ترانههایش را از آغاز دبستان به یاد دارم و تا کنون که دوره میانسالی را سپری میکنم هنوز از خواندن سرودههایش لذت میبرم. کمتر شاعری چنین شانسی دارد که بتواند برای همه فصول عمر شعر سراید. او ساده و بیپیرایه شعر میگفت. فهمیدن شعرهایش سخت نبود و نیاز به خواندن و دانستن زیادی نداشت. او از احساسات شناخته شده همه انسانها میگفت. گاه آن چنان زیبا و ساده به توصیف احساسات گاه پیچیده و ناشناخته ما میپرداخت که تازه پس از خواندن شعرهایش میفهمیدم که از چه اندوهگینم و یا برای چه شادم و یا چرا گریه میگنم و از چه چیزی شکوه و گلایه دارم و …
تقریبا از همه نوع احساسات در اشعارش میتوان یافت و همه را با شیواترین تعبیر بیان کرده است و این نشان از آن دارد که او خود این احساسات را به همین شیوایی درک و تجربه میکرد. با سرودههایش احساس بیگانگی نمیکنی؛ حتا ترانههای کودکانهاش نیز همانند کارتونهایی است که بزرگسالان گاه بیش از کودکان شیفته و مجذوب آن هستند. دلیلش آن است که او نه از مهر مینویسد و نه از کین و نه از کفر و نه از دین. او از خون دلش میسراید و آن چه را در درون دارد صادقانه نشانت میدهد. همین و نه بیشتر.
هنگامی که از عشق سخن میگفت، دل دیوانه شبانی عاشق را نمایش میداد که دشمنی همخانه او است و میدان وجودش را به صحرایی ویران بدل ساخته است. این ترانه عاشقانه بدون مبالغه با برخی شاهکارهای مولوی همسنگ است و چه زیبا خوانده است آن را علیرضا افتخاری. و چون خواست دستور زبان عشق را بنویسد، پرهیز داد که دست عشق از دامن دل دور باد و ناگاه به یاد آورد به دل نمیتوان دستور داد و دستور زبان عشق را نه نهادی است و نه گزاره و نه دستوری و نه بلکه حتا زبانی.
از ساعت جدایی که میگوید حسرت همیشگی را خلق میکند و کوتاهی زمان دیدار را نشانت میدهد؛ گویا که هرگز دیداری در کار نبوده است. آن گاه که لحظه عزیمت او ناگزیر میشود و حرفهای تو هنوز ناتمام…
از انتظار که سخن میگوید بوی باران را به یادت میآورد که مدتهاست هوای آن داری و هوای خشک پیرامونت تو را از آن محروم ساخته است. سایهبانی که در تابستانی گرم به ناگاه از دستش دادهای و نوری امیدبخش که در اوج تاریکی بیخبر خاموش میشود و تو سراسر اشتیاقی برای بازگرداندنش و میجویی و نمییابی. وای از این غم جدایی! وای از این غم جدایی!
از اشتیاق که میگوید پیچکی را ترسیم میکند که سراسر شوق در جستجوی شاخهای است که بر گردش بپیچد و غمی از هر چه شادی دلگشاتـر و شبهایی مالامال از خواب دیدار و داغی که نیستان را به آتش میکشد.
از امید که میگوید زردی و پژمردگی در اوج پاییز را نشانت میدهد که با وجود آن دل به آن نسپرده و سربلند به افقی دیگر چشم دوختهایم. گفتگوی غنچه و گل را روایت میکند که غنچه از بستن لب از خنده میگوید و گل از شکفتن زندگی و روشن است که گل چند پیراهن بیش از غنچه پاره کرده است.
و چون از نومیدی سخن باز میکند در چهارر فصل سالهای عمرش قدم به قدم جستجوی بهار میکند و دریغ از نشانی از آن؛ گویا بهار به کلی از فصلهای سال محو شده و دیگر فصول جایش را گرفتهاند. نه حوصلهای و نه مجالی و نه شوری و نه پر و بالی.
او شاعر جنگ و جبهه نیز هست؛ ولی از شعرهایش نه بوی خون و باروت به مشام میآید و نه رنگ انتقام و کینه و نفرت دارند. او پدیده تلخ جنگ را نیز از منظر احساسات لطیف انسانی توصیف کرده است. از لاله پرپری سراغ میگیرد که او را مدت زمان درازی گم کرده است و حال در جستجوی آن هوای رحیل از این کاشانه را دارد.
و سرانجام از مرگ که میگوید آن برگ زرد درختی را ترسیم میکند که بر زمین میافتد و اتفاقی سرد رخ میدهد. این زردی و سردی را با همه وجودت در توصیفهایش از مرگ درک و احساس و تجربه میکنی. آری دنیا جای خوشحالی نیست و روزی خیلی نزدیکتر از آن که فکرش را میکنی در ستون تسلیتها، نامی از تو به یادگاری خواهد ماند.
آن چه درباره قیصر امین پور نوشتم گزارشی از برخی ترانهها و سرودههایش است که آنها را بسیار دوست دارم و از خواندنشان لذت میبرم. گزیدهای از آنها را که در واقع مستندات این نوشته من است در این فایل (قیصر امین پور) جمع کردهام. قیصر امین پور هم رفت و به زودی مانند بسیاری دیگر از مشاهیر دانش و ادب ایران به فراموشی سپرده خواهد شد. شگفتا از مردم ایران که این همه شاهکار آفریدهاند و این همه نسبت به این شاهکارها بیتفاوت و ناسپاسند.
Print This Post
|
آبان ۱۳م, ۱۳۸۶ ۱۰:۵۱ ق.ظ
در عربی دو واژه هست که بسیار زیبا کنار هم مینشینند: امل و الم. این دو راژه در فارسی هم به کار میروند؛ البته صورت جمعی آنها: آمال و آلام.
شاید بهترین تعریفی که بتوان از قیصر عزیز کرد این است که او را شاعر آلام و آمال بدانیم. تناقضی زیبا که از پیچشهای حیات بشری بر این کره پریچهره لجن آلود نشأت گرفته است.
آبان ۱۵م, ۱۳۸۶ ۶:۵۱ ب.ظ
ای عزم گورستان کرده، برگرد. گورستان زنده ها نزدیکتر است !
برگرد…
وبر مردگانی که می زیند،
فاتحه بخوان !
شاعر هیچگاه نمی میرد.مگر حافظ مرده است یا فردوسی یا جبران خلیل جبران .شاعر همیشه تاریخ زنده است وبا جوان شدن هر نسل جوان می شود ونفس می کشد. در واقع ما عوام الناس هستیم که مرده ایم وهرروز هم می میریم اما دانسته وندانسته گمان می کنیم که زنده ایم وبه این زیستن می بالیم.
آبان ۲۴م, ۱۳۸۶ ۶:۰۹ ب.ظ
عمرشاعر به وسعت احساسش نیست زمان نفس زنان می دود اما شاعران از زمان جلوتر نفسش را بند می آورند واین زمان است که می ایستد شاعر برای همیشه در کلمات سبزش حیات دارد…