وبا: در کشاکش مرگ و زندگی

پیش از این در روزنوشتی با عنوان «من کیستم» یکی از اشعار زیبای نازک الملائکه را به فارسی برگردان کرده بودم. در این نوشته معروفترین شعر وی با عنوان «الکولیرا» به معنای وبا را برگردان کرده ام که از شاهکارهای شعر معاصر عرب به شمار می رود. نازک الملائکه در کنار بدر شاکر السیاب مبدعان شعر نوی عربی هستند و مقامی در شان نیما و سهراب در فارسی دارند.
نازک از حیث مضامین شعری تا حدودی به شاعر معروف ایرانی «فروغ فرخزاد» نزدیک است. فروغ که مدتی است در بین عرب‌ها نیز شهرت و محبوبیت یافته و اشعاری از او به عربی برگردان شده است. نازک و فروغ هر دو از این جهات به هم شبیه‌اند: ترسیم زیبای عشق زمینی با استفاده از استعارات جدید و متفاوت و تصویر زیبای یأس و نومیدی و در نهایت آن احساس عمیق پوچی.
شعر وبا شهری وبازده را به استعاره می گیرد تا حال انسان در کشاکش مرگ و زندگی را به نمایش در آورد. توصیفات و صحنه پردازی های این شعر بی اندازه دهشتناک و هولناکند و آن چنان ترس و هراس و نگرانی و اضطراب را در تو می آفرینند که ناخواسته خود را یکی از وبازدگان این شهر و در آستانه مرگی نزدیک خواهی دید.
این نوع احساسات نیز گاهی برای آدمی سودمند است تا از روزمرگی زندگی برهد و نگرشی ژرفناکتر به حال خویش در این جهان گذرا افکند. به راستی چه تفاوتی بین بیماری مبتلا به مرضی بی درمان و در آستانه مرگ با کسی وجود دارد که در ظاهر هیچ مشکل جسمی ندارد ولی در یک لحظه ممکن است یکی از ریزترین مویرگهای مغزش بسته شود و یا در تصادفی بسیار ساده و تصادفی ضربه مغزی شود و به ناگاه تمام آن شکوه و ابهت زندگی در جسدی بی جان فرو می ریزد و مرگ با همه هیبتش بر آن جان مالامال از غرور و نشاط سایه می افکند.

وبا
شب آرام گشت
گوش به ضربآهنگ صدای ناله‌ها سپار
در دل تاریکی، ژرفای خاموشی، بر جسد مردگان
فریاد ناله‌ها بلند و در افت و خیز
اندوهی می‌جوشد و آتش می‌گیرد
و پژواک ناله‌ها در آن وقفه ایجاد می‌کند
در هر قلبی جوششی
و در آرامش هر کوخی غم‌هایی
سایه‌ای در همه جا در عمق تاریکی فریاد ناله سر داده است
و در هر جا صدایی می‌گرید
این پاره‌ پاره‌هایی است که مرگ بر جای گذاشته است
مرگ مرگ مرگ
ای اندوه نیل که از کار مرگ به فریاد آمده‌ای
صبح دمید
ضربآهنگ گام‌های روندگان را بشنو
در خاموشی سحر بشنو و حرکت گریه‌کنندگان را ببین
ده مرده، بیست مرده …
نمی‌توانی به شمارش آوری به صدای گریه‌کنندگان گوش فراده
صدای کودک بیچاره را بشنو
مردگان مردگان و تعدادشان رفته از کف
مردگان مردگان و دیگر فردایی نمانده است
در هر جا جسدی بی‌جان افتاده که اندوهنگینی بر او می‌گرید
نیست هیچ لحظه بزرگداشتی و هیچ دقیقه سکوتی
این دستاورد مرگ است
مرگ مرگ مرگ
انسان شکایت می‌کند شکایت از کار مرگ
وبا
در غار هراس در بین جسد مردگان
در خاموشی سنگدلانه ابدیت آن جا که مرگ دارو است
درد وبا بیدار گشت
کینه‌ای مدام می‌جوشد
آن دشت روشن دل‌انگیز به ناگاه
فریاد ناله‌های نگران و دیوانه‌وارش به آسمان رفت
صدای گریه‌کنندگان به گوش نمی‌رسد
چنگال مرگ در هر جایی پژواکی وانهاده است
در کلبه آن زن کشاورز در آن خانه
هیچ جز فریاد ناله‌های مرگ
مرگ مرگ مرگ
تجلی مرگ درجسد سنگدل وبا به انتقام نشسته است
خاموشی در جریان است
تنها صدای آهنگ تکبیر
گورکن نیز مرده است و دیگر یاریگری نیست
مؤذن مسجد مرده است
چه کسی مرده را تکریم کند؟!
دیگر جز ناله و آه نمانده است
کودکی بدون مادر و پدر
از قلبی آتشین می‌گرید
و فردا بدون تردید دیو بیماری می‌ربایدش
ای شبح خونریز! واننهادی
جز اندوه مرگ
مرگ مرگ مرگ
ای مصر! احساسم را کار مرگ پاره پاره ساخت
…………………………………………………….

الکولیرا
سكَن الليلُ
أصغِ إلى وَقْع صَدَى الأنَّاتْ
في عُمْق الظلمةِ, تحتَ الصمتِ, على الأمواتْ
صَرخَاتٌ تعلو, تضطربُ
حزنٌ يتدفقُ, يلتهبُ
يتعثَّر فيه صَدى الآهاتْ
في كل فؤادٍ غليانُ
في الكوخِ الساكنِ أحزانُ
في كل مكانٍ روحٌ تصرخُ في الظُلُماتْ
في كلِّ مكانٍ يبكي صوتْ
هذا ما قد مَزّقَهُ الموتْ
الموتُ الموتُ الموتْ
يا حُزْنَ النيلِ الصارخِ مما فعلَ الموتْ
طَلَع الفجرُ
أصغِ إلى وَقْع خُطَى الماشينْ
في صمتِ الفجْر, أصِخْ, انظُرْ ركبَ الباكين
عشرةُ أمواتٍ, عشرونا
لا تُحْصِ أصِخْ للباكينا
اسمعْ صوتَ الطِّفْل المسكين
مَوْتَى, مَوْتَى, ضاعَ العددُ
مَوْتَى, موتَى, لم يَبْقَ غَدُ
في كلِّ مكانٍ جَسَدٌ يندُبُه محزونْ
لا لحظَةَ إخلادٍ لا صَمْتْ
هذا ما فعلتْ كفُّ الموتْ
الموتُ الموتُ الموتْ
تشكو البشريّةُ تشكو ما يرتكبُ الموتْ
الكوليرا
في كَهْفِ الرُّعْب مع الأشلاءْ
في صمْت الأبدِ القاسي حيثُ الموتُ دواءْ
استيقظَ داءُ الكوليرا
حقْدًا يتدفّقُ موْتورا
هبطَ الوادي المرِحَ الوُضّاءْ
يصرخُ مضطربًا مجنونا
لا يسمَعُ صوتَ الباكينا
في كلِّ مكانٍ خلَّفَ مخلبُهُ أصداءْ
في كوخ الفلاّحة في البيتْ
لا شيءَ سوى صرَخات الموتْ
الموتُ الموتُ الموتْ
في شخص الكوليرا القاسي ينتقمُ الموتْ
الصمتُ مريرْ
لا شيءَ سوى رجْعِ التكبيرْ
حتّى حَفّارُ القبر ثَوَى لم يبقَ نَصِيرْ
الجامعُ ماتَ مؤذّنُهُ
الميّتُ من سيؤبّنُهُ
لم يبقَ سوى نوْحٍ وزفيرْ
الطفلُ بلا أمٍّ وأبِ
يبكي من قلبٍ ملتهِبِ
وغدًا لا شكَّ سيلقفُهُ الداءُ الشرّيرْ
يا شبَحَ الهيْضة ما أبقيتْ
لا شيءَ سوى أحزانِ الموتْ
الموتُ, الموتُ, الموتْ
يا مصرُ شعوري مزَّقَهُ ما فعلَ الموتْ

6 thoughts on “وبا: در کشاکش مرگ و زندگی

  1. جناب معموري
    سلام
    از آشنايي تان بي نهايت خوشحالم. از اين به بعد سر مي زنم و بهره مي برم.
    شاد و پيروز باشيد.
    با احترام
    …………………………………………………………………………………………..
    ممنونم دوست عزیز
    من هم وبلاگ شما را روزانه می بینم و از خواندنش گاه بی اندازه لذت می برم
    معموری

  2. سلام اقای دکتر
    مثل همیشه پست تاثیر گذاری داشتید.من سوالی از شما دارم.یکبار در یکی ازکامنتهایی که نوشته بودید سه شعر کوتاه وبسیار زیبا اورده بودید که هرکدام سه مصرع داشتند وچیزی شبیه سه گانیهای فارسی بودند.ایا در عربی هم ژانری به نام “ثلاثی” داریم واگر هست نام شاعرانی که به این سبک شعر می سرایند می شناسید؟یا اگر پایگاه انترنتی سراغ دارید که چنین شعرهایی داشته باشد به من معرفی می فرمایید؟
    بسیار سپاسگزارم.
    ………………………………………………………………………………………………………..
    سلام و سپاس
    ريشه تاريخي سه پاره سرايي به شعر مسمط در ادبيات جاهلي باز مي گردد كه معمولا پاره هاي پنج تايي را به شكلي مي چيدند كه مصرع اول و پنجم هم قافيه در آيند. براي نمونه به اين مسمط منسوبه به امرؤ القيس توجه كنيد:
    توهمت من هند معالم أطلال*عفاهن طول الدهر في الزمن الخالي
    مرابع من هند خلت ومصايف*يصيح بمغناها صدى وعوازف
    وغيرها هوج الرياح العواصف*وكل مسف ثم آخر رادف
    بأسحم من نوء السماكين هطال

    بعدها اين نوع سرودن توسط منوچهري توسعه يافته و به زبان فارسي انتقال يافته و مسمط هاي شش پاره پديد آمد و پس از آن در جريان توسعه هاي بعدي مسمط هاي مثلث و مربع و مخمس و مسدس شكل گرفتند.
    آن چه در دوره جديد رخ داده و شما از آن در وبلاگتان پيروي مي كنيد، تركيب انواع نو شعر از نيمايي و سپيد و … با سبك مسمط مثلث است كه زيبا و دلنشين و گاه سهل و ممتنع است.
    اين نوع سروده ها در فرهنگ هاي ديگر مثل ادبيات ژاپني نيز رواج دارد كه سه پاره هايي را معمولا با شروع از نام فصلي مي سرايند.
    و اما درباره آن سه پاره عربي كه فكر كنم اين باشد:

    1- نار فمک
    القلب ینبض باسمک
    والعینین تشتعل من نار فمک
    وانت واقفة تنظرین حریقي

    2- رقص عيناک
    عيناک تلهو بقلبي
    ورمشاتک فرقة بالة
    تهز مسرح کياني

    3- وأنت
    وأنت حبيبتي
    ورمادي يتشابک بک
    في رياح هواک

    نمي دانم نامش را چه بگذارم. نوعي حديث نفس بود از شور دلتنگي دوستي گرانقدر و عزيزتر از جان!

  3. هرچه آرزوی خوبه مال تو
    هر چه که خاطره داری مال من

    اون روز های عاشقونه مال تو
    این شبای بیقراری مال من

  4. با سلام و احترام
    مطلب مفید و ارزنده ای را بیان فرمودید اما توصیه میکنم این اثر را هم بخوانید
    مرگ از ‌چشمان تو‌ خواهد نگريست
    مجموعه شعر «مرگ خواهد آمد و از چشمان تو خواهد نگريست» آخرين اثري است كه از پاوزه باقي مانده و در آن او همه نگاهش به زندگي و مرگ را جمع كرده است.

    • ممنونم از نظر لطفتان
      پیش از این قطعه ای از شعر مورد نظرتان را در روزنوشتی با عنوان «مرگ می‌آید و چشمان تو از آن او خواهد بود» گزارش کرده بودم که در نشانی زیر در دسترس است
      http://ali.mamouri.com/248
      با سپاس
      معموری

  5. من باد نیستم

    اما همیشه تشنه فریاد بوده­ام

    دیوار نیستم

    اما اسیر پنجه بیداد بوده­ام

    نقشی درون آینه سرد نیستم

    اما هرآنچه هستم، بی درد نیستم

    اینان به ناله آتش، درد نهفته را

    خاموش می­کنند و فراموش می­کنند

    اما من آن ستاره دورم که آبها

    خونابه­های مرا نوش می کنند

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *