احساس پرتاپ‌شدگی!

شب‌ها ساعت ۱۱ به بعد که سروصدا و رفت و آمد درون و بیرون خانه ما فروکش می‌کند، از پشت پنجره به آسمان تاریک شب نگاه می‌کنم. در آن ساعت شب تقریبا هیچ ستاره‌ای در آسمان دیده نمی‌شود. آسمان تاریک تاریک است. هر ساعت یک بار باز به آسمان خیره می‌شوم و کم کم هر چه به آخر شب نزدیک می‌شوم، سوسوی ستارگانی از دوردست در قاب پنجره خانه ما به رویم چشمک می‌زند و هر چه به سحرگاه نزدیک‌تر می‌شوم، ستاره‌ها به من نزدیک‌تر شده و پر فروغ‌تر می‌شوند تا آن که با روشن شدن هوا دوباره از روشنایی افتاده و سرانجام افول می‌کنند.
این داستان بیشتر شبهای من است. من شب را دوست دارم؛ چون در آن تنهای تنها هستم و می‌توانم اوج و ژرفای تنهایی بشر در زیستگاه مادی خویش را درک و احساس و لمس کنم. این ستاره‌ها مرا به یاد خودم می‌اندازند که روزی ناگاه خود را در این جهان یافتم و رشد کردم و نزدیک شدم و سرانجام افول و غروب خواهم کرد. همه این اتفاقات آن چنان کوتاه و شتابان رخ داده و می‌دهند که ما گاه اصلا آنها را احساس و درک نمی‌کنیم.
شب که از ساز دلم ناله برخیزد
نغمه ها در جان من شعله میریزد

سر به دیوار غمــــــــت میگذارد دل
اختران را تا ســـــــحر میشمارد دل

یک ستاره میشود روشن و خاموش
همچو من گویا کشد بار غم بر دوش

تا سحردرسفر،از دل شبها یکه و تنها
اختر من گه نهـــــــان،گه شود پیـــــدا

عاقبت گیرد شبـــــــــــــی این سفر پایان
اخـــــتر عــــــــــــــــمرم شود از نظر پنهان

تا سحر در سفر از دل شبــــــهایکه و تنها
اختر عـــــمر من است این فلک پیـــــــــما

هایدگر در توصیف وجود انسانی از اصطلاح زیبا و به جایی استفاده می‌کند. او می‌گوید: هر یک از ما در این جهان پرتاپ شده‌ایم. گویا ما را درون توپ دوربردی قرار داده و با تمام شتاب به درون این جهان افکنده‌اند. آن چنان شتابان که هرگز یاد نداریم چه هنگام و چگونه به این جهان پا گذاشتیم. و هم چنان در حال پرتاب شدن هستیم تا آن که از این جهان به بیرون از آن افکنده می‌شویم و باز آن چنان شتابان که هرگز نمی‌دانیم چگونه زیستیم و چگونه رخت بربستیم.
احساس پرتاب‌شدگی، دهشتناک و غریب است. اگزیستانسیالیست‌ها بیش از فیلسوفان دیگر مکاتب فلسفی درباره این احساس بحث و گفتگو کرده‌اند. ما تکّه وجودی پرتاب شده در خلأ این جهان هستیم. نسبت من به زمان و مکان در طول موج این پرتاب کاملا آشفته و نامفهوم است. اکنونی و اینجایی که در آن هستم، جز آنی است که فردا و آنجایی که در آن خواهم بود و من خود نیز جز آنی هستم که دیروز بودم و یا فردا خواهم بود.
به راستی من کیستم و کجایم و چه هنگامم. پیش از این کجا و در چه زمان بودم و پس از این کجا و در چه زمانی خواهم بود. نمی‌دانم! نمی‌دانم! نمی‌دانم! این شاید خردمندانه‌ترین پاسخ باشد. باور استدلالی به مبدأ و معاد تنها ذهن آدمی را ممکن است اقناع نماید و اما روح سرگشته و آشفته انسان غریب در کویر زیستن هم‌چنان می‌پرسد و می‌کاود و سرانجام: نمی‌دانم! نمی‌دانم! نمی‌دانم! شاید ابراهیم نیز هنگام درخواست مشاهده نمونه‌ای از معاد همین احساس را داشت. او به معاد باور داشت ولی باور کجا و احساس کجا!
بهانه نوشتن این چند سطر سروده‌ای از شاعر معروف لبنانی «ایلیا ابوماضی» با عنوان «الطلاسم» بود که دیشب به هنگام خواندنش برای چندمین بار احساس پرتاب‌شدگی را با تمام وجود درک و احساس کردم و غربت و تنهایی وجودم را فراگرفت و تا توانستم گریستم. قطعه‌هایی از این سروده را ترجمه کردم و امیدوارم بتوانم ترجمه متن کامل آن را به زودی به انجام رسانم.
شاعر در این سروده از سرگشتگی روح خود می‌گوید و پرسش‌های فراوانی فراروی می‌نهد که گر چه باورهای دینی ما پاسخی اجمالی به آن می‌دهند؛ اما مشکل آن جا است که این پرسش‌ها از مقوله‌ای هستند که تا تجربه و احساس نشوند، پاسخ داده نمی‌شوند. من از مرگ تقریبا هیچ نمی‌دانم و برای دانستن تنها راه آن است که آن را تجربه کنم و این است تناقض مرگ و زندگی.

طلسم‌ها

آمدم و نمی‌دانم از کجا و به هر روی آمدم
جاده‌ای پیش رویم بود و در آن پا نهادم
و هم چنان خواسته یا ناخواسته در آن می‌روم
چگونه شد که آمدم و چگونه این راه فرارویم افتاد؟
نمی‌دانم!

من در این هستی، کهن یا نو‌ام
من آزاد و رها یا که در بند زنجیرم
این منم راهبر خویش در این زندگی یا که افسارم به دست دیگری
کاش بدانم و لیکن …
نمی‌دانم!

راه من؛ کدام است راه من؟ بلند یا کوتاه؟
رو به بالا در صعودم یا که در حال هبوط و سقوطم
این منم رونده این راه یا که این راه است رونده به من
یا که هر دو استاده و زمان است در گذر
نمی‌دانم!

ای دیوان زمان تو بگو از پیش و پس
من چو قایقی در آن و زمان دریایی بی‌کران
نمی‌دانم به کدامین سوی و این زمان است که می‌گرداندم به سویی
دانستن چه نیک است و لیکن چگونه؟
نمی‌دانم!

خویش را گفتم در گورستان
آسایش و امان را دیده‌ای جز در این گودال‌ها؟
انگشت نشانه به سویی گرفت: آن جا که کرم‌ها می‌لولیدند در آغوشوان
پس آن گاه گفت: ای که می‌پرسی که من …
نمی‌دانم!

گر این مرگ بیداری من است و پس از آن گاه بلند هوشیاری
پس چرا هشیاری زیبای اکنون نیست ماندگار؟
و چرا دانسته نیست گاه رفتن
و چه هنگام این معما فاش و دانسته شود؟
نمی‌دانم!

گر این مرگ خفتنی است آسوده‌فام
و از بندها گشایش و نه در بندها به زنجیر و آغاز است و نه پایان
چرا پس من شیفته خوابم و بیداری را نپسندم
و چرا جان‌ها از آن گریزان؟
نمی‌دانم!

گر از پس مرگ به جان و تن به رستاخیز درآیم
این تمام من است که خواهد آمد و یا تنها بخشی از آن
به گاه کودکی خواهم بود یا که پیری
و سپس در گاه مرگ شناسم خود را؟
نمی‌دانم!

جنگ و گریزی در درون
گاه شیطان و گاه فرشته‌گون
این دو من است که هر یک از دیگری گریزان
یا آن که این منم در توهم؟
نمی‌دانم!

چون دلم در میانه روز در یکی از دشت‌ها خندان است
دشتی پر گل که پرندگان در آن آواز می‌خوانند و جوی‌های آب روانند
به گاه عصر دلم را کویری هولناک فرامی‌گیرد
چگونه این دل از آن دشت پر گل به این کویر خشک دگرگون شد؟
نمی‌دانم!

کجایند آن خنده‌ها و گریه‌ها به گاه کودکی
چه شد آن سرخوشی و بازیگوشی نونهالی
کجایند رؤیاهایم که بودند به هر سوی با من در گذار
نمی‌دانم!

یاد ندارم از زندگی آن چه گذشت
نمی‌دانم از آن چه می‌آید در آینده
خودی دارم ولی نمی‌دانم که چیست
چه هنگام خود آن کنه خویشتن را بیابد
نمی‌دانم!

آمدم و می‌روم و نمی‌دانم من
من آن معمایم .. و رفتنم چونان آمدن یک طلسم
نمی‌دانم!

دسته: مرگ و زندگی | Print This Post Print This Post |

نظر بدهید