جبران خلیل جبران: مجازات سنگسار!

ماجرای سنگسار چند روز پیش ناخودآگاه مرا به یاد نوشته معروفی از جبران خلیل جبران نویسنده معروف عرب انداخت. داستان «صراخ القبور» که شرح حال سه متهم است که یکی به جرم درگیری با ماموران پادشاه به اعدام محکوم می شود و دیگری زنی متهم به زنا است که سنگسار می شود و سومی پیرمردی که ناگزیر دست به دزدی از صومعه ای زده است. جبران در این نوشته بر همه قوانین قضایی شوریده است و سلطه آدمی بر انسان هم نوعش را به چالش می کشد. مجازات های غیر متعارفی مانند: گردن زدن و سنگسار که در زمانش در کشورهای زیادی از جهان رایج بوده، او را علیه همه قوانین قضایی و شرایعی شورانده است که چنین مجازات هایی را در نظر می گیرند و از آن فراتر سلطه انسان بر انسان را زیر سوال می برد. در این نوشته او گرایش آنارشیستی به چشم می خورد.

ممکن است من و تو با اندیشه های جبران موافق نباشیم و آن را به نوعی افراط گرایی متهم کنیم، اما با این همه نوشته های جبران تو را به اندیشه در اموری وامی دارد که تا پیش از آن بدیهی شمرده می شدند. چنان که در بین خوانندگان عرب آثارش این جمله مشهور است که «نوشته های جبران تو را به اندیشه ژرف فرامی خواند؛ پس اگر از اندیشه می هراسی نوشته هایش را نخوان.» واقعا این چنین است که نوشته های جبران تو را به اندیشه وامی دارد و در عین حال می ترساند و بسیاری از جزمیات اجتماعی را در ذهنت ویران می کند. همه نوشته های جبران این چنین است.
جبران به شدت انسان گرا است و با احساس و روحی لطیف به انسان و مشکلات اجتماعی او می اندیشد. او انسان را انسان می خواهد، پیش و بیش از آن که وابسته به نژاد یا دین و فرهنگ ویژه ای باشد. او به وجود مشترکاتی انسانی باور دارد که می توانند زمینه هم زیستی و تعامل انسانی را بین همه افراد بشر فراهم آورند. سختی هایی که جبران در زندگی خود متحمل شده و تحولات سخت و دردآور آن دوره مانند جنگ جهانی اول، او را تا اندازه ای بدبین و نومید ساخته و تا حدودی نوشته هایش را گزنده و همراه با سرزنش و نکوهش جامعه و الزامات آن بر انسان ساخته است. با این حال او در نوشته هایش کاملا پایبند اخلاق انسانی است و توهین یا ناسزا و یا بی بندوبای در آثارش یافت نمی‏شود. جبران زیبا می نویسد و می سراید و ممکن نیست کسی از خواندن آثارش لذت نبرد؛ حال چه با او موافق باشد و چه نباشد. اجازه دهید بیش از این مقدمه‏چینی نکنم. گزیده ای کوتاه از زندگی او و فهرست آثارش را می آورم و سپس متن داستان فریاد گورها و برای خواندن ترجمه آن نیز به یک وبلاگ ارجاع
داده ام.
جبران در سال ۱۸۸۳در روستایی واقع در لبنان متولد می شود. در سال ۱۸۹۵ همراه خانواده به آمریکا مهاجرت می کند. از بیست سالگی به نقاشی و نوشتن روی می آورد. آثار فراوانی به زبان انگلیسی و عربی تالیف کرده که تعداد بسیاری از آنها هم چنان در حد یک شاهکار مانده است. سرانجام در سال ۱۹۳۱ در بیمارستانی در نیویورک رخت از جهان بست و پیکرش را به محل تولدش در لبنان منتقل کرده و در همان جا به خاک سپرده شد. مهم ترین آثار جبران به دو زبان عربی و انگلیسی از این قرارند:

  • ۱/ کتاب “الموسیقى” حاوی تاملاتی درباره موسیقی و توانایی های بی نظیر آن در بیان احساسات و اندیشه های بشری که در سال ۱۹۰۵م منتشر شد.
  • ۲/ کتاب “عرائس المروج” حاوی سه داستان “رماد الأجیال والنار الخالدة” و “مرتا البانیّة” و “یوحنا المجنون” که در سال ۱۹۰۶ منتشر شد.
  • ۳/ کتاب “الأرواح المتمردة” حاوی چهار داستان “السیدة وردة الهانی” و”صراخ القبور” و”مضجع العروس” و”خلیل الکافر” که در سال ۱۹۰۸ منتشر شد.
    داستان فریاد گورها که گزیده ای از آن را در ادامه این نوشته می خوانید از این کتاب است.
  • ۴/ کتاب “الأجنحة المتکسّرة” داستان دو عاشق و معشوق است که کشیشی از ازدواج آنها ممانعت می کند و سرانجام دختر را به ازدواج برادرش مجبور می‏کند. گفته می شود که این داستان شرح حال خود جبران است. این کتاب در سال ۱۹۱۲ منتشر شد.
  • ۵/ کتاب “دمعة وابتسامة” حاوی مباحثی درباره عشق و محبت که با نگرشی انسان گرایانه به تقدیس انسان پرداخته است. این کتاب در سال ۱۹۱۴ منتشر شد.
  • ۶/ کتاب “المواکب” که سروده ای با مضامین فلسفی است و به دوگانه های زندگی بشر از قبیل: خیر و شر پرداخته و در آن از فلسفه نیچه تاثیر بسیار گرفته است. این کتاب در سال ۱۹۱۹ منتشر شد.
  • ۷/ کتاب “العواصف” که در آن ضمن مجموعه مقالاتی علیه خرافه گرایی می‏‏شورد و از آفات و مضرات تقدس گرایی نابجا انتقاد می کند. این کتاب در سال ۱۹۲۰منتشر شد.

نوشته های انگلیسی او به بیش از ده عنوان می رسد که بیشتر داستان و یا متون ادبی هستند. مهمترین نوشته انگلیسی او کتاب پیامبر است که به زبان فارسی و عربی برگردان شده است. متن انگلیسی کتاب را می توانید اینجا ببینید.
این کتاب شاید از جهاتی مهمترین نوشته او باشد. وی در این کتاب از جهان بینی و نگرش فلسفی خود نسبت به جهان پرده برداشته و در عین معناگرایی نوعی نگاه عرفی گرایانه نسبت به دین را دنبال کرده است.
و اما اینک گزیده داستان صراخ القبور را آورده ام که تنها حاوی بخش مربوط به سنگسار است. ترجمه کامل داستان را در این وبلاگ ببینید.

صراخ القبور
تربع الامیر علی منصة القضاء فجلس عقلاء بلاده عن یمینه و شماله و علی وجوههم المتجعدة تنعکس اوجه الکتب و الاسفار. و انتصب الجند حوله ممتشقین السیوف رافعین الرماح. و وقف الناس امامه بین متفرج اتی به حب الاستطلاع و مترقب ینتظر الحکم فی جریمة قریبة و جمیعهم قد احنوا رقابهم و خشعوا ببصائرهم و امسکوا انفاسهم کأن فی عینی الامیر قوة توعز الخوف و توحی
الرغبة الی نفوسهم و قلوبهم. حتی اذا ما اکتمل المجلس و ازفت ساعة الدینونة رفع الامیر یده و صرخ قائلا «احضروا المجرمین امامی واحدا واحدا و اخبرونی بذنوبهم و معاصیهم». ففتح باب السجن و باتت جدرانه المظلمة مثلما تظهر حنجرة الوحش الکاسر عند ما یفتح کفیه متثائبا. و تصاعدت من جوانبه قلقة القیود و السلاسل متآلفة مع انین الحبساء و نحیبهم. فحول الحاظرون اعینهم و تطاولت اعناقهم کانهم یریدون مسابقة الشریعة بنواظرهم لیروا فریسة الموتخارجة من اعماق ذلک القبر.
و بعد هنیهة خرج من السجن جندیان یقودان فتی مکتوف الساعدین …. و خرج الجندیان ثانیة من السجن یقودان صبیة جمیلة الوجه ضعیفة الجسد قد وشح معانیها اصفرار الیأس و القنوط و غمرت عینیها العبرات و ألوت عنقها الندامة و الحسرة. فنظر الیها الامیر قائلا: «و ما فعلت هذه الامرأة المهزولة الواقفة امامنا وقوف الظل بجانب الحقیقة؟» فاجابه احد الجنود قائلا: «هی امرأة عاهرة قد فاجأها بعلها لیلا فوجدها بین ذراعی خلیلها فأسلمها للشرطة بعد ان فرّ الیفها هاربا». فأحدق الامیر بها و هی مطرقة خجلا ثم قال بشدة و قساوة: «ارجعوها الی الظلمة و مددوها علی فراش من الشوک لعلها تذکر المضجع الذی دنسته بعیبها و اسقوها الخل ممزوجا بنقیع القلعم عساها تذکر طعم القبل المحرمة و عند مجیء الفجر جروها عاریة الی خارج المدینة و ارجموها بالحجارة و اترکوا جسدها هناک لکی تتنعم بلحمانه الذئاب و تنخر عظامه الدیدان و الحشرات». توارت الصبیة بظلمة السجن و
الحاظرون ینظرون الیها بین معجب بعدل الامیر و متاسف علی جمال وجهها الکئیب و رقة نظرتها المحزنة.
جری کل ذلک و انا واقف هناک وقوف المرآة امام الاشباح السائرة مفکرا بالشرائع التی وضعها البشر للبشر متألما بما یحسبه الناس عدلا متعمقا باسرار الحیاة باحثا عن معنی الکیان. حتی اذا ما تضعضعت افکاری مثلما تواری خطوط الشفق بالضباب خرجت من ذاک المکان قائلا لذاتی: «الاعشاب تمتص عناصر التراب و الخروف یلتهم الاعشاب و الذئب یفترس الخروف و وحیدالقرن یقتل الذئب و الاسد یصید وحیدالقرن و الموت یفنی الاسد. فهل توجد قوة تتغلب علی الموت فتجعل سلسلة هذه المظالم عدلا سرمدیا! … اتوجد قوة تحول جمیع هذه الاسباب الکریهة الی نتایج جمیلة، أتوجد قوة تقبض بکفها علی جمیع عناصر الحیاة و تضمها الی ذاتها مبتسمة مثلما یرجع البحر جمیع السواقی الی اعماقه مترنما؟ اتوجد قوة توقف القاتل و المقتول و الزانیة و خلیلها و السارق و السارق منه امام محکمة اسمس و اعلی من محکمة الامیر؟»
فی الیوم الثانی خرجت من المدینة و سرت بین الحقول حیث تبیح السکینة للنفس ما تسره النفس و یمیت طهر الفضاء جراثیم الیأس و القنوط التی تولدها الشوارع الضیقة و المنازل المظلمة. و لما بلغت طرف الوادی التفتّ فإذا بأجواق کثیرة من العقبان و الغربان و النسور تتطایر تارة و تهبط طورا و قد ملأت الفضاء بنعابها و صفیرها و حفیف أجنحتها. فتقدمت قلیلا مستطلعا فرأیت أمامی جثة رجل معلقة علی شجرة عالیة و جثة امرأة عاریة مطروحة بین الحجارة التی رجمت بها و جثة فتی غارقة بالدماء المجبولة بالتراب و قد فصل رأسها عنها.
وقفت هول المشهد یغشی بصیرتی بنقاب کثیف مظلم و نظرت فلم أرَ سوی خیال الموت المریع منتصبا بین الجثث الملطخة بالدماء و أصغیت فلم أسمع غیر عویل العدم ممزوجا بنعاب الغربان الحائمة حول فریسة شرائع البشر…
امرأة خانت بعلها فقال الناس هی زانیة عاهرة. و لکن عند ما سیّرها الأمیر عاریة و رجمها علی رؤوس الأشهاد قالوا هذا امیر شریف… خیانة النساء قبیحة و لکن من صیّر رجم الأجساد جمیلا؟ أنقابل الشرّ بشرّ اعظم و نقول هذه هی الشریعة؛ و نقابل الفساد بفساد اعظم و نهتف هذا هو الناموس؛ و نغالب الجریمة بجریمة أکبر و نصرخ هذا هو العدل؟ … و من رجم هذه الزانیة؟ أنُسّاک طاهرون أتوا من صوامعهم أم بشر یأتون المنکرات و یفعلون الرذائل مختبئین بستائر الظلام؟…
ظلّت هذه الأفکار تتزاحم علی فکرتی و تتساهم عواطفی حتی سمعت وطء اقدام قریبة منّی … فرأیت فتی فی ربیع العمر یتقدّم ساتراً وجهه بأثوابه حتی اذا ما بلغ جثة المرأة الزانیة وقف بقربها و خلع عباءته و ستر بها اعضاءها العاریة و أخذ یحفر الأرض بخنجر کان معه ثم حملها بهدوء و واراها التراب ساکباً مع کلّ حفنة قطرة من أجفانه. و لما انتهی من عمله جنی بعض الزهور النابتة هناک و وضعها علی القبر منحنی الرأس منخفض الطارف. و إذا همّ بالذهاب أوقفته قائلاً: «ما نسبة هذه المرأة الساقطة الیک حتی سعیت مخالفا إرادة الأمیر و مخاطراً بحیاتک لکی تحمی جسدها المرضوض من طیور السماء الجوارح».
فنظر الیّ و أجفانه المقرحة من البکاء و السهر تتکلم عن شدة حزنه و لوعته و بصوت مخنوق ترافقه التنهیدات الألیمة قال: «انا هو ذلک الرجل التعس الذی رُجمَت من أجله، احببتها و أحبّتنی منذ کنّا صغیرین نلعب بین المنازل. نمَونا و نما الحبّ معنا حتی صار سیداً قویاً نخدمه بعواطف قلبینا فیلتمسنا الیه و نهابه بسرائر روحینا فیَضُمّنا الی صدره. ففی یوم و قد کنت غائبا عن المدینة زوّجها والدها کرهاً من رجل تکرهه و لما رجعت و سمعت بالخبر تحوّلت أیامی الی لیل طویل حالک و صارت حیاتی نزاعاً مُرّا متواصلاً و بقیت أصارع عواطفی و أغالب میول نفسی حتی تغلّبت علیّ و قادتنی مثلما یقود البصیر ضریراً اعمی. فذهبت الی حبیبتی سراً و أقصی مرامی أن أری نور عینیها و أسمع نغمة صوتها فوجدتها منفردة تندب حظها و ترثی أیامها فجلست و السکینة حدیثنا و العفاف ثالثنا و لم تمرّ ساعة حتی دخل زوجها فجأة و لما رآنی أوعزت الیه نیاته القذرة فقبض علی عنقها الأملس بکفیه
القاسیتین و صرخ بأعلی صوته: تعالوا و انظروا الزانیة و عشیقها. فهرول الجیران ثم جاء الجند مستطلعین الخبر فأسلمها الی ایدیهم الخشنة فاقتادوها محلولة الشعر ممزقة الأثواب. أما أنا فلم یمسّنی احد بضرر لأن الشریعة العمیاء و التقالید الفاسدة تعاقب المرأة اذا سقطت و أما الرجل فتسامحه».

و عاد الشابّ نحو المدینة ساتراً وجهه بأثوابه و لبثت أنا ناظرا متألما متنهدا .. بجانب شهیدة الحب… و توارت الشمس إذ ذاک وراء الشفق کأنها ملّت متاعب البشر و کرهت ظلمهم. و ابتدأ المساء یحیک من خیوط الظلّ و السکون نقابا دقیقاً لیلقیه علی جسد الطبیعة. فرفعت عینیّ الی العلاء و بسطت یدیّ نحو القبور و ما علیها من الرموز و صرخت بأعلی صوتی: «هذا هو سیفک أیتها الشجاعة فقد اغمد بالتراب و هذه هی زهورک أیها الحبّ فقد لفحتها النیران و هذا هو صلیبک یا یسوع الناصری فقد غمرته ظلمة اللیل».

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *