تحلیل تاریخی مسئله ولایتعهدی امام رضا

برای آن که فهم درستی از حوادث تاریخ اسلام و حتی حوادث معاصر در بسیاری از کشورهای عربی داشته باشیم، باید ابتدا قبیله را خوب بشناسیم و ساختار اجتماعی و سیاسی آن را تحلیل کنیم. انسان عرب در قالب قبیله، هویت تاریخی و اجتماعی خود را درک می‌کرد و قبیله بستر طبیعی به فعلیت رساندن انسانیت او به مثابه موجودی اجتماعی است. نظام قبیله‌ای در جامعه عربی منشا اصلی تحولات تاریخی و اجتماعی است. این نظام در دوره بعد از اسلام نیز استمرار یافته و حتی تا کنون بر خلاف پیش‌بینی‌های برخی جامعه‌شناسان مدرنیته که تصور می‌کردند عصر جدید غزل خداحافظی قبیله را خوانده است، همچنان نفوذ و سلطه آن را در کشورهای عربی به ویژه در منطقه خاورمیانه می‌بیینیم. در واقع تحول از قبیله به مدینه یک تحول تاریخی تمدنی است که در کوتاه مدت و با تحولات سیاسی صرف صورت نمی‌پذیرد.
قبیله به شکل طبیعی چرخه‌هایی از گسترش و انشعاب را پشت سر می‌گذارد. هنگامی که جمعیت قبیله رو به فزونی می‌نهد و تعداد افراد خانواده حاکم افزایش می‌یابند و موقعیت اجتماعی و اقتصادی و … قبیله تغییر می‌یابد، به تدریج نهادهای قدرت متکثر و چندگانه می‌شوند و نزاع‌هایی برای تصاحب قدرت و یا انشقاق و جدایی‌طلبی پدید می‌آید. به طور طبیعی در این حالات باید شاهد تقسیم و انشقاق قبیله باشیم؛ همان‌گونه که بسیاری از قبایل عربی به همین شکل پدید آمده‌اند؛ یعنی یک شاخه به تدریج به قبیله‌ای مستقل تبدیل می‌شود. اما مشکل جایی رخ می‌دهد که قبیله از موقعیت ویژه و قدرت فراتر از یک قبیله برخوردار شود که در این صورت منافع و مراکز قدرت در قبیله آن چنان به هم تنیده می‌شوند که دیگر به سادگی قابل تقسیم و جدایی نیست؛ بنابراین هر گونه تقسیم به از بین رفتن آن موقعیت می‌انجامد. در چنین حالاتی گاه امکان تقسیم قدرت درون قبیله وجود دارد. بنابراین روند تقسیم به شکل طبیعی در قالب نوعی تعامل سیاسی اجتماعی بین مراکز قدرت در قبیله انجام می‌شود که نمونه آن را در حکومت‌های قبیله‌ای معاصر نیز می‌بینیم. اما در مواردی این امکان وجود ندارد و به ناچار مراکز قدرت درون قبیله به رودررویی کشیده می‌شوند و هر یک سعی بر سلطه مطلق و حذف رقیب می‌کند. این مشکل به طور خاص در دوره پس از پیامبر رخ داد. منصبی مانند خلافت قابل تقسیم نبود و به طور طبیعی یک نفر باید سخن آخر را می‌گفت. توجه به این واقعیت را در سقیفه نیز می‌بینیم؛ هنگامی که پیشنهاد تعیین امیری از مهاجران و امیری از انصار می‌شود، مورد توجه جدی قرار نگرفته و چنین پاسخ داده می‌شود که امارت از مهاجران و مشورت از انصار باشد. همین مساله در نزاع قدرت بین امویان و علویان و همچنین نزاعهای داخلی هر یک دیده می‌شود. امویان متشکل از دو شاخه مروانی و سفیانی در اثر اشتراک منافع در جبهه مشترکی قرار داشتند، پس از مدتی اختلافات بین آن دو شاخه، زمینه پیدایش اختلافاتی پنهان و نسبتا آرام و در عین حال اساسی را فراهم آورد که سرانجام مروانیان در قالب تعاملی سیاسی اجتماعی قدرت را از سفیانیان می‌ربایند و به توزیع جدیدی از قدرت دست می‌یابند. در همین خلال شاهد پیدایش کانونهای جدید قدرت در بین قریش هستیم. عباسیان همان رفتار را با علویان در پیش می‌گیرند که مروانیان با سفیانیان کرده بودند. یعنی زمانی که دشمن مشترک و اشتراک منافع به پایان می‌رسد، آن دو در برابر هم بسان یک دشمن قرار می‌گیرند. در واقع ما بنا به تحلیل هگلی شاهد نوعی فرایند دیالکتیک هستیم که همواره تز و آنتی‌تز، سنتزی جدید پدید آورده و دوباره آن سنتز، آنتی‌تز خود را می‌آفریند و سنتزی نو تولید می‌شود. بدون تردید اگر قدرت به علویان می‌رسید، نزاع قدرت در شاخه‌های دیگری چون حسنیان و حسینیان و زیدیان شکل می‌گرفت؛ همان گونه که رگه‌هایی از این نوع نزاعها در منابع تاریخی و حدیثی فراوان به چشم می‌خورد.
بنابراین سیاست ضد علوی عباسیان را باید در همین قالب تاریخی تحلیل نمود. مساله ولایتعهدی نیز در همین قالب قابل فهم است. عباسیان و علویان سابقه همکاری درازمدتی داشته‌اند و هر یک مناطق تحت نفوذ و مراکز قدرت خاص خود را داشت. این مناطق و مراکز به طور طبیعی در دوره اموی در تعامل با هم بودند و لیکن با انتقال مطلق قدرت به عباسیان، این دو همکار به دو رقیب بدل می‌شوند که به سادگی هیچ یک توانایی غلبه بر دیگری را ندارد. از همین روی از اوان سلطه عباسیان شاهد قیامها و درگیریهای بسیاری و حتی بیشتر از دوره اموی هستیم. از طرف دیگر خاندان عباسی نیز خود شاهد نوعی انشقاق و تقسیم بود. دو فرزند هارون، یعنی امین و مامون هر دو از پیش خود را برای خلافت آماده کرده بودند و یارگیریهای لازم را انجام داده بودند. مامون به دلایل متعددی شانس کمتری برای تصاحب قدرت داشت؛ چرا که اولا وصی نخست هارون امین بود و مامون قرار بود پس از مرگ امین به خلافت رسد و از سوی دیگر امین فرزند زبیده همسر بانفوذ و پرقدرت هارون بود و از هر طرف، ریشه‌ عربی خالص داشت. یادآور می‌شوم که تعصبات عربی درون ساختار قبایل بسیار نقش دارد. در مقابل مامون نه تنها از سوی مادر عرب نیست؛ بلکه اساسا کنیز زاده است و تفاوت بین کنیز و آزاد در جامعه عرب بسیار است؛ به گونه‌ای که قبل از اسلام، کنیززادگان الزاما فرزند پدران آزاد خود تلقی نمی‌شدند. از سوی سوم هارون جانشین مامون را نیز انتخاب کرده بود. بنابراین مامون نه شانسی برای تصاحب خلافت و نه شانسی برای ابقای آن در فرزندان خود داشت و صرف نظر از همه اینها شورشها و قیامهای متعدد در قلمرو خلافت عباسی وضعیت سیاسی غیر مستقری فراهم آورده بود. در چنین فضایی مامون تصمیم می‌گیرد با تغییر مهره‌های شطرنج، اتحادیه فروپاشیده علویان و عباسیان را بازسازی نموده و با استعانت از جناح علوی، موقعیت خود را تقویت نموده، افزون بر مهار نارضایتی‌ها آنها را به ابزار قدرتی به نفع خود تبدیل کند و در نتیجه شانس خلافت خود را تقویت نماید و در مقابل، او چیزی نداشت تا بخواهد از دست دهد. همچنین کسی که از سوی مامون به نمایندگی علویان انتخاب شده بود، از سویی بیشترین نفوذ دینی را در بینشان داشت و از سوی دیگر هیچ گونه سابقه نظامی‌گری و شورش را نیز نداشت تا از آن میزان تمرکز و آمادگی برخوردار باشد که بتواند بر علیه شریک خود وارد عمل شده و او را کنار زند. بنابراین بازی‌ای که مامون راه انداخته بود، بازی به اصطلاح برد برد بود. با این حال شیوه برخورد امام با این مسئله از این چالش جدی فرصتی منحصر به فرد برای شیعه پدید آورد و به سود مذهب تشیع و شکوفایی دوباره آن انجامید.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *