این است شب عمر من! پس ای چرخ روزگار بایست!

جرج جرداق را همه می‌شناسند! نویسنده عرب مسیحی که کتاب معروف «الامام علی: صوت العدالة الانسانية» از اوست و با عنوان «امام علی (ع) صدای عدالت انسانی» به فارسی برگردان شده است. اهمیت این کتاب در گزارشی است که یک مسیحی از منظر یک انسان و نه یک مسلمان از سیره و منش امام علی (ع) ارائه می‌دهد. این کتاب بی نیاز از توصیف و معرفی است و قصد سخن درباره آن را ندارم.
جرج جرداق را همه به این کتاب می‌شناسند! و البته کمتر کسی می‌داند که او اشعار نابی نیز سروده که برخی از آنها شاهکارهایی ماندگار گشته و در تاریخ ادبیات معاصر عرب چون ستارگانی بی همتا درخشیده‌اند. در این روزنوشتم یکی از ناب‌ترین قصایدش را طبق معمول با ترجمه فارسی آورده‌ام. خواندنی است! بارها و بارها! و در هر بار سمند خیال خواننده را با خود به دنیاهای رازآلود رؤیاهای پایان ناپذیر به پرواز می‌آورد. به ویژه اگر اجرای فوق‌العاده و کم‌نظیر «کوکب الشرق» را از این شعر بشنوید! به یقین شنیدن مکرر آن شما را هر بار بیشتر به وجد خواهد آورد!

هذه ليلتي
هذه ليلتي وحلم حياتي
بين ماضٍ من الزمان وآت
الهوى أنت كله والأماني
فاملأ الكأس بالغرام وهات
بعد حين يبدل الحب دارا
والعصافير تهجر الأوكار
وديار كانت قديماً ديارا
سترانا كما نراها قفارا
سوف تلهو بنا الحياة وتسخر فتعالى أحبك الآن أكثر
والمساء الذي تهادى إلينا
ثم أصغى والحب في مقلتينا
لسؤالٍ عن الهوى وجوابٍ
وحديثٍ يذوب في شفتينا
قد أطال الوقوف حين دعاني
يلمّ الأشواق عن أجفاني
فادن مني وخذ إليك حناني
ثم اغمض عينيك حتى تراني
وليكن ليلنا طويلاً طويلا
فكثير اللقاء كان قليلا
سوف تلهو بنا الحياة وتسخر فتعال أحبك الآن أكثر
يا حبيبي طاب الهوى ما علينا
لو حملنا الأيام في راحتينا
صدفة أهدت الوجود إلينا
وأتاحت لقاءنا فالتقينا
في بحارٍ تئن فيها الرياح
ضاع فيها المجداف والملاح
كم أذل الفراق منا لقاء
كل ليلٍ إذا التقينا صباح
يا حبيباً قد طال فيه سهادي
غريباً مسافراً بفؤادي
سوف تلهو بنا الحياة وتسخر فتعال أحبك الآن أكثر
سهر الشوق في العيون الجميلة
حلم آثر الهوى أن يطيله
وحديثٌ في الحب إن لم نقله
أوشك الصمت حولنا أن يقوله
يا حبيبي وأنت خمري وكأسي
ومنى خاطري وبهجة أنسي
فيك صمتي وفيك نطقي وهمسي
وغدي في هواك يسبق أمسي
سوف تلهو بنا الحياة وتسخر فتعال أحبك الآن أكثر
هلَّ في ليلتي خيال الندامى
والنواسي عانق الخيام
وتساقوا من خاطري الأحلام
وأحبوا واسكروا الأيام
رب من أين للزمان صباه
إن غدونا وصبحه ومساه
لن يرى الحب بعدنا من حداه
نحن ليل الهوى ونحن ضحاه
ملء قلبي شوقٌ وملء كياني
هذه ليلتي فقف يا زماني
…………………………..
این است شب عمر من!
این است شب من و رؤیای زندگی‌ام
میان گذشته روزگارانم و آن چه در پی دارم
عشق! آه! همه تویی و آرزوهایم!
بیا پر ساز جامم را از شیدایی و پیشکشم کن
مدتی دیگر از عشق ما جز خانه‌ای بر نخواهد ماند
و گنجشک‌ها لانه‌هایشان را ترک خواهند کرد
و سرزمین‌هایی که آباد بودند
به تماشایمان خواهند نشست؛ همان گونه که ما امروز آنها را ویرانه می‌بینیم!
زندگی چه بازی‌ها و سخره‌ها خواهد گرفت ما را! پس بیا اکنون تو را بیشتر دوست بدارم!
و آن شامگاه که سر فرود آورد به پیشگاهمان
و گوش فرا داد آن گاه که عشق در مردم چشمانمان می‌تپید
به پرسشی از عشق و پاسخی عاشقانه‌تر به آن
و سخنانی که بر آستان لب‌هایمان ذوب می‌گشت
به درازا کشید ایستادنم، هنگام خواندنت مرا!
و آن شوق‌ها همه لبریز از پلک‌هایم
بیا بیا نزدیک شو و از آن خود کن همه مهر مرا!
و آن گاه چشمانت را فرو بند تا ببینی مرا!
و این شامگاه شب عمرمان است که دراز دراز باد!
که هر چه دیدارت دراز گردد، باز کوتاه است!
زندگی چه بازی‌ها و سخره‌ها خواهد گرفت ما را! پس بیا اکنون تو را بیشتر دوست بدارم!
ای حبیبم! چه خوش است این عشق بر ما!
اکنون چه نیک است اگر روزگاران را در کف دستانمان بر کشیم
و هستی را تصادفی هدیه‌مان کند
و دیدارمان را میسر سازد و گرد هم آییم
در ژرفای دریاهایی که بادها می‌نوازندشان
و کشتی و ناخدا در آن گم گشته‌اند!
آه! از فراق که چه دیدارهایی را از ما گرفت
شبانگاهانی که می‌توانست به دیدار تو روشن گردند
ای حبیبم! همان شب‌هایی که خواب از چشمان ربوده بودند
و من غریبانه در دیار قلبم سفر آغازیده بودم
زندگی چه بازیها و سخره ها خواهد گرفت ما را! پس بیا اکنون تو را بیشتر دوست بدارم!
شوق در آن چشمان زیبا شب را به بیداری گذراند
و آن رؤیایی که عشق آن را به درازا کشانده بود
و سخنانی سرشار از مهر که گر به زبان نیز نمی‌آوردیم
سکوت پیرامونمان رسوایشان می‌ساخت
ای حبیبم! تویی شراب من و جام من!
و آرزوی خاطرم و شادی انس درونم!
سکوتم از تو و سخنم از تو و زمزمه لبانم از توست!
و فردای من در عشق تو از دیروزم پیشی گرفته است
زندگی چه بازیها و سخره ها خواهد گرفت ما را! پس بیا اکنون تو را بیشتر دوست بدارم!
خیال ندیمانم در افق امشبم طلوع کرده است
و خوشه‌های درشت انگور با خیمه‌ها هم آغوش گشته‌اند
و نوشیدند رؤیاهایم را از خاطر درونم
و عشق‌ورزی کردند و روزگاران را مست ساختند
خدایا! کدام قسمت روزگاران، دوران جوانی آن است؟
اگر صبح و ظهر و شب را در کنارت گذرانم!
دیگر هرگز به تاریخ عشق نیاید کسی که چون ما آن را بسراید!
ماییم همان شب و روز عشق
جام لبریز قلبم از شوق و فوران هستی‌ام
آری! این است شب عمر من! پس ای چرخ روزگار بایست!

9 thoughts on “این است شب عمر من! پس ای چرخ روزگار بایست!

  1. سلام وعرض ادب
    می خواستم بپرسم ایا اجازه دارم از اشعاری که می نویسید وترجمه آنها درکلاس درس استفاده کنم؟ ما این ترم بررسی متون ادبی معاصررا داریم که بیشتر روی شعر کار می کنیم.

    • بله! حتما! مانعی ندارد! فقط لازم به تذکر است که ترجمه اشعار تطابق تحت اللفظی ندارند و گاه برخی تغییرات جزئی را جهت برخورداری ترجمه از بیان ادبی و تخیل شعری در آنها به عمل آورده ام.

  2. دیگر به خوابت هم نخواهم آمد

    نازنین شعرهای من آسوده بخواب

    دیگر سراغت را از ماه نخواهم گرفت

    دیگر برایت لالائی مهتاب نخواهم خواند

    آسوده بخواب بر پولک ستاره و شب

    دیگر باران را بهانه نخواهم کرد

    تا زیر چتر تو تا انتهای کوچه بیایم

    آسوده بخواب … !

    قسم به پیچک و کوچه و مهتاب

    دیگر سراغت را نمی گیرم

    برو … اما …

    لااقل مهتاب را بهانه کن

    و تو گاهی به خواب من بیا

    گریه نمی کنم …

    می دانم این شروع دوباره پایان من است

    پس لااقل تو آسوده بخواب

    آرام وجود پر تلاطم من

    بخواب …

    آسوده بخواب … !

  3. سلام بر دوست عزیز دکتر علی معموری
    مدتهاست از شما بیخبرم ولی هماره یادت با من است ، الان که اتفاقی با پایگاهت آشنا شدم از موفیتهایت بسیار بسیار خرسند شدم. موفق و سربلند و با صفا باشی همچون گذشته
    احمد غلامعلی

    دوست عزیز جناب آقای غلامعلی
    از لطف و محبتتان سپاسگزارم
    به امید دیدار
    علی معموری

  4. آن که می گوید دوستت می دارم
    خنیاگر غمگینی است
    که آوازش را از دست داده است .

    ای کاش عشق را
    زبان سخن بود
    هزاران کاکلی شاد

    در چشمان توست

    هزار قناری خاموش
    در گلوی من .

    عشق را
    ای کاش زبان سخن بود

    آنکه می گوید دوستت دارم
    دل اندوهگین شبی ست
    که مهتابش را می جوید

    ای کاش عشق را
    زبان سخن بود

    هزار آفتاب خندان در خرم توست
    هزار ستاره ی گریان
    در تمنای من

    عشق را
    ای کاش زبان سخن بود

  5. سترانا کما نراها قفارا
    سوف تلهو بنا الحیاة وتسخر فتعالى أحبک الآن أکثر

    دوستی دارم که عاشق شجریان است. میگفت: غزلهای حافظ زیباست. اما اگر شجریان بخواند چیز دیگری است:)

  6. سلام
    بسیار سپاسگزارم
    من متن این ترانه و ترجمه ش رو کنار هم گذاشتم و چندین بار هم با ترجمه گوش دادم.
    خیلی خوب به فارسی برگردوندید
    من که خیلی باهاش ارتباط برقرار کردم. شعر و موسیقی شاهکار هستن
    دوباره سپاسگزارم

  7. به به بسیار زیباست مخصوصا وقتی این شعر پر محتوا و عرفانی را با صدای ملکوتی و بی نظیر کوکب شرق ام کلثوم که هیچگاه غروب نخواهد کرد بشنویم از همان دوران کودکی از طریق پدرم با صدای عجیب و فوق بشری این ستاره پر فروغ جهان موسیقی آشنا بودم و اکنون نیز که چهل و هشتمین بهار زندگیم را سپری نموده ام همچنان طنین گوش نواز این نابغه بی همتا مسحورم می نماید روحش شاد و روح این نویسنده ارجمند نیز قرین رحمت باد

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *