رنج مطلق‌خواهی

نیمه شبی بود که با صدای پیام کوتاه دوست گرانقدری از خواب جستم:
به هر تار جانم صد آواز هست
دریغا که دستی به مضراب نیست
چو رؤیا به حسرت گذاشتم که شب
فرو خفت و با کس سر خواب نیست!
آن چنان شیدای این دو بیت شدم که بلافاصله از بستر برخاسته، در شبکه جهانی اطلاع‌رسانی به جستجوی آن پرداختم! آری، می‌توانستم حدس بزنم! سبک و مضمون آن کاملا گویای آن بود که شاهکاری از احمد شاملو را می‌خوانم.
حس استیصال و اندوه ژرفناکی در این کلمات نهفته‌اند که خواب را به کلی از سر گرانم زدوده، به اندیشه در این حس گرفتار آمدم. به راستی چیست آن چه این همه اندوه در جان یک شاعر می‌آفریند؟!
پس از اندیشه بسیار که همراه با تجربه احساس عمیق یک درد بود، به ناگاه ذهنم به تمایل آرمان‌خواهانه بشر منتقل شد! هیچ رنجی بیش از این بشر را نساییده و هیچ صیقلی گرانبهاتر از این نبوده که میراث غنی هنر و ادبیات را خلق کند!
تمام رنج ما از مطلق‌خواهی در ظرف دنیای ناپایدار و متقلب است! نمونه روشن این مطلق‌خواهی‌ها را می‌توان در تجارب فناگرایانه جستجو کرد. هنگامی که در اوج احساس عشق نسبت به محبوب خود تمام جهان و هستی را محو در او می‌بینی! یا هنگامی که اندیشه یوتوپیایی (آرمان‌شهر) همه وجود تو را در بر می‌گیرد و زندگی در غیر از آن برایت ناممکن می‌شود! و یا هر تجربه دیگری که امر مطلقی را هدف گرفته باشد؛ در حالی که تو در دنیای امور غیر مطلق زندگی می‌کنی! و این جاست که ناگاه در اوج تخیل مطلق خود را مقید در بست و بندهای فراوان می‌یابی! و چنین است که صد آواز در هر تار جانت داری و دستانت یارای نواختن حتی یک مضراب را هم ندارند و رؤیاهای شیرین، کابوس‌های شامگاهان می‌شوند و حس عمیق نومیدی را در درونت می‌آفرینند! کاش به مطلق دست می‌توان یافت!

One thought on “رنج مطلق‌خواهی

  1. کاش به مطلق دست میتوان یافت!

    عجبا!
    کاش به “مطلق” دست میتوان یافت؟؟!!

    سال ها پیش زمانی که نوجوان بودم، در پاسخ به سوالم درباره هدف خلقتم وقتی پاسخ میدادند که کمال! یا پاسخ میداند بندگی یا… خیالم آسوده میشد از آن همه استرسی که در وجودم بود میگفتم خب یه روزی به اینها میرسم و بعد سوال و جواب مدتی فراموشم میشد! پی روزمرگی هایم میرفتم! میدانید چرا؟ از پوچی جواب! و من در آن زمان متوجه پوچی جواب نبودم.
    اما اکنون هر هدفی که بدان دست بتوان یافت! دیگر نمیتواند هدف اصلی ام باشد.
    مطلقی که “دست” یافتنی باشد دیگر مطلق نیست برادر!

    فعلن به نظرم میرسد که تنها راهی که متیوان در رابطه با مطلق بودن در پیش گرفت که به نظرم نمیتوان اسم آنرا “دست یافتن” نهاد همانی است که مرحوم شریعتی گفته اند: «اخلاص! اخلاص! یکتایی. آری یک توئی. خالص شدن برای او، به روی او؛ و بودن آدمی به خلوص. چه، دوست داشتن اگر به اخلاص رسیده باشد دوست را به دوست همانند میکند.»
    هرچند در این سخنان منظور مرحوم استاد خداوند است ولی شاید بتوان این سخنان را راجع به هر مطلق دیگری نیز (به شرط وجود) به کار برد.
    مرحوم صفایی (عین – صاد) نیز مطالب خواندنی ئی راجع به “مطلق” گرایی و “مطلق” شدن دارند که البته متاسفانه هنوز کامل مطالعه کرده ام.

    ببخشید اگه شرط ادب را رعایت نکردم و نزد شما زیادی سخن گفتم. بسیار بسیار بعید میدانم که منظورتان از دست یافتن به مطلق همان باشد که از ظاهر عبارت پیداست. بلکه کنایه ای بود از دست نیافتن آن. اما علت این همه سخن گفتنم، استفاده شما از “مطلق” بود که چندی است بر جانم افتاده. پوزش.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *