هر روز بارها در برابر آیینه میایستم و خود را تماشا میکنم. این چهره را کاملا به خاطر دارم و با آن خو گرفتهام و ممکن نیست آن را فراموش کنم و حتا در خواب هم خود را در همین چهره میبینم. آیا من همین چهره هستم که میبینم؟ چهره من پیش از این متفاوت بود و پس از این نیز تفاوت خواهد کرد و حتا هم اکنون نیز با یک جراحی پلاستیک تا اندازهای قابل تغییر است که برای آشنایانم ناشناس جلوه میکنم. شکل جسمانی انسان همواره در حال تغییر است. من از نوزادی تا کنون بارها دگرگون شده و باز در حال تغییرم. افزون بر آن که برخی حیوانات مانند برخی گونههای میمونها نیز شبیه من هستند. بنابراین من خود را در شکل و شمایل و قیافهام نمییابم. پس من کیستم و یا بهتر بگویم من چیستم؟
سادهترین پاسخی که میتوان به این پرسش داد آن است که «من انسان هستم». اما پرسش پیشین مشکلتر از بار قبل نمایان میشود که انسان کیست و یا چیست؟
من تو او دیگران همه انسان هستند. ما همه خود را انسان مینامیم؛ اما گاه آن قدر از هم تفاوت و فاصله داریم که امکان کاربرد نام انسان بر همه این افراد دشوار مینماید. ما حتا از انسان بودن هم تصور متفاوتی داریم. همه خود را انسان مینامیم؛ اما گاه تعریفمان از انسان بودن آن قدر از همدیگر دور و متفاوت است که دیگر به سختی میتوان وجه مشترکی بین آنها یافت. گویا نام انسان صرفا عنوانی انتزاعی است که از برخی ویژگیهای در ظاهر مشابه گرفته شده و با بی دقتی تمام بر تعدادی افراد اطلاق میشود.
راستش را بخواهید در درستی جمله چند سطر پیش (من تو او دیگران همه انسان هستند) باید تردید کرد. نه! من تو او و همه تلقی یکسانی از انسان بودن نداریم و بنابراین هر یک از ما ممکن است در نگاه دیگری انسان تلقی نشود. آیا با این همه میتوان تعریفی از انسان ارایه کرد؟
هر تعریفی بر تمایزاتی استوار است. وقتی میخواهم انسان را تعریف کنم، به غیر انسان توجه میکنم و سعی میکنم نقطه مقابل آن را شناسایی کنم تا به تعریف انسان برسم. انسان باید چیزی غیر از فرشته، حیوان، گیاه و .. باشد. همچنین عناصر انسان بودن باید ثبات و استمرار داشته باشند و نمیتوان ویژگیهایی موقتی را در آدمی سازنده انسانیت او شمرد.
ارسطو بر مبنای همین منطق و در قالب دستگاه جنس و فصل به تعریف انسان پرداخت. انسان از منظر او «حیوان ناطق» است. حقیقت نطق چیست؟ سخن گفتن، اندیشیدن یا .. برخی نیز بر مبنای همین رهیافت پیشنهادات دیگری ارایه کردهاند: حیوان خندان یا شاعر و یا راستقامت و … آیا واقعا انسان این است؟ و آیا سخن و اندیشه و دیگر ویژگیهای ما یکسان و یک شکل هستند؟ و آیا پرسش از انسان بودن درباره هر یک از این ویژگیها دوباره تکرار نمیشود؟ بگذارید با هم چند مورد از ویژگیهای مشترک انسانی را آزمایش کنیم.
خرد یکی از وجوه مشترک آدمی شمرده میشود. ما موجوداتی خردمند هستیم. خرد چیست؟ فیلسوفان تا کنون گونههای فراوانی از خرد را شناسایی کردهاند: خرد نظری و عملی، خرد جزوی و کلی، خرد معاش و معاد، خرد پوزیتیویستی و .. انسان از آغاز تاریخ تا کنون گونههای بینهایتی از خردورزی را تجربه کرده است و هم اکنون نیز تعداد فراوانی خرد وجود دارد. نظریه گفتمان فوکو به درستی از تفاوتهای بنیادین آدمیان در طرز تفکر پرده برمیدارد. حتا دیوانگان نیز گونهای طرز تفکر مخصوص به خود دارند و تنها تفاوتشان با دگردیوانگان آن است که طرز تفکرشان برای آنان نامفهوم گشته است. آنان نیز انسان هستند و ما خود را - با وجود تفاوت بنیادین در طرز تفکر - با آنها مشترک مییابیم و بر همه نام انسان مینهیم. افزون بر آن که بسیاری از گونههای حیوانی مانند میمونها و دلفینها نیز از بهرهای هوشی برخوردارند که از هر دو جهت تعلیمی و ژنتیکی قابل ارتقا است و امروزه دانشمندان مهندسی ژنتیک تلاش فراوانی مبذول میدارند که هوش این گونههای حیوانی را افزایش داده و برخی درجات خردورزی انسان را در آنها پدید آورند. بنابراین نمیتوانم خرد را که گونههای مختلف دارد و نمودهای گوناگونی در زندگی تک تک ما دارد و چه بسا درجاتی از آن در حیوانات نیز قابل تحقق است، معیار و ملاک انسان بودن بشمارم.
دانش نیز یکی از وجوه انسانیت است. ما انسانها از ذهنی نیرومند برخورداریم که به یاری آن میتوانیم به تصورات ذهنی خود نظم بخشیم و دانش بنا نهیم. ذهن نیرومند من نیز که تصورات ذهنی مرا میسازد و این تصورات زندگی مرا ارتقا میدهد، نمیتواند عامل انسانیت من باشد. زیرا ممکن است تمام تصورات ذهنی من و دانشهای من در اثر ضربهای کوچک به مغزم به باد رود و من همه را فراموش کنم. آیا در آن صورت دیگر انسان نیستم و میتوان پذیرفت که انسان بودن بر پایهای چنین سست استوار باشد. افزون بر آن که ذهن نیرومند من گاه آن چنان شرور میشود که مرا به توحش وامیدارد. قاتلان و مجرمان بزرگ هماره نابغهترین افراد بشر بودند. پس دانستن نیز عامل انسانیت من نیست. پس انسانیت چیست و کجاست؟
زندگی اجتماعی یکی دیگر از عناصر مشترک بین ما است. انسان موجودی مدنی است. آیا میتوان آن را عنصر سازنده انسانیت من شمرد؟ بعید میدانم! زیرا بسیاری از حیوانات دیگر نیز مانند پنگوئنها زندگی اجتماعی دارند. فرهنگ نیز که از ابعاد حیات انسانی به شمار میرود، آن چنان سیال و لغزنده و متحول و متغیر است که نمیتوان حد مشترکی برای آن نهاد و نام آن را انسان بودن نامید.
بگذارید راستش را بگویم. من هنوز پاسخی برای این پرسش ندارم. من نمیدانم کیستم و چیستم و این پاسخ را منطقیترین پاسخ میپندارم. چندی پیش دو کتاب را با فاصله زمانی اندکی خواندم. کتابی از داریوش شایگان با عنوان «افسون زندگی جدید: هویت چهل تکه و تفکر سیار» و خاطرات ادوارد سعید با عنوان «Out of Place» که ترجمه عربی آن دقیقا با همین عنوان (خارج المکان) و ترجمه فارسی آن با عنوان «بی در کجا» منتشر شده است. شایگان از ترکیب عناصر فرهنگی مختلف در ساخت انسان مدرن سخن میگوید و نتایج جهانیسازی فرهنگی را نشان میدهد و تحلیل میکند. ادوارد سعید نیز در خاطرات خود بر احساس بیمکانی و فقدان تابعیت انسانی عرب مسیحی فلسطینی آمریکایی تکیه میکند. این دو کتاب احساسی مشترک در من آفرید. همه احساس خودآگاهی خودم را برای مدتی از دست دادم. این پرسش که از زمان بسیار دوری در ذهنم جریان داشت با بیشترین نیرو بر من فشار آورد که من کیستم و چیستم؟
مروری به گذشته خودم کردم و دانستم که در هر دورهای تعریفی از خود داشتم و گاه فاصله بین این تعریفها آن چنان فراوان بود که نمیتوانم همه آنها را اشاره به حقیقتی واحد بشمارم. من موجودی در جریان هستم که هر نقطهای از آن را در نظر بگیرم بر نقطه دیگر صدق نمیکند. هر نقطهای را در نظر بگیرم در واقع این موجود را از حرکت بازنگه داشتهام؛ در حالی که او همچنان در حال حرکت است و تا من بتوانم آن نقطه را به درستی بشناسم او به نقطه دیگری منتقل شده است. از همین روی ملاصدرا اندیشه «تراکب صور نوعیه» را مطرح ساخت و نشان داد که چگونه آدمی در طول زندگی خود فصلهای مختلفی را در خود محقق میسازد و چگونه هویت او هماره در حال ترکیب و تکامل است.
تجربه نداشتن تعریفی از خود بسیار دشوار و رنجآور است و احساس خلأ و فقدان هویت را در من میآفریند. برای همین علاقهمندم به هر شکل ممکن تعریفی از خود ارایه دهم؛ گر چه از نگاه فلسفی در درستی آن تردید داشته باشم.
شاید بتوان انسان بودن را در وجود انسانی جستجو کرد و شاید بتوان وجود انسانی را عبارت از مجموعه تنیده و پیچیدهای از احساسات متعالی دانست که آنها را در هیچ یک از غیر انسانها نمییابیم. هیچ آفریدهای نمیتواند مانند انسان زیبایی را احساس کند یا غم و اندوه را تجربه کند و یا دوستی و عشق را و … هیچ موجود دیگری نمیتواند گریه کند و اشک بریزد، حتا خدا هم گریه نمیکند. احساس شوق را و فراق را و جنون عاشقی و جادوی شعر را تنها در خودم مییابم. آری من انسان هستم. این تنها من هستم که اشک میریزم و میخندم و دوست میدارم و مالامال شوق میشوم و دوری را احساس میکنم و زیبایی را و شعر را آری این تنها من هستم. این تنها انسان است که به جستجوی معنای زندگی برمیخیزد و این معنا را در دنیای عاطفه و احساس خود درک میکند و نه در جهان ذهن و تصوراتش.
میدانم بسیاری از اشکالاتی که بر پاسخهای قبلی وارد ساختم بر این پاسخ نیز ممکن است وارد آید. اما اگر از بین پاسخهای غلط بخواهم یک پاسخ را برگزینم بی تردید پاسخ آخر را برخواهم گزید.
من انسان هستم. من میخواهم انسان باشم و روز به روز انسانتر شوم؛ پس هر چه میبینم و میشنوم و میخوانم و سخن میگویم تنها برای آن است که بر مهارتهای انسانیام بیش از گذشته بیافزایم. هر گاه احساس کنم دوست داشتن دیروز و امروزم یکسان است از خودم دلزده میشوم و هر گاه اشکهایم یکنواخت بر گونههایم بغلتند و یا در مردم چشمم بخشکند از خودم بیزار میشوم. من هر روز باید گونهای بهتر از دیروز بگریم و احساس شوق کنم و دوست بدارم و زیباییهای نوی را کشف کنم. آری من تلاش میکنم انسان باشم.
Print This Post
|
آذر ۱۱م, ۱۳۸۶ ۶:۱۰ ب.ظ
افسوس که مدتهاست یاد گرفتیم به جای انسان بودن ادمک باشیم
آذر ۱۱م, ۱۳۸۶ ۶:۱۲ ب.ظ
خداوندا !
تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا
چه دشوار است
چه زجری میکشد انکس که انسان است و
از احساس سرشار است.
علی شریعتی
آذر ۱۳م, ۱۳۸۶ ۱۰:۵۴ ق.ظ
من نمیدانم که ام!
آتشم یا خاک وگل!
نورپاکم یا تنم؟!
دردرونم عشق دنیا هست ونیست.
عشق کوچک،عشق پستی هست ونیست.
عشق یک نور یگانه…یک نگار پاک وزیباهست ونیست.
عشق خوبی،
عشق پاکی،
عشق یک رویای شیرین در وجودم هست ونیست.
گاه دنیای درونم خلوت عشق وصفاست.
گاه جنگ است وجدال است وجفاست.
گاه شرمم می شود بر عالم جانم نگاهی بفکنم.
دردرونم موج طوفانیست از دریای غم…
من نمیدانم که ام!
دردرونم بذر عشقی هست ونیست…
بذر دردی،آتشی،فریادی…
دردرونم طبع شعری هست ونیست…
دی ۲۵م, ۱۳۸۶ ۶:۱۷ ب.ظ
هویت انسان احساس نسبتا پایدار از یگانگی خود است. اریکسون