و شرق منبع ثروتهای جهان و مرکز لذتها و عیش و نوش‌ها و تنوعات و کالاهای گوناگون و غیره بود. شرق در نگاه غربی‌ها رؤیای شورانگیز بود که رغبت و تمایل شناخت، تملک و سلطه را در آنها بر می‌انگیخت. از حدود قرن پانزدهم راه‌های دریایی بین قاره‌ای گشوده شد و غربی‌ها توانستند با دور زدن آفریقا دیوار انعزال را بشکنند و مناطق مختلفی از شرق را در نوردند. اوووه آن رؤیای پیشین به ناگاه در ابعادی کاملا تبخیر شد و در ابعادی گسترش بیشتری یافت. این دنیا برای انسان غربی کاملا متفاوت و نو بود که هیچ چیز آن شبیه دنیای خودش نیست. دهشت انسان غربی او را به شناخت شرق به عنوان یک سوژه واداشت و تعداد زیادی از دانشمندان را پدید آورد که ابعادی از شرق را از منظر انسان غربی مطالعه کرده و به تصویر و تحلیل می‌کشیدند. آن دوره به پایان رسید و شرق و غرب در هم آمیختند و شبکه‌های ارتباطی و فناوری‌های اطلاع‌رسانی، دنیا را به هم دوخت. حال مفهوم شرق‌شناس چه معنایی دارد؟ و به چه کسی گفته می‌شود؟ مثلا محمد ارکون که مسلمان و الجزائری است و در عین حال در فرانسه زندگی می‌کرد و به فرانسه می‌نوشت و درباره مسائل اسلامی مطالعه می‌کرد که به شرق مربوط است، شرق شناس است؟ و یا نصر حامد ابوزید که اتفاقا به عربی هم می‌نوشت، چطور؟ و یا کسی مثل مصطفی ملکیان که در ایران و به زبان فارسی درباره اموری مربوط به شرق می‌اندیشد؟ واقعیت آن است که امروز دیگر چیزی به این معنا نداریم و شرق‌شناسی دیگر وجود ندارد. آن چه هست مجموعه‌ای از رهیافت‌های علمی برای مطالعه پدیده‌های انسانی است که بدون تفاوت در هر دو سنخ موضوعات مربوط به شرق و مربوط به غرب به طور یکسان به کار می‌روند. مجموعه‌ای دیسپلین معرفتی وجود دارد؛ مجموعه‌ای زاویه دیدهای مختلف. از این‌ها هم که بگذریم، تلنباری از نوشته‌های ترویجی هم درباره همین مسائل وجود دارد که نه معرفتی تولید می‌کنند و نه روش معتبری را به کار گرفته‌اند. اینها اساسا مطالعه به حساب نمی‌آیند تا در حوزه مطالعات علمی طبقه‌بندی شوند. دیگر شرق‌شناس کدام است؟ باز در این جا خنده‌دار است که کسی مثل حسن حنفی با تاثر از ادوارد سعید می‌آید و می‌گوید: نه، چرا ما باید موضوع مطالعه غربیها باشیم و آنها موضوع مطالعه ما نباشند؟ این توهین به ما است! پس ما هم باید مثل آنها رفتار کنیم و عنوان «الاستغراب» به معنای غرب‌شناسی داشته باشیم. راستش را بخواهید نه معنا و مفهوم این دوگانه‌ها را می‌فهمم و سودی در به کار بردن آنها می‌بینم.

3 thoughts on “مفاهیم تهی و پر طمطراق

  1. 1- تعاریف در علوم انسانی مانند ریاضیات و ویا فیزیک مفهموم معین ومشخصی ندارند. روشنفکری در عین که می تواند مفاهیم وسیعی را در ذهن ایجاد کند . در همان حال در شنونده این مفهموم را متبادر می کند که شخص مورد بحث فراتر از عرف وسنت با طیف وسیعتری نسبت به فهم سنتی می اندیشد.در عین حال شخص می توند مومن بوده وفراتر از سنت وفقه با دید هرمنتیک ویا جامعه شناختی ویا تاریخی براساس علوم اکادمیک به دین بیاندیشد که می شود روشنفکر دینی
    2-دگر اندیش هم بر همین سیاق کسی است مانند عرف رایج نمی اندیشدوطبعا می شود دگر اندیش که طیف وسیعی از ملحدان و فیمینست ها و دیندارن غیر سنتی را شامل می شود
    3- بعضی از کلمات ویا ترکیب ها مانند جامعه مدنی نبوی,مردم سالاری دینی و…. می تواند مفاهیمی را متبادر کند اما ساخته شدن این کلمات ناشی ازوجود دیکتاتوری است . در واقع مبارزه ارام وبدون خونریزی واهسته وپیوسته این کلمات را میسازند
    4- همنجور که می شود مثلا کاشان شناسی ویا تهران شناسی ومدینه شناسی ویا نیویورک شناسی داشته باشیم که به صورت کامل به زیر پوست این شهرها رفته واز لحاظ تاریخی فرهنگی جغرافیای نژادی و… شهرهارا مورد بررسی قرار دهیم میتوان شرق شناسی ,غرب شناسی هم داشت . اصلا ربطی به توهین واینجور چیزها ندارد. طبعا غرب نسبت به شرق منطقی تر وبر عکس شرق نسبت به غرب احساسی تر است. مفهموم اشراق که مفهمومی عرفانی است بر همین امر متبط است.شاید اولین کسی که این مقایسه را بصورت علمی انجام داد مرحوم دکتر شریعتی باشد

  2. چنگیز پهلوان کتابی یا رساله دارد با عنوان «در عزت و خفت روشنفکران». در آنجا کمی از مفهوم روشنفکری و نیز روشنفکر بحث کرده است. نمی دانم دیده اید یا نه. ولی اگر ندیده اید، به نظرم می تواند به پیشبرد این بحث کمک کند.

  3. سرور گرامی سلام. ما از این گرفتاری ها زیاد داریم. راستش را بخواهید ما خیلی مانده که اندیشیدن بیاموزیم و لبریز شویم از مشاهده و یافتن و جستن پدیده ها و سپس از آنها فاصله گرفتن و با انتزاع و کلی کردن مجموعه منفردات،برآنها احاطه یابیم و به این ترتیب از هستی فاصله گرفته و پاره پاره انسان بودن خود را بسازیم و حیات را که کنشورزی مستمر از ادامه دهیم و متوقف نکنیم. ما بیشتر ترجیح می دهیم وابسته یقین بیواسطه حسی خود شویم وغرق در منفردات و جزییات شویم و از این احساس وابستگی به اشراق و فنا برسیم. کارمان بیشتر از اینها زار است! من بدون درغلتیدن در ورطه یأس احساس می کنم ته دره عمیق ابهام اندیشی و پریشان گویی افتاده ایم وتا بازگشتن به جاده اصلی خردورزی باید از قعر زبان و ابهامات آن عبور کنیم سپس از متافیزیک و سپس از عرفان و سپس از خشنودی عجیب به انظار بی بنیادمان خارج شویم .اوهه! خیلی طول می کشد پس بگذار همان ته بمانیم. این تقریر کوتاه من سرچشمه پدیدآمدن مولوی و حافظ و ابن عربی را هم با زبان نیمه شوخی نشان می دهد که هر کدام از ته دره خوش خوشان، انگار سلطان عالمند.علی میرآقا رفیق قدیمی و دوستدار اندیشه ورزی شما.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *