هفته گذشته در شب آخر کنفرانس آموزش عالی در عراق جشنی به افتخار مهمانان کنفرانس برگزار شد. هنرمندان چندی در این جشن برنامههای جذابی ارایه کردند. در خلال این جشن به نکات تاملبرانگیز فراوانی برخوردم که هر یک اندیشههایی را به خاطرم آورد.
در آغاز جشن برخی از همکارانم خداحافظی کردند و به هتل برگشتند. وقتی از یکی از آنها خواستم در جشن شرکت کند، پاسخ جالبی به من داد. او گفت: این چه کاری است! چرا خود را به زحمت بیاندازم و با لباس رسمی در این جا بنشینم و تکلفات متداول در چنین برنامههایی را تحمل کنم! به هتل میروم و در اتاقم با لباس راحتی بر تخت نرم آن جا لم میدهم و به تماشای کنسرت موسیقی یا هر برنامه هنری دیگری در کانالهای متنوع تلویزیون مینشینم. من نیز اصرار نکردم و با دوستم خداحافظی کرده، خود به درون سالن رفتم.
نخستین برنامه جشن یک کنسرت موسیقی کردی بود که بسیار عالی برگزار شد. همه در حین برگزاری کنسرت مشغول حرف زدن و میوه خوردن بودند. ناگاه چشمم به پروفسور مارگرت بلوندن در گوشهای از سالن برخورد. او یک خانم انگلیسی مسن نزدیک به هشتاد ساله است که ریاست یکی از جلسات کنفرانس را به عهده داشت. او با دقت تمام به کنسرت موسیقی گوش میداد و چشم از صحنه برنمیداشت. برنامه نخست به پایان رسید و هنرمندان از روی سن پایین آمدند و از بین نگاههای بیتفاوت حاضران به بیرون سالن حرکت کردند. چون به نزدیکی پروفسور بلوندن رسیدند اتفاق جالبی رخ داد. وی تمام قد به احترام آنان برخاست و با اشاره و حرکات دست از هنرنماییشان تشکر و سپاسگزاری کرد. ناگاه سه حادثه یک جا به ذهنم آمدند و بین آنها مقایسه کردم: دوستی که دیدن و شنیدن موسیقی را در تلویزیون بر حضور در برنامه زنده ترجیح میداد و همکاران دانشگاهی دیگری که بیتفاوت در چنین مجلسی به حرف زدن و خوردن مشغول بودند و این پرفسور پیر که پس از این همه عمر چنین به هنر احترام میگذارد و آن را بخشی از زندگی خود میشمارد.
نمیخواهم دست به تعمیمی عامیانه بزنم و بگویم همه ما فلان و همه آنها فلان و غیره. بدیهی است که نگاه افراد به هنر در بین جوامع و افراد مختلف گوناگون و متفاوت است. اما در این نیز تردیدی نیست که پیشینه آموزشی و پرورش فرهنگی افراد در جوامع مختلف در نوع نگاهشان نسبت به هنر تاثیرگذار است. هنر در زندگی غربی به شکل جداییناپذیری با سازمان اجتماعی آموزش و پرورش در هم آمیخته شده است. کودکان از نونهالی و پیش از دبستان به آموزش موسیقی و نقاشی و مجسمهسازی و هنرهای دیگر میپردازند و شاید به ندرت بتوان جوانی را در این جوامع یافت که توانایی نواختن یکی دو ساز موسیقی را نداشته باشد.
هنر در تار و پود زندگی انسان غربی بافته شده است. کلیساها ساختمانی کاملا هنری دارند و به گونههای مختلفی از هنرها پوشانده شدهاند. نظام آموزش و پرورش نگاهی جدی به هنر افکنده و تعلیم رشتههای مختلفی از آن را برای عموم مردم لازم میشمرد. شرکت در کنسرتهای موسیقی و سینما و .. جزو نیازمندیهای روزانه انسان غربی است. هنر نقش بی بدیلی در فرهنگسازی در این جوامع دارد و هنر با فلسفه و دانشهای انسانی دیگر آمیخته شده و مطالعات فراوانی را از ابعاد مختلفی به خود اختصاص میدهد. از این روی هنر جزئی مهم در زندگی انسان غربی به شمار رفته و زندگی اجتماعی بدون آن غیر قابل تصور است.
این در حالی است که هنر در جامعهای مانند ایران معمولا کالایی لوکس تلقی میشود. آموزش برخی هنرها به کلی نامطلوب شمرده شده و حتا آموزش هنرهای سنتی مانند: خطاطی و نقاشی نیز به عنوان برنامه فوقالعاده در مدارس برگزار میشود و نگاهی جدی به آن صورت نمیگیرد. ما تقریبا هیچ آموزش جدیای در زمینه هنر در مدارس به دست نمیآوریم و این افراد خود هستند که بنا به سلایق و انگیزههای شخصی ممکن است در سنین بالاتر که گاه بسیار دیر هم هست به آموزشگاههای خصوصی مراجعه کرده و در زمینهای هنری تعلیم ببینند. گویا ما نیاز چندانی به هنر نداریم و ابزارهای سودمندتر و کاراتری در آموزش جامعه و فرهنگسازی و تبلیغ دین و .. داریم! شاید زندگی این گونه بهتر باشد شاید!
Print This Post
|
آذر ۳۰م, ۱۳۸۶ ۹:۲۷ ق.ظ
حکایتی است به این مضمون که فرد دانایی از جنگلی می گذشت، هیزم شکنی دید که با زحمت زیاد مشغول قطع کردن درختی است و تبرش بسیار کند است، به وی گفت که چرا اره ات را تیز نمی کنی؟ و هیزمشکن در جواب گفت حق با توست اما من وقت ندارم تا آخر امروز باید ۵ درخت دیگر را هم قطع کنم، خیلی وقتها فکر کنم کارهای ما هم همینطوری است برای هنر وقت نداریم، برای ورزش وقت نداریم، برای سرزدن به دوستان وقت نداریم، چرا؟ چون خیلی کار داریم، حالا همین مساله هم در بعد خُرد وجود دارد هم در بعد کلان، در آموزش و پرورشمان هم برای کودکان وقت چنین چیزهایی در نظر گرفته نمی شود، چرا؟ چون به نظر ما خیلی چیزهای مهمتری است که باید یاد بگیرند مانند حفظ کردن کلمه ترکیبها، حفظ کردن (و نه البته فهمیدن) کتاب دینی، یاد گرفتن روشهای جبر، ریاضیات جدید و خیلی چیزهایی که تا آخر عمرشان هم نخواهند فهمید که به چه دردی می خورده که مجبور شده اند با مشقت و اضطراب زیادی یاد بگیرند، امتحان بدهند و کنکور بدهند و … اما چیزهای خیلی اساسی مانند مهارتهای فکر کردن، مهارتهای خلاق بودن، رشد احساسات و توانایی بیان آنها به با مدلهای زیادی که به وجود آمده از قبیل موسیقی، نقاشی و … کاملا نادیده گرفته می شوند و حتی سرکوب می گردند.
سلام مطالب بسیار جالب و آموزنده است
در خیلی از جاها مورداستفاده هستند
چند وقت پیش مطلبی با عنوان نیاز هنر به زن داشتین
ولی اکنون نمیبینم. گویا حذف شده است
لطفا علت را بگوئید .
باتشکر