من و تو، تنها و بی‌نظیر!

بسیار پیش آمده که ما خود را با دیگری مقایسه کرده و بر مبنای نتایجی که از آن می‌گیریم، انتظارات خود از زندگی را تعریف می‌کنیم و تصمیم‌های مهم زندگی خود را می‌گیریم. گاه این مقایسه تا جایی پیش می‌رود که زندگی یک فرد به نسخه بدل زندگی دیگران بدل می‌شود. حتما تا کنون کودکی را دیده‌اید که عروسکی را به دست دارد و تمام اتفاقاتی که برایش رخ می‌دهد را برای عروسک انجام می‌دهد؛ خود به او شیر می‌دهد و یا از مادر می‌خواهد که به او شیر دهد و یا دست و صورتش را می‌شوید و او را می‌خواباند و کهنه‌اش را عوض می‌کند و او را برای همان خطاهایی که خود معمولا مرتکب می‌شود دعوا می‌کند. انسان از کودکی در جستجوی همزادی است که خود را در او ببیند و در بزرگی نیز این نیاز را رمان‌ها و فیلم‌های سینمایی و .. برای او ایفا می‌کنند و این چنین است که بشر در طول عمرش همزادپنداری‌های بسیاری را تجربه می‌کند.
راستی چرا این چنین است؟ این مقایسه بر اساس چه پیش‌فرض‌های فلسفی استوار است؟ آیا کسی هر چند شبیه و نزدیک من می‌تواند من باشد؟ آیا جز من، من دیگری هم در جهان است؟ چرا من همیشه به دنبال من دیگری هستم؟ و در نهایت این من دیگر چه سود یا زیانی به من می‌رساند؟
این موضوع از مهمترین مسائل بشر است که در فلسفه و روانشناسی فراوان درباره‌اش بحث می‌کنند و سعی می‌شود به آن پرسش‌ها پاسخ داده شود. آن چه در این روزنوشت به آن توجه کرده‌ام تنها چند نکته کوتاه در این باره است. چند روز پیش وقتی یکی از مقالات سابقم با عنوان «بررسی دیدگاه فلسفه اسلامی درباره تماثل در هستی» را برای انتشار ویرایش نهایی می‌کردم، این موضوع در ذهنم رویید و نکاتی چند به ذهنم رسید.
۱/ فیلسوفان در تعریف وجود آن را متشخص و متعین و جزیی و واحد معرفی می‌کنند و هر گونه تکراری و تماثلی در وجود را نفی می‌کنند. این به این معنا است که من فقط و فقط من هستم و تو نیز فقط و فقط تو هستی. ممکن نیست هیچ من دیگری نه در گذشته و نه در آینده پدید آید. این یعنی هر یک از ما یک نسخه منحصر به فرد هست که دیگری ندارد. عارفان نیز این قاعده را می‌پذیرند و بر آن چنین می‌افزایند که خداوند هر لحظه در حال آفرینش نوی است. خدا نمی‌تواند آن چه را آفرید دوباره بیافریند؛ بلکه هر بار آفریده‌ای جدید از زیر دست او بیرون می‌آید. بنابراین هر یک از ما یک پدیده بی‌نظیر و خارق العاده است. در همه جهان و کیهان و .. تنها یک علی معموری وجود دارد و همتایی برای آن هرگز یافت نمی‌شود. حال که چنین است تلاش بیهوده برای مقایسه خود با دیگران و تقلید از آنها و پیروی از آنها را وانهیم و تلاش کنیم هر یک از ما فقط خودمان باشد؛ چنان چه در حقیقت نیز چنین است. مقایسه و تقلید از بزرگترین آفتهایی است که مانع شناخت حقیقی خود و بروز توانایی‌های منحصر به فرد خود است. هر یک از ما ویژگی‌های روحی، توانایی‌ها، احساسات و وجود منحصر به فردی دارد؛ پس آن را بشناسیم و بارور کنیم و نسخه منحصر به فرد هستی را عرضه کنیم.
۲/ چند روز پیش دانشجوی عزیزی که نزدیک به چهارسال با او درس داشتم و پایان‌نامه‌اش را هم با من گذرانده بود برای خداحافظی پیش من آمد. خداحافظی با او برایم سخت بود. دانشجویی کوشا و پرتلاش و کنجکاو که گاهی بیش از ۱۵ ساعت در روز مطالعه می‌کرد و با علاقه‌ای نهایت‌ناپذیر در جستجو و کاوش و کنکاش بود. آخرین سخنی که به نظرم رسید به او بگویم این‌ها بود: از خطرناکترین چیز در زندگی بسیار بترس و آن نیست جز روزمرگی. تو متفاوت هستی و از تو تنها یک دانه در جهان وجود دارد. پس تفاوت‌های خود را بشناس و آنها را بزرگ و شاخص کن. هرگز آرزو نکن که زندگی‌ات مانند همه باشد و یا حتا مانند بهترین‌ها باشد. تو زندگی متفاوت و ویژه خودت را داری که اگر دنبالش کنی خود بهترین خواهی بود. روزمرگی خطرناکترین بیماری زندگی ما انسانهاست که دچار شدن به آن زندگی را بی‌معنا می‌سازد و لذت بودن و زیستن را نفی می‌کند.
۳/ یک لحظه خود را در این جهان بزرگ تصور کنید که هیچ همتایی برایتان نیست. پندار وحشتناک و دهشتناکی است. واقعا من تنهای تنها هستم. این همه تصور هم‌زبانی و هم‌دردی و … تنها توهماتی در پندار ما است که برای فرار از رنج و درد تنهایی به آن پناه می‌بریم. من در این جهان بزرگ تنهای تنها هستم. این تنهایی مرا می‌ترساند. احساس عمیق غربت را در من می‌آفریند. از آن رنج می‌کشم و به محض تصور بغض گلویم می‌شکند. آری من تنهای تنها هستم. چندی پیش فیلم «خانه سیاه است» فروغ فرخزاد را می‌دیدم. فروغ در ضمن آن متنی را می‌خواند که این احساس تنهایی را به خوبی توصیف می‌کند:

بیایید به آواز کسی که در بیابان بی راه

می‌خواند گوش دهید

آواز کسی که که آه می‌کشد

و دستهای خود را دراز کرده می‌گوید

وای بر من …

زیرا که جان من به سبب جراحاتم

در من بیهوش شده است

و تو ای فراموش شده روزها که خویشتن را به قرمز ملبس می‌سازی

و به زیورهای زر می‌آرایی

و چشمان خود را به سرمه جلا می‌دهی

به یاد آور که خود را عبث زیبایی داده‌ای

به سبب آوازی در بیابان بی راه

و یارانت که تو را خار شمرده‌اند

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *