روزمرگی و مرگ‌اندیشی

تا کنون چقدر به موضوع مرگ به طور جدی اندیشیه‌اید؟ آیا این گونه نیست که معمولا تنها هنگام حضور در گورستان و یا مجلس ختم و امثال آن است که ناخواسته به یاد مرگ می‌افتیم و در اثر آن افسرده حال شده و سعی می‌کنیم در اسرع وقت از آن حالت رهایی یابیم و فرار کنیم؟
روند روزمره زندگی، مجالی برای اندیشه در مرگ نمی‌نهد و یا آن که ما ترجیح می‌دهیم برای فرار از این اندیشه هولناک و تلخ بیشتر خود را اسیر چرخه روزمرگی کنیم. مرگ خواسته یا ناخواسته سرانجام زندگی همه ما است. من تو او همه روزی رخت خواهیم بست. این حقیقت چه تلخ و چه شیرین رخ خواهد داد. مرگ حلقه‌ای از زندگی من است؛ هر چند آخرین حلقه تلقی شود. پس چرا به همه دوره‌ها و حلقه‌های زندگی می‌اندیشم و هراس دوره پیری و بازنشستگی و … همیشه در خاطر من است و برای آن برنامه‌ریزی می‌کنم و تدبیرهای مختلف چون بیمه و حساب‌های مختلف بانکی و انواع سرمایه‌گذاری‌ها و .. را برای حل مشکلات دوره‌های مختلف زندگی به کار می‌گیرم و اما این آخرین حلقه را به فراموشی می‌سپارم و یا سعی می‌کنم آن را نادیده بگیرم.
دوگانه مرگ و زندگی در خط سیر آدمی همراه و همزاد او است. من لحظه به لحظه در حال تجربه مرگ هستم. هر لحظه از زندگی من مسبوق به مرگ لحظه گذشته است که دیگر هرگز بازنمی‌گردد. شاید بگویید که تفاوتی اساسی بین این مرگ و آن مرگ وجود دارد. گذر زمان درست است که گذشته را مدفون می‌سازد؛ اما به هر روی من هنوز من هستم و حال را تجربه می‌کنم و در آن می‌زیم؛ اما در مرگ پایانی دیگر حالی برای من وجود ندارد و آن من دیگر در کار نیست. اندکی تامل کافی است که بدانیم این پندار چندان درست نیست. تا کنون هیچ شده که بین منی که امروز از آن سخن می‌گویید با منی که در چند سال پیش بودید مقایسه کنید. تحول و تغییر بشر در طول زمان گاه آن چنان زیاد است که نسبت مشترک چندانی بین گذشته و حال نمی‌نهد. من آن منی که بیست سال پیش – هنگامی که نوجوانی سیزده ساله بودم – می‌شناختم و از او خاطره‌هایی دور در ذهن دارم، دیگر هیچ اثری از او در خود نمی‌بینم. او به کلی مرده است و من او را در پس تلنباری از خاطره‌ها دفن کرده‌ام و حتا سنگ قبری هم برای یادمان او بر پا نکرده‌ام. نه زیاد دور نروم؛ من ده سال پیش را نیز امروز نمی‌بینم. او نیز مرده است. من امروز نیز روزی خواهد مرد. من لحظه به لحظه در حال تجربه مرگ هستم ولی روزمرگی مانع از درک حقیقت مرگ در بطن زندگی است. مرگ و زندگی نقطه مقابل هم نیستند؛ بلکه شروع و پایان یکدیگرند. زندگی مرگ و مرگ زندگی را در پی دارد.
من از آینده خود هیچ نمی‌دانم. ده سال بعد نه یک سال بعد نه یک ماه بعد نه یک ساعت بعد و سرانجام نه من حتا یک لحظه بعد خود را نمی‌دانم و نمی‌شناسم. پس زندگی نیز به همان اندازه مرگ هولناک و ترسناک است. پس چرا از زندگی نمی‌ترسیم و همیشه عادت کرده‌ایم از مرگ بهراسیم و آن را نابجا بسان اهریمن و دیوی هولناک بپنداریم. واقعیت ان است که ما حتا درباره ابهام آینده زندگی نیز نمی‌اندیشیم. زیرا آن نیز بسان مرگ، هراس در دلمان می‌افکند.
چرخه تهوع‌آور روزمرگی بسان چرخ آسیابی است که من خود را با چشمان بسته به دور آن بسته‌ام و می‌چرخم و می‌چرخم؛ فارغ از آن که در هر گام بر جای گام گذشته خود پا می‌گذارم و در این بین تنها چیزی که به آن نمی‌اندیشم آن است که این چشمان گشوده و این ریسمان گسسته شود و من از این چرخه فارغ شوم. آری این چرخه روزمرگی است که به مرا به انجام کارهایی در زندگی عادت داده و از اندیشه در امور دیگر به دور نگه داشته است. عادت کرده‌ام هر صبح از خواب برخیزم تا غذا بخورم و غذا بخورم تا بتوانم کار کنم و کار کنم تا ثروتمند باشم و ثروتمند باشم تا خوب بخورم و بخوابم. آیا واقعا این چرخه همانند همان چرخه آسیاب نیست.
چرا تا کنون از این چرخه دلزده و خسته نشده و به اندیشه تحول و دگرگونی آن نیافتاده‌ایم. اگر روزی خواستید تحولی در این چرخه دراندازید، تنها راه اندیشه در مرگ است. این اندیشه از این منظر نه شما را افسرده حال خواهد کرد و نه از آن دلزده خواهید شد و نه در جستجوی راه فرار برخواهید آمد؛ بلکه طعم جدیدی به زندگی شما بخشیده و به شما یاری خواهد رساند که آن چرخه تکراری و ملال‌آور را کمی دگرگون سازید. آن گاه احساس خواهید کرد که شیرینی زندگی تنها در سایه احساس مرگ درک می‌کنید. آری مرگ طعم شیرین زندگی است. کمی آن را تجربه کنید که دیگر از آن دست نخواهید کشید.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *