برف: سپیدی جان، سرمای مرگ، رنج تنهایی و گرمای عشق

سالیانی بود که چنین برفی ندیده بودم. برف سنگین و پیاپی پس از سالیانی دراز خیابانها و خانه‌ها و همه شهر را پوشانید. از کودکی برف را بسیار دوست داشتم؛ زیرا با آمدنش مدارس بسته می‌شد و بازی‌های بچه‌گانه فزونی و تنوع می‌یافت. لیکن سالیان زیادی از من گذشته و دیگر نه تعطیلی کار و مدرسه برایم لذت‌بخش است و نه بازی‌های کودکانه و نمی‌دانم آن روزها بهتر بود یا این روزها که هر حادثه‌ای هر چند طبیعی چون بارش برف مرا به اندیشه وامی‌دارد و احساساتی آشنا و ناآشنا در من می‌آفریند.

1. برف پس از سرمایی سخت از آسمان می‌بارد و ناگاه صبح که از خواب برمی‌خیزی پیرامونت را سفید و درخشان می‌بینی. دیگر از سختی و سنگدلی آسفالت‌های شهر و نماهای زمخت خانه‌ها و درختان آلوده به دود خبری نیست. تنوع رنگهای مات و تار به رنگی یک دست و زیبا می‌گراید و شاید این تنها جایی باشد که یک‌دستی و یک‌گونگی زیبا و دلنشین است. همه چیز را تمیز و زیبا و درخشان احساس می‌کنی. آیا ممکن است چنین برفی در درونمان ببارد و ناگاه همه گره‌ها و دست‌اندازهای درون یک‌دست و یک‌رنگ گردند؟! همیشه چنین آرزویی داشته‌ام ولی باور نمی‌کنم که روزی این آرزویم رخ دهد. اگر هم رخ دهد، دیری نمی‌پاید که چون برف بیرون آب گشته و زشتی‌ها باری دیگر نمایان می‌شوند. فریدون مشیری در شعری کوتاه این احساس مرا به زیبایی بازگو کرده است:
برف شبانه
بی صدا شب تا سحر
یاران خود را خواند و گرد آورد
جا به جا
در راه ها
بر شاخه ها
بر بام گسترد
صبحگاهان
شهر سرتا پا سیاه از تیرگی های گنهکاران
ناگهان چون نوعروسی در پرندین پوشش پک سپید تازه
سر بر کرد
شهر اینک دست نیروهای نورانی است
در پس این چهره تابنده
اما
باطنی تاریک دودآلود ظلمانی است
گر بخواهد خویشتن را زین پلیدی هم بپیراید
همتی بی حرف همچون برف می باید

2. برف پیش از آن که ببارد سرما را به نشانه آمدنش می‌فرستد و خود نیز نهایت سردی است و چون به پایان رسد سرمایش را در کریستال‌های یخ بر جای می‌گذارد. برف چه قدر به مرگ شباهت دارد! و من مرگ را دوست دارم و برف یادآور مرگ است و برای همین برف را بی‌نهایت دوست دارم. سفیدی برف یادآور موهای سفید پیری و سرمای آن یادآور اندام سرد مردگان و آرامش آن یادآور دنیای مردگان است. برف نقطه تلاقی مرگ و زندگی است. یادم می‌آید در کودکی باغچه‌ای در حیاط خانه‌مان بود و آن روزها برف فراوانی در زمستان می‌آمد و چون انبوه برف حیاط خانه‌مان را می‌پوشاند بوته گل یخ در باغچه می‌شکفت و تو می‌توانستی تضاد زیبای مرگ و زندگی را ببینی. برف با خود مرگ گیاهان را به ارمغان آورده است و گل یخ می‌شکفد تا زندگی را در دل مرگ بیافریند. اکنون که شعر «گل یخ» از رهی معیری را می‌خوانم، خاطرات کودکی‌ام و آن بوته گل یخ که سال‌ها از مرگش می‌گذرد به یادم می‌آید. آه که چه قدر هوای دیدن آن بوته را دارم:

گل یخ
به دیماه کز گشت گردان سپهر
سحاب افکند پرده بر روی مهر
ز دم سردی ابر سنجاب پوش
ردای قصب کوه گیرد به دوش
جهان پوشد از برف سیمین حریر
کشد پرده سیمگون آبگیر
شود دامن باغ از گل تهی
چمن ماند از زلف سنبل تهی
با آن فتنه انگیز طوفان مرگ
که نه غنچه ماند به گلبن نه برگ
گلی روشنی بخش بستان شود
چراغ دل بوستانیان شود
صبا را کند مست گیسوی خویش
جهان را بر انگیزد از بوی خویش
گل یخ بخوانندش و ای شگفت
کزو باغ افسرده گرمی گرفت
ز گلها از آن سر بر افراخته است
که با باغ بی برک و بر ساخته است
تو نیز ای گل آتشین چهر من
که انگیختی آتش مهر من
ز پیری چو افسرد جان در تنم
تهی از گل و لاله شد گلشنم
سیه کاری اختر سیه فام
سیه موی من کرد چون سیم خار
سهی سروم از بار غم گشت پست
مرا برف پیری به سرنشست
به دلجویم در کنار آمدی
ز مستان غم را بهار آمدی
گل بخ گر آورد بستان بهدست
مرا آتشین لاله ای چون تو هست
ز گلچهرگان سر بر افراختی
که با جان افسرده ای ساختی

3. همه با آمدن برف به درون می‌خزند و در گوشه‌ای آرام می‌گیرند و دیگر از آن همه شلوغی خبری نیست. برف یادآور تنهایی انسان است. شاید انسان تنها آفریده‌ای است که تنهایی را درک می‌کند؛ از همان آغاز نوزادی از احساس تنهایی ناله سر می‌دهد و چون نگاه به پیرامونش می‌افکند در پی پناهگاهی برای رهایی از این تنهایی برمی‌آید و از این گاه به پس گام به گام از پناهگاهی به پناهگاهی دیگر گذر می‌کند؛ از آغوش مادر به حمایت پدر و نیروی بدن و توانایی دانش و ثروت و بالین گرم همسر و سرانجام آرامش را تنها در خانه سرد گور می‌یابد؛ آن جا که دیگر خود تنهای تنها است. فروغ فرخزاد در شعری از این احساس تعبیر می‌کند:

اندوه تنهایی
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی … ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشکید
شعر ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب درد آلود
جان من بیدار شد بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه میگشتم به دنبالش
وای بر من نقش خواب بود
ای خدا … بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟
دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب من !
ای دریغا در جنوب ! افسرد
بعد از او دیگر چی میجویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم ؟
اشک سردی تا بیافشانم
گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد

4. سرمای برف یادآور پایان فصل گرما است. گرچه پاییز بین زمستان و تابستان قرار دارد؛ اما آن گاه که برف می‌بارد تازه به یاد گرمای تابستان می‌افتیم و دلمان هوایش را می‌کند. این اوج سرما است که گرما را به یادمان می‌آورد. همین گونه سرمای برف یادآور عشق است. تجربه‌ای عاشقانه را سراغ ندارم که گرمایش تا ابد ماندگار باشد. هر چه در ادبیات و تاریخ کاویده‌ام سرنوشت عشق را یا فراق و یا فراموشی دیده‌ام. پس سرانجام عشق جز مرگ یا دوری نیست و این هر دو سرد و دردآور، به سردی برف و رنج یخ‌زدگی. بشنوید سیمین بهبهانی در این باره چه می‌گوید:

برف گران
آن دیده که با مهر به سویم نگران بود
دیدم که نهانی نظرش با دگران بود
آن اختر تابنده – که پنداشتمش عشق-
تا سوی من آمد چو شهابی گذران بود
بشکست مرا پشت ز سردی که به من کرد
من شاخه ی گل بودم و او برف گران بود
با آب روان، برگ ِ گل ِ ریخته می رفت
خوش، آن که چنین در سفرش هم سفران بود
نرگس ز چه با غنچه در آمیخت؟ که مشکل
با کور دلان صحبت صاحب نظران بود
رقصید و به همراه صبا طره برافشاند
گفتی که چو ما بید زآشفته سران بود
در کوه نشستیم که با لاله نشینیم
با داغْ دلان الفت خونین جگران بود
سیمین دگر امروز ندارد خبر از خویش
با آنکه خود آرام ِ دل بیخبران بود!

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *