مرگ می‌آید و چشمان تو از آن او خواهد بود

عنوان این روزنوشت نام قطعه شعری از «سزاری پاویزی Cesare Pavese» شاعر معروف ایتالیایی است که «جُمانة حَدّاد» شاعر و ادیب معروف لبنانی آن را عنوان آخرین کتاب خود نهاده است: «سیجیء الموت و تکون له عیناک». درباره این کتاب نمی‌توان بیش از این سخن گفت؛ تنها باید آن را خواند و فقط خواند. اما می‌توانم با همه شاعرانی که در این کتاب از آنها یاد شده، همنوا شوم و بگویم: آری! مرگ می‌آید و چشمان من از آن او خواهد بود. این روز نه تنها دیر نیست که بسیار زودتر از آن که می‌پندارم به سراغم خواهد آمد. روزی از خود گذر خواهم کرد و مکان و زمان را سپری خواهم کرد و هر آن چه را که خودم را با آن شناخته‌ام، وانهاده خواهم رفت.
آری! به همین زودی‌ها خواهم رفت و چه قدر احساس رفتن دلنشین است. به رفتن بیاندیشید و نه تنها انتظار مرگ را بکشید، بلکه مرگ را آن قدر یاد کنید که او انتظارتان را بکشد. چه آن که نیچه گفت: «ای مرگ! در انتظار باش، این همان آموزه زرتشت است. شما را به مرگ خویش اندرز می‌دهم، آن مرگ اختیاری که به سویم می‌آید، چرا که من خود خواهان اویم»
شبهای بسیار به آسمان خیره شده‌ام و گذر شهاب‌های سوزان را در پهنه آسمان سیاه شب تماشا کرده‌ام. چه شتابان می‌آید و می‌رود. باور کن آمدن و رفتن من و تو حتا کوتاه‌تر از این شهاب است. روشن می‌شوم، به حرکت درمی‌آیم و چه زود مرگ مرا لمس خواهد کرد.
مرگ چیست؟ شاید شاعران بیش از هر گروه دیگری از مردم به موضوع مرگ اندیشیده و با آن زندگی کرده‌اند. مرگ را باید از زبان آنان روایت کرد. پس سخن کوتاه می‌کنم و این روزنوشتم را که بسیار طولانی تهیه دیده بودم کوتاه کرده و هر آن چه را از این پس نوشته‌ام پاک می‌کنم و تنها به نقل سروده‌ای از احمد شاملو درباره مرگ بسنده می‌کنم:

باید استاد و فرود آمد
بر آستان ِ دری که کوبه ندارد
چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار ِ توست
و اگر بی گاه
به در کوفتنت پاسخی نمی‌آید
کوتاه است در
پس آن بِه که فروتن باشی

آیینه‌ای نیک پرداخته تواند بود
آن جا
تا آراسته گی را
پیش از در آمدن
در خود نظری کنی
هرچند غلغله‌ آن سویِ در زاده توهّمِ توست نه انبوهیِ مهمانان
که آن جا
تو را
کسی به انتظار نیست!

2 thoughts on “مرگ می‌آید و چشمان تو از آن او خواهد بود

  1. بهمن ۲۹م, ۱۳۸۶ ۱:۱۹ ب.ظ
    مرگ اگر مرد است آید پیش من *
    تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ

    من از او جانی برم بی​رنگ و بو **
    او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ

    * مرگ اگر مرد است گو نزد من آ
    ** من از او جانی ستانم پر بها

  2. اسفند ۳م, ۱۳۸۶ ۶:۱۰ ب.ظ
    بهتر نیست عوض فکر کردن به مرگ از بلیطی که به ما داده شده است تا این وجود را تجربه کنیم، کمال استفاده را ببریم؟

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *