برای چشمان تو!

امروز با دوست گرانقدر و شاعر و ادبیات‌دانی گفتگو می‌کردم و به مناسبت یاد موضوعی در شعر و ادبیات افتادم: نقش چشمان در اشعار و ناخواسته دو شعر فارسی و عربی هم‌زمان به خاطرم آمد. همان دم هر دو شعر را به زبان دیگر برگردان کرده و به دوستی که سبب این التفات بود، هدیه کردم. شعر نخست با عنوان ساقی از شاهکارهای فریدون مشیری و دوم با عنوان «من أجل عينيک» از شاهکارهای کم نظیر امیر عبدالله فیصل!
هر دو شاعر، شعر خود را از چشم یار آغاز کرده و مسیر انتقال وجد عاشقانه را از آن چشمان تا ژرفای درون شاعر به زیباترین شکل توصیف نموده و سپس در روانکاوی زیبا و دلنشینی مسیر برگشت را توصیف و تحلیل می‌کنند و در این رفت و برگشت عاشقانه دنیاهایی از وجد و شوق را به نمایش می‌کشند؛ جز آن که شعر نخست سرشار از نشاط دوره وصل است و شعر دوم مالامال از گلایه‌های دوران فراق!
شاید هیچ عضو دیگری به اندازه چشمان برای شاعران الهام بخش و سحرانگیز نبوده و نیست؛ چشمانی که گاه در نگاهی شاعر را به دامی ابدی کشانده، نای هر گونه گریز را از او گرفته، او را به تمجید و تقدیسشان وا می‌دارد. بگذارید بسنده کنم به همین اندازه و دو شعر را به همراه ترجمه‌شان بیاورم.

ساقی
کاش می دیدم چیست
آن چه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است
آه وقتی که تو لبخند نگاهت را
می‌تابانی
بال مژگان بلندت را
می‌خوابانی
آه وقتی که تو چشمانت
آن جام لبالب از جاندارو را
سوی این تشنه جان سوخته می‌گردانی
موج موسیقی عشق
از دلم می‌گذرد
روح گلرنگ شراب
در تنم می‌گردد
دست ویرانگر شوق
پرپرم می‌کند ای غنچه رنگین پر پر
من در آن لحظه که چشم تو به من می‌نگرد
برگ خشکیده ایمان را
در پنجه باد
رقص شیطان خواهش را
در آتش سبز
نور پنهانی بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابدیت را می‌بینم
بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش می‌گفتی چیست
آن چه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است
……………………………………………..
لیت کنت شاهدت مایجري من عینیک الی منتهی کیاني
آه! عندما تطلعین علي بابتسامة
و ترقدین اجنحة رمشاتک
آه! عندما عیونک تلک الکؤوس الممتلئة بماء الحیاة
تتجهین بها نحوي
انا تلک الروح المحترقة
فحینذاک امواج قیثارة الغرام
تمر علی قلبي
و روح الخمر بلون الورد
یطیش في فسحة جسدي
ید الشوق الباطشة
تفتت اوراق وردة حیاتي
یا سنبلتي الملونة المفتتة
انا حین تنظر نحوي عیونک
أری فیها اوراق شجرة الایمان الیابسة
تسقط في احضان الریاح
رقص شیطان الهوی
في خضار النیران
انوار العطاء المستورة
في ینابیع الحب
أری فیها موجات الازل
و لکن لا لا لا استطیع
ان استمر في النظر الی نظراتک
فلیس بوسعي النظر الی موجات الازل
لیت کنت تخبریني ما هو
في عیونک یجري منها الی منتهی کیاني
……………………………………………….
من أجل عينيك عشقت الهوى
بعد زمان كنت فيه الخلي
وأصبحت عيني بعد الكرى
تقول: للتسهيد لا ترحلي
يا فاتناً لولاهُ ماهزّنى وجد
ولاطعم الهوى طاب لي
هذا فؤادى فامتلك أمرهُ
فأظلمهُ إن أحببت أو فاعدل
من بريق الوجد في عينيك اشعلت حنيني
وعلى دربك أنّی رُحت أرسلت عيوني
الرؤی حولي غامت بين شكٍ ويقينٍِ
والمنى ترقص فى قلبي على لحن شجوني
أستشف الوجد فى صوتك آهات دفينة
يتوارى بين أنفاسك كى لا أستبينا
لستُ أدرى أهو الحبُ التى خفت شجونه
أم تخوفت من اللومِ فآثرت السكينا
ملئت لى درب الهوى بهجة
كالنور في وجنةِ صبح ندي
وكُنتَ إن أحسستَ بى شقوةً..تبكي كطفل خائف مسهّد
وبعد ما أغريتنى لم اجد منك
ألا سراباً عالقاً فى يدي
لم أجن منهُ غير طيف سرى غاب عن عيني ولم يهتدي
كم تضاحكت عندما كنت أبكي
وتمنيت أن يطول عذابي
كم حسِبت ألايام غير غوان..وهى
عمري وصفوتي وشبابي
كم ظننت الأنين بين ضلوعي
بعد رجع لحن من الأغانى العتابِ
وأنا أحتسي مدامع قلبي
حين لم تَُلقني لتسأل ما بي
لاتقل أين ليالينا وقد كانت عذابا
لاتسلني عن أمانينا وقد كانت سرابا
أننى أسدلت فوق الأمس ستراً وحجابا
فتحمل مُرَّ هجرانِك وأستبقَ العتاب
……………………………………………..
برای چشمان تو بود که عاشق گشتم
پس از دورانی که سراسر تهی گشته بودم
وچشمانم پس از آن رؤیای شیرین
از خماری می‌خواهد که رخت بر مبندد
ای فتننه‌انگیزی که گر نبود هرگز این چنین از این وجد به لرزه نمی‌آمدم
و نه هرگز عشق این چنین به مذاقم خوش می‌آمد
اینک این قلب من در دستان توست که آن را از آن خود کنی
پس هر چه خواهی کن: ستم بورز یا دادگری کن
برق چشمان تو بود که آتش مهر را در دلم افکند
و در مسیر رفتنت هر جا که روی، چشمانم را می‌گسلانم
و من میان ابر رؤیاهای پیرامونم در بین شک و تردید رها گشته‌ام
و مرگ در اعماق قلبم به آهنگ ناله‌هایم می‌رقصد
صدای پنهان شوق را در صدایت در می‌یابم
و شوق زیر موج نفس‌هایت سر بر می‌کشد و تو آن را پنهان می‌داری تا نزد من رسوا نگردی
نمی‌دانم آیا این همان عشق است که پیوسته از سوز و گدازش هراسان بودم؟!
یا آن که از رسوایی‌اش می‌ترسیدم و آرامش و آسودگی را بر می‌گزیدم!
و تو جاده عشق را برایم مالامال از روشنایی ساختی!
درست بسان طلوع صبح در آغوش شبنمان
و تو چون جفایی در من می‌یافتی، بسان کودک هراسانی می‌گریستی
و پس از آن که تو اغوایم کردی، نیافتم از تو
جز سرابی رها در بین دو دستانم
و من بی بهره از آن مگر به اندازه سایه‌ای که آن نیز از چشمانم رخت بر بسته است
آه چه بسیار خنده‌هایی که هنگام گریستنم به لب داشتی!
و تو آرزو می‌کردی که رنج و عذابم افزون گردد!
چه بسیار روزهای عمرم را بیهوده انگاشتی!
و ندانستی که آنها سرمایه عمر و جوانی‌ام هستند
و چه بسیار پنداشتی که ناله‌های میان سینه‌ام
بازتاب ترانه‌های گلایه‌آمیزی است که برایت می‌خوانم!
و اما من در آن هنگام اشکهای قلبم را به درون فرو می‌کشیدم
همان گاهان که تو از من رو کشیده، از حالم جویا نمی‌شدی
مپرس از آن شبهایی که بین من و تو گذشت که جز رنج و عذاب نبود
و مپرس از آرزوهایمان که جز سراب نبود
و من اینک بر گذشته‌ها پرده فراموشی کشیده‌ام
پس ای من! بچش درد تلخ هجران را و بگذر از این گلایه‌ها

3 thoughts on “برای چشمان تو!

  1. گفتی که:«کاش چون تو مرا، ای دوست!
    گویا، زبان شعرو سخن می بود
    تا قصه ساز آتش پنهانم
    شعر شکفته بر لب من می بود»
    گویم به پاسخ تو که:« ایا هست
    «شعری ز چشم های تو زیبا تر؟
    «یا من شنیده ام ز کسی هرگز
    «حرفی از آن نگاه، فریباتر؟
    «دریای سرکشی ز غزل خفته است
    در آن نگاه خامش دریا رنگ
    یک گوشه از دو چشم کبود تست
    ای آسمان روشن مینا رنگ»
    «ای کاش بود پیکر من شعری
    تا قصه ساز بزم شبت می شد
    می خواندی و چو بر دو لبت می رفت
    سرمست بوسه های لبت می شد»
    «می مرد کاش بر لب من آن شعر
    کاو شرح بیقراری ی ِ من می گفت
    اما چو دیدگان تو چشمانم
    در یک نگه هزار سخن می گفت»

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *