حرمان فراق: بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آن چه از غم هجران تو بر جان من است!

تا کنون درباره فراق زیاد شنیده‌ایم و خوانده‌ایم! شعر و ادبیات و موسیقی و هنرهای تجسمی سرشار از مفاهیم برآمده از حرمان فراق است و این حوزه معنایی همواره غنای سرشاری به ادبیات و هنر بخشیده است. شگفت آن که روانشناسان به این پدیده به عنوان نوعی بیماری نگاه می‌کنند و از طریق درمان‌های بالینی به معالجه آن می‌پردازند و با انجام روانکاوی‌ها به شناسایی عقده‌های پدید آورنده این بیماری پرداخته و با مشاوره‌ها و درمان‌های روان‌پزشکی اعم از تزریق و مصرف داروهای مسکن و آرام‌بخش به مقابله با آن می‌پردازند.
ابراز شگفتی از آن جهت است نگرش پوزیتیوستی علوم در این موضوع چگونه در تضاد کامل با نگرش اسطوره‌ای هنر و ادبیات است. اگر نگاهی پدیدارشناسانه و در مقام مقایسه بین این دو نگرش داشته باشیم، در آن صورت خواهیم دید که هنر و ادبیات از حرمان فراق، حوزه گسترده‌ای از مفاهیم متعالی و مینوی می‌سازد که در شبکه گسترده و در هم تنیده معنایی با هویت انسان و فلسفه مرگ و زندگی و رنج همیشگی بشر توسعه می‌یابد و ارزش‌های هنری ماندگاری در دنیای فناپذیری‌ها می‌آفریند.
آری کی و چه هنگام است که توصیف حافظ شیرازی از فراق در این غزل به فراموشی سپرده شود و رنگ کهنگی یابد:
زبان خامه ندارد سر بیان فراق
وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
دریغ مدت عمرم که بر امید وصال
به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق
سری که بر سر گردون به فخر می‌سودم
به راستان که نهادم بر آستان فراق
چگونه باز کنم بال در هوای وصال
که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق
کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی
فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود
ز موج شوق تو در بحر بی‌کران فراق
اگر به دست من افتد فراق را بکشم
که روز هجر سیه باد و خان و مان فراق
رفیق خیل خیالیم و همنشین شکیب
قرین آتش هجران و هم قران فراق
چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شده‌ست
تنم وکیل قضا و دلم ضمان فراق
ز سوز شوق دلم شد کباب دور از یار
مدام خون جگر می‌خورم ز خوان فراق
فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق
ببست گردن صبرم به ریسمان فراق
به پای شوق گر این ره به سر شدی حافظ
به دست هجر ندادی کسی عنان فراق

باری به خاطر دارم که با دوست روانشناسی درباره این غزل سخن می‌گفتم و از اوج توصیف شاعرانه آن و اجرای فوق العاده علیرضا قربانی برایش با آب و تاب سخن می‌گفتم! به ناگاه با این سخن کوتاه خود آن چنان مرا از اوج خیال شعر به فرود دنیای پست واقع‌گرایی کشاند که تا چند دقیقه فقط مات و مبهوت مانده بودم که چه بگویم! او گفت: نشانه‌های روان‌پریشی فراوانی در این غزل دیده می‌شود و اگر حافظ به هنگام سرودن این غزل نزد من بود، او را مداوا می‌کردم! این سخن او مرا به یاد این ادعای گزاف زیگموند فروید در کتاب موسی و یکتاپرستی انداخت که موسی از انواع چندی از روان‌پریشی رنج می‌برد که اگر نزد من بود، می‌توانستم او را درمان کنم!

2 thoughts on “حرمان فراق: بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آن چه از غم هجران تو بر جان من است!

  1. بار غم آمد به جانم در غمســـــتان فراق
    وه می ای گردیده بر این جام حرمان فراق
    چون اسیری خسته در بند غم فردای تــو
    فتنه ها دیدم به جانم سوی زندان فراق
    تشنه ی آن آب حیوان تو بودم هر طرف
    زائری بر آب تو در این بیابان فـراق
    همچو شمعی سوزم و اشکی ز جانم آمـــده
    از پی این فصل عشقم در زمستان فراق
    تیشه ای خواهم به تاوان غم شبهای خویش
    تا زنم زخم شروری سوی این جــــان فراق
    بی دل و دل خسته و رنجور و بیمارم بسی
    چشم جانم خسته از این گشت میدان فـراق

  2. لاابتلی الله عاشقا بالفراق
    ان طعم الفراق مرالمذاق
    لووجدناالی الفراق سبیلا
    لاذقناالفراق طعم الفراق

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *