اسطوره عشق

سخن از عشق بسیار بیش از آن چه در جهان واقع رخ می‌دهد در بین ما جریان دارد. همه جا سخن از عشق است. داستان‌ها، فیلم‌ها، اشعار و .. آکنده از سخن درباره عشق است؛ اما تا کنون اندیشیده‌اید که چه تعداد از ما عشق را تجربه می‌کنیم. آیا اساسا عشق واقعیت دارد؟ بسیاری از ما نام هر گونه دوست داشتن را عشق می‌گذاریم و تصور می‌کنیم عشق بخشی از زندگی همه ما آدمیان است و همگان آن را تجربه می‌کنند و حقیقتی انکارناپذیر در زندگی است؛ اما واقیت جز این است!
عشق یک اسطوره است! عشق همانند اسطوره‌های دیگر بشر یا وجود ندارند و یا به ندرت رخ می‌دهند و هر گاه رخ دهند برای اولین بار رخ می‌دهند و هرگز دومی ندارند؟ رستم، عشتاروت، شیلا، ژوپیتر همه یگانه‌اند و دومی ندارند. همان گونه که قیس عامری و فرهاد کوهکن یگانه‌اند و دومی ندارند.
عشق به درستی در عرفان و ادبیات نقطه مقابل عقل است و رابطه تضاد بین آنها برقرار می‌شود. عشق مرز خروج از عقل است و هر چه از دایره عقل پا بیرون گذاشت عقل آن را اسطوره می‌شمارد و برای فهم و تحلیل آن سازوکاری متفاوت از دیگر زمینه‌های شناخت طراحی می‌کند. دانش اسطوره‌شناسی (Mythology) بر خلاف دانش‌های متداول بشری در پی شناخت واقعیت نیست؛ بلکه رهیافتی پدیدارشناسانه (Phenomenological) به اسطوره‌ها افکنده، طرز تلقی بشر از اسطوره‌ها و سیر پیدایش و پیشرفت آنها را مطالعه می‌کند و درباره خود آنها هیچ قضاوتی نمی‌کند. این از آن رو است که اسطوره‌ها در مرز عقل نمی‌گنجند و عقل توانایی فهم مستقیم آنها را ندارد و تنها می‌تواند آنها را توصیف کند و کارکرد اجتماعی و روانی آنها را تحلیل کند. عقل در برابر عشق نیز این چنین است و تنها می‌تواند آن را توصیف کند و از هر گونه قضاوت درباره آن عاجز و ناتوان است.
عشق ویرانگر است و عقل و عاقل را هر دو یک جا نابود می‌کند. عشق یا رخ نمی‌دهد و یا اگر رخ داد فقط برای یک بار رخ می‌دهد و دومی ندارد و برای همین هرگز فراموش نمی‌شود. نام هر گونه دوست داشتن را عشق نگذارید. بسیاری از آن چه ما عشق می‌نامیم گاه به راحتی فراموش می‌شود و از یاد می‌رود و یا دوست داشتن‌های دیگر جای آن را می‌گیرد. این نشانه آن است که از آغاز عشقی رخ نداده است.
عاشق به ناگاه احساس می‌کند تمام معنای بودن را در عشق خود یافته است و هستی خود ر ا در عشقش درک می‌کند. برای همین حاضر است همه دارایی‌های خود را فدای آن کند؛ همان گونه که ما برای جان خود حاضریم از هر چه داریم بگذریم. عشق وجود عاشق است و لغو آن عدم و مرگ عاشق است.
مفهوم وجود برای او همان مفهوم عشق است و برای همین در اندیشه وجود دومی برای خود نیست. همان گونه که وجود، اول و دوم ندارد و به اصطلاح فیلسوفان واحد و غیر قابل تکرار است، عشق نیز برای عاشق این چنین است. عشق قابل جایگزینی و تغییر نیست. عاشق تنها در اندیشه حفظ و تکرار مدام همان تجربه نخست است و هرگز تجربه دومی به ذهنش خطور نمی‌کند؛ چه رسد به آن که بتواند آن را در زندگی خود محقق کند.
بهانه نوشتن این روزنوشتم ترانه زیبا و مشهوری از «مأمون الشناوی» به عربی بود که آن را بسیار خوانده و گوش کرده‌ام. مأمون الشناوی شاعر معروف مصری است که در سال ۱۹۹۴ از دنیا رفت. اشعار وی بیشتر به گویش عامیانه مصری است و در عین حال از محتوا و مضامین نسبتا عالی برخوردار است. اشعار او را خوانننده‌های معروفی چون فرید الاطرش و عبدالحلیم حافظ خوانده‌اند. او برادر ادیب معروف مصری «کامل الشناوی» است. نام این ترانه وی «انساک» به معنای «تو را فراموش می‌کنم» است و تجربه عاشقی را روایت می‌کند که گرفتار فراق شده و حال از روزهای خوش وصال می‌گوید و احساس و تلقی خود از عشق را حکایت می‌کند. برای فهم بهتر این ترانه در آن تغییراتی انجام داده و آن را پس از تلخیص، نخست به متن فصیح برگردان کرده و سپس ترجمه فارسی آن را آورده‌ام.

انساک

مستحیل قلبی یمیل و یحب یوم غیرک أبدا
غیر ممکن أبدا
ولا لیلة ولا یوم.. أنا ذقت النوم ..أیام بعدک
أنا أنسى جفاک وعذابی معک لکن ما أنسی حبک

ذکریات حبی وحبک ما انساها
تلک الأیام اللتی قلبی عاش فیها احلام
کان لک معی اجمل حکایة فی العمر کله
سنین بحالها ..ما فات جمالها ..
سنین و مرت الثوانی فی حبک انت
وان کنت أقدر أحب ثانی أحبک انت
کل العواطف الحلوة کانت معانا حتى فی خصامنا
و تقول أنساک وأتحول
و أنا حبی لک و اعمل فی حبک أکثر من الأول

فراموشت می‌کنم!
محال است دل از تو برکنم و جز تو را دوست بدارم، هرگز!
ممکن نیست هرگز!
هیچ شب و روزی را پس از تو به خواب نرفتم
آری فراموش می‌کنم، اما ستم و آزارهای تو را
و لیکن مهر تو را فراموش نمی‌کنم
خاطرات عشقم به تو و عشقت به من را فراموش نمی‌کنم
آن روزها که قلبم در رؤیاها می‌زیست
و تو با من زیباترین افسانه عمر را ساختی
سالها بگذشت .. زیبایی آن تجربه پا برجاست ..
سالها بگذشت اما همه ثانیه‌هایش در مهر تو
اگر باری دیگر بتوانم عاشق شوم باز بی تردید عاشق تو خواهم شد
هر چه احساس زیبا همه در بین ما جاری بود حتا در دعواهایمان
می‌گوید فراموشت می‌کنم و از تو وامی‌گرم
و من مهرم تنها از آن تو است و بیش از بار نخست در راه آن گام برمی‌دارم

دسته: مرگ و زندگی | Print This Post Print This Post |

  1. blue lady آبان ۲۷م, ۱۳۸۶ ۹:۵۹ ب.ظ

    اکنون فرهنگ عمومی حاکم بر جامعه ، عشق را فقط میان دو جنس مخالف ترویج می کند. در واقع جو حاکم بردنیا چنین است واین مسئله فقط خاص کشور مانیست . درونمایه بیش از ۹۰% فیلمها ، اشعار ، رمانها و… عشق میان زن ومرد است .به ویژه در غرب مفهوم عشق کاملا زمینی ودر حد روابط طبیعی نشان داده می شود. البته این هم می تواند تعریفی ازعشق باشد که به جای خود محترم است . اما صحبت من درباره گونه ای از عشق است که بسیار کم درباره آن سخن گفته می شود وآن عشق انسانی به انسانی دیگر است بدون توجه به جنسیت ویا ملیت او. جاذبه قوی روحی بعضی از انسانها به گونه ای است که بسیاری شیفته آنها می گردند وحاضرند برای این شیفتگی حتی جان ومال وآبرورا فدا نمایند. برای نمونه پیامبر گرامی اسلام را مثال می زنم. ایشان آنقدر نیکو سرشت ونیکو خصال بودند که بسیاری ازمردم به خاطر عشق به شخصیت والایشان به اسلام می گرویدند.جذابیت این گونه انسانها تنها به دلیل داشتن طبع بلند وروحی بی آلایش است که باعث می شود انسانها حتی با وجود فاصله زمانی ومکانی عاشق وشیدای آنها شوند.البته عشق درهمه تعاریف آن زیبا،لطیف وقابل احترام است زیرا به نظر من یکی از مهمترین وجه تمایز انسان ازسایر آفریده هاست وباعث رشد وصیقل یافتن روح انسان می گردد .
    عشق تنها عشق باران من است
    ابر رحمت زا وطوفان من است
    لحظه ای جان را مصفامی کند
    لحظه ای سرمست وشیدامی کند
    لحظه ای آتش به جانم می زند
    تازیانه برروانم می زند
    لحظه ای نم نم ببارد بردلم
    می برد روح مرا تا موطنم
    عشق من ای معنی ومفهوم من
    ای سراسر درد ولذتهای من
    سوی من باز آ که بی تو خامشم
    روح سرد ومشعلی بی آتشم
    سوی من باز آ وجانم را بسوز
    هستی وعمر وشبابم را بسوز

  2. نیستان اردیبهشت ۱۱م, ۱۳۸۷ ۲:۱۴ ب.ظ

    همواره عشق بی خبر از راه می رسد
    چونان مسافری که به ناگاه می رسد…

نظر بدهید